معنی کلمه واخوردن در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
واخوردن . [ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب ) رد شدن . مردود شدن . (یادداشتهای مؤلف ).

یکه خوردن . متحیر شدن . (یادداشتهای مؤلف ). آگاه شدن و هوشیار گشتن در چیزی و دقت کردن در آن .(ناظم الاطباء).

کردن کاری به زحمت .

ترحم کردن . (ناظم الاطباء).

ملاقات کردن . برخوردن . (آنندراج ) (بهار عجم ).

غم کسی را خوردن و در فکر کسی شدن . (شعوری ).