معنی کلمه فرومایگی در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
فرومایگی .[ ف ُ ی َ / ی ِ ] (حامص مرکب ) پستی . رذالت . ناکسی . دنائت . دونی . خساست . (یادداشت بخط مؤلف ) : باد فرومایگی وزید و ازو صورت نیکی نژند و محزون شد. ناصرخسرو. سخن به ز شکر کز او مرد را ز درد فرومایگی بهتری است . ناصرخسرو. - فرومایگی کردن ؛ پستی نمودن : فرومایگی کردم و ابلهی که این پر نگشت و نشد آن تهی . سعدی . رجوع به فرومایه شود.