معنی کلمه چاق شدن در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
چاق شدن . [ ش ُدَ ] (مص مرکب ) فربه گشتن . فربی شدن . تنومند شدن . - امثال : سگ که چاق شد قورمه اش نمیکنند ، یا سگ که چاق شد گوشتش را نباید خورد، مثلی عامیانه است در مورد سفله ای که خداوند هستی شود و نااهلی یا نالایقی که بمقام و منزلتی رسد.

شفا یافتن . تندرست شدن . سالم شدن . - چاق شدن کمانچه ؛ خشک شدن و کوک شدن آن است به مجاز : کمانش چو ماه نو از آب و تاب شده چاق بر آتش آفتاب . ملاطغرا (از آنندراج ).