معنی کلمه جاد در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
جاد. (اِخ ) یکی از رفقای داود که مورخ و وقایعنگار مملکت او بود (اول تواریخ ایام 29:29) و در وقتی که وی در مغاره ٔ عدّلام متواری بود جاد بنزد او شد (اول سموئیل 22:5) و پس از آن مشیر درگاه داود گردید (دوم سموئیل 24:11 و 13 و اول تواریخ ایام 19:21) اسم او در ایام حزقیای پادشاه نیز مذکور است (دوم تواریخ ایام 29:25)اما نصیب سبط جاد در طرف شرقی اردن در شمال نصیب راوبین و بجنوب نصیب منسی واقع بود. حدودش از طرف مشرق از اردن تا عروعیر می کشید و اراضیش شامل کوه جلعاد و نصف زمین بنی عمون بود (انجیل متی 3:13 و صحیفه ٔ یوشع 13:25) و شهرهای معروف آن راموت ، جلعاد، محنایم ، حشبون و عروعیر میباشد. هنگامی که اسرائیلیان در دشت بودند سبط جاد همواره با سبط شمعون و راوبین بجنوب چادر جماعت چادر میزدند و چون برحسب وعده ٔ الهی به زمین مقدس داخل شدند، سبط جاد و راوبین تمامی مراتعی را که بمشرق اردن بود متصرف شدند. مردان این طائفه بصولت و خدمت و جنگجوئی و فتح و ظفر معروف شدند (اول تواریخ ایام 12:8) و هم دو تن از اینان که یکی برزلای (دوم سموئیل 17:27) و دیگری ایلیا میباشد (اول پادشاهان 17:1) بسیار مشهور بودند. (قاموس کتاب مقدس ).