معنی کلمه زلع در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
زلع. [ زَ ] (ع مص ) ربودن چیزی را به فریب .

سوختن پای کسی را به آتش . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

خارج کردن آب از چاه . (از اقرب الموارد).

شکافته شدن قدم و پشت دست .(از تاج المصادر بیهقی ). شکافته شدن ظاهر و باطن قدم و شکافته شدن ظاهر دست ... (از اقرب الموارد). کفته گردیدن پای کسی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). کفته گردیدن قدم و کف پای کسی . (ناظم الاطباء).

تباه شدن جراحت . (تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد). تباه شدن زخم و فاسد گردیدن آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).