معنی کلمه غند در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
غند. [ غ ُ ] (ص )گرد با هم آمده . (فرهنگ اسدی ). فراهم آمده . جمعشده . (فرهنگ اسدی نخجوانی ). گردشده و جمعآمده . (فرهنگ جهانگیری ) (از برهان قاطع). پیچیده و فراهم آمده و جمعشده و به هم برآمده . (غیاث اللغات ). گرفته شده و به هم برآمده ، چنانکه گویند این چیز گرد و غند است . (انجمن آرا) (آنندراج ). این کلمه را در تداول امروزی در ترکیب «گرد و غند» استعمال کنند. غنده نیز بمعنی غند است . (از فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (برهان قاطع). در پهلوی گند بمعنی لشکر، و همچنین است در ارمنی و در زبان عربی جُند بمعنی لشکر و در کردی گند وجند بمعنی ده و قریه است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). و رجوع به غن ، غندرود، گُنده ، گنده پیر، قندفیل و قندفیر شود : چو رانی نباید سپردن به گام بود راندن تعبیه بی نظام نقیبان ز دیدن بماندند کند که ایشان همیشه نباشند غند . عنصری (از فرهنگ اسدی ).

(اِ) گروه . (ناظم الاطباء).

فراهم آوردن چیزی . (از برهان قاطع). - غند شدن ؛ غند گشتن . رجوع بهریک از این دو ترکیب شود.