معنی کلمه کار گل در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
کار گل . [ رِ گ ِ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) عملگی . فعلگی . زمین کندن و شخم زنی و گل مالی و نظائر آن : و در همه ٔ ممالک کسی را نگذاشت که به معیشت و عمارت ضیاع خود مشغول شوند الا همه برای او بقلعه ها و قصرها و خندقها زدن و کار گل کردن گرفتار بودند. (تاریخ طبرستان ). یکی بنده ٔ خویش پنداشتش زبون دید و در کار گل داشتش . سعدی (بوستان ). دگر ره نیازارمش سخت دل چو یاد آیدم سختی کار گل . سعدی (بوستان ). چه بودی که پایم درین کار گل بگنجی فرورفتی از کام دل . سعدی (بوستان ). در خندق طرابلس با جهودانم به کار گل بداشتند. (گلستان ).