معنی کلمه جاله در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
جاله . [ ل َ ] (اِ) چیزی باشد که از چوب و علف برهم بندند و چند مشک پرباد بر آن نصب کنند و برآن نشسته از آبهای عمیق بگذرند. (برهان ). کلک در دزفولی . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). چند پوست گاو پرباد که بر آن چوب و علف برهم بندند و برآن نشسته از آبهای ژرف بگذرند. و بعضی گفته اند چوبی چند که بر یکدیگر بندند و مشکی چند پرباد کرده بر زیر آن تعبیه کنند. (فرهنگ رشیدی ) : جز جاله ٔ فضل ای برادر از بهر جهالتت گذر نیست . دبولی (از آنندراج ).

ژاله . (انجمن آرای ناصری ) (فرهنگ رشیدی ).