معنی کلمه ضح در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
ضح . [ ض ِح ح ] (ع اِ) آفتاب . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ) (دهار). روشنی آفتاب وقتی که منتشر شود. (منتهی الارب ). روشنی آفتاب . (مهذب الاسماء). رنگ آفتاب . (منتهی الارب ). مقابل ظِل ّ، فی ٔ، سایه .

صحراء. (منتهی الارب ). صحرا که گیاه نداشته باشد و آفتاب بر آن تابد. (منتخب اللغات ).

فضای فراخ .

آنچه بر آن آفتاب تابد. و منه : جاء فلان بالضّح و الریح (و لاتقل بالضیح و انه لیس بشی ٔ)؛ ای بما طلعت الشمس و ما جرت علیه الریح ای المال الکثیر. و فی الحدیث : لایقعدن احدکم بین الضِح و الظل فانه مقعد الشیطان . (منتهی الارب ).