معنی کلمه ساچمه در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
ساچمه . [ م َ / م ِ ] (اِ) سرب مدور ریزه که عده ای در تفنگ ریزند زدن گنجشک و مانند آن را. صاچمه .چارپاره . این کلمه ظاهراً ترکی است از سانجمه . در ترکی گلوله های خرد که در توپ و بندوق انداخته میزنند بهندی چَهَرَّه گویند. (برهان ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ). و رجوع به صاچمه شود.

در مصطلحات نوشته : کیسه پر از فلوس که بجای گلوله در توپ گذارند تا بسیارکس از غنیم کشته شوند. (غیاث ) (برهان ) (آنندراج ) : ماهیچه ٔ نیزه بسیار است و بغرائی ساچمه خیلی درشت چاشنی . (نعمت خان عالی از آنندراج ).