معنی کلمه کچل در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
کچل . [ ک َ چ َ ] (ص ) شخصی را گویند که سر او موی نداشته باشد و زخم یا داغهای زخم داشته باشد و او را به عربی اقرع خوانند. (برهان ). بمعنی کل است که در سر مو ندارد. (آنندراج ) : زین کچول و کچل سری چندند که به ریش جهان همی خندند. اوحدی . - کچل شدن چمن و یا جامه ٔ پرزدار یا قالی ؛ آن است که جای بجای پرز و خواب یا سبزه ٔ آن رفته باشد و لکه به لکه بجای مانده باشد. - کچل کردن کسی را ؛ از کثرت تکرارِ خواهش او را به ستوه آوردن . (یادداشت مؤلف ). - امثال : کچل مشو، همه کچل بخت ندارد . (امثال و حکم ). کچل چه گفت وای سرم ؛ نظیر:هرچه دیه گوید از درد گیه گوید. (امثال و حکم ). کچل و کدو لعنت به هر دو . (امثال و حکم ). رجوع به کچلی شود.