معنی کلمه باهر در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
باهر. [ هَِ ] (ع اِ) رگی است در پوست سر تا یافوخ . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).

(ص ) اسم فاعل و نعت از بَهر. واضح . مبین . بین . روشن . (آنندراج ).

ظاهر. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). پیدا. آشکار. هویدا. عیان . مکشوف . علنی .

شاخص . مشهور. (ناظم الاطباء) : اصحاب شافعی را نابوده چون تو رئیس محترم و باهر. سوزنی .

غالب . فایق . - باهرالاقبال ؛ کسی که اقبالش بیش از دیگران است . (از ناظم الاطباء). - باهرالانتظام (کلام ) ؛ سخن عالی و نیک ارتباط. (ناظم الاطباء). - باهرالشرف ؛ آنکه شرف او ظاهر و آشکار باشد. (ناظم الاطباء). - باهرالنور ؛ پرنور. تابنده . نورانی . منیر: حضور باهرالنور سرکار عرض شود که ... - قمر باهر ؛ ماه که نور او افزون آید برانوار کواکب . ماه که چیره شود روشنی آن فروغ ستارگان را. (یادداشت مؤلف ). ماهی که روشنایی آن از روشنائیهای ستاره ها افزون باشد. (ناظم الاطباء).