معنی کلمه اشتقاق اکبر در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
اشتقاق اکبر. [ اِ ت ِ ق ِ اَ ب َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) هرگاه دو کلمه در بیشتر حروف با هم موافق باشند و در بقیه ٔ حروف نیز تناسب آنها محفوظ باشد، آنرا اشتقاق اکبر خوانند، مانند نعق از نهق . و برحسب رای امام رازی اشتقاق اکبر آن است که لفظ مرکب از حروف بصور مختلفی که امکان پذیر باشد، تغییر یابد چنانکه مثلاً لفظ مرکب از سه حرف شش صورت مختلف را می پذیرد زیرا ممکن است هر یک از حروف سه گانه ٔ آنرا در اول آن لفظ قرار داد و بنابر هر یک از این احتمالات سه گانه ممکن است دو حرف دیگر آنرا بر دو صورت دیگر ترکیب کرد، مثلاً لفظ مرکب از «ک ل م » شش تغییر بدین سان می پذیرد: کلم . کمل . ملک . لکم . لمک . مکل . و لفظ مرکب از چهار حرف 24 صورت را می پذیرد زیرا ممکن است هر یک از چهار حرف آنرا در ابتدای کلمه قرار داد و برحسب هر یک از این احتمالات چهارگانه باز ممکن است حروف سه گانه ٔدیگر آنرا به شش صورت درآورد چنانکه در کلمه ٔ سه حرفی یاد شد و حاصل ضرب شش در چهار، بیست وچهار است و برهمین قیاس از کلمه های پنج حرفی نیز میتوان ترکیبات گوناگونی پدید آورد. (از کشف الظنون ج 1 ستون 102). و جرجانی آرد: اشتقاق اکبر آن است که میان دو لفظ در مخرج تناسب باشد مانند: نعق از نهق . (از تعریفات ).و صاحب نفایس الفنون آرد: اما اشتقاق اکبر، عبارت است از رد صیغ مختلفه به معنی واحد جهت اشتراک در اکثر حروف همچو قصم و فصم که هر دو مشترکند در صاد و میم و ممتازند به قاف و فا و معنی مشترک کسر است الا قصم شکستی است که از هم جدا شود و قضم و خضم که اول اکل است بجمیع دهان و همچو ثلم و سلم که هر دو مشترکنددر لام و میم و ممتازند به ثا و سین و معنی مشترک وهن است اما ثلم وهنی است که در دیوار افتد و سلم وهنی که در عرض افتد. و همچو زفیر و زبیر که مغایرند در لفظ و مشارکند در معنی که زفیر به اوّل بانگ گویند وزبیر که به بانگ شیر مخصوص گشت ، جهت آنکه با قویتر بود از فا. و همچو روح و ریح و راح که مشترکند در لطافت و قوت و این معنی در روح قوی تر است از در ریح . همچو قد و قط چنانکه گویند قط الشی ٔ چون پهنا بریده باشند و قد چون بدرازا بریده باشند، جهت آنکه امتداد زمان طا کمتر است از دال و در آثار آمده است که ضربات علی کانت ابکارا اذ اعتلی قد و اذا اعترض قط و بعضی از اهل این صناعت گفتند اشتقاق عبارت است از کیفیت رد صیغ مختلفه با اصلی یا اخذ آن از اصلی و بر این تعریف تمرین از علم اشتقاق بود و معنی تمرین آن است که گویند از این لفظ بر وزن فلان کلمه صیغتی اشتقاق کن و در کیفیت آن اشتقاق خلافست . جمهور اهل اشتقاق بر آنند که چون گویند کیف تبنی من کذا مثل کذا؛ معنی آن است که چون از آن لفظ صیغتی بر وزن آنکه او گفته باشد خواهند بنا کنند، آنچه اصول و قیاس اقتضاء آن کند، از حذف و اثبات و قلب در آنجا بجای آورند و بعد ازآن آنچه حاصل شود، بدان تلفظ کنند، اگر در وزن موافق آن باشد و اگر نباشد و اخلال به چیزی که قیاس بر آن دلالت کند نکند و قیاس مذهب ابی علی فارسی آن است که هرچه در اصل زیاده کرده باشند در فرع نیز زیاده کنندو هرچه از اصل خلاف حذف کرده باشند، از فرع نیز حذف کنند وقتی که حذف در اصل قیاسی بوده باشد. و قیاس قول دیگران آنکه هر آنچه در اصل زیاده یا حذف کرده باشند بقیاس یا غیر قیاس در فرع نیز زیادت یا حذف کنند مگر در وقتی که در اصل علت قلبی بوده باشد که در فرع موجود نبود، چه بر این تقدیر قیاس به اتفاق در فرع آن قلب نکنند، چنانکه گویند مقاتل بر وزن مسار است . پس اگر خواهند از ضرب مثل محوی بنا کنند بر قول جمهور گویند مضرتی بتشدید را زیرا که درو علتی که اقتضای حذف احدی الرائین کند، حاصل نیست ، چنانکه در اصل بود، چه محی را چون یاء نسبت الحاق کردند، قیاس اقتضای آن کرد جهت ثقل احدی الرائین را حذف کنند و یا باقیه را بواو بدل کنند و اینجا آن معنی موجود نیست و بر قول ابی علی را مخفف باشد چه پیش او واجبست که هرچه ازاصل بحسب قیاس حذف کرده باشند، از فرع نیز حذف کنندو اگر خواهند مثل اسم از دعا اشتقاق کنند، بر قول جمهور و ابوعلی گویند دعو، بنابر آنکه اسم در اصل سموبکسر سین یا ضم آن و حذف واو و اسکان سین و زیادت همزه ٔ وصل همه غیر قیاس است و بقول دیگران که مطلق تغییر را اعتبار کنند سواء کان قیاساً او غیر قیاسی گویند ادع . اما اگر خواهند مثل صحایف از دعا بنا کنند،به اتفاق همه گویند دعایا زیرا که در اصل حذفی واقعنشده اما در فرع دعایو بود چون واو در طرف افتاده ماقبلش مکسور بود، قلب به یا کردند، دعائی شد، چون یابعد از همزه واقع شده که آن همزه بعد از جمع الف بود یا را با الف قلب کردند و همزه را به یا بمقتضای قیاس تصریفی دعایا باشد و اگر خواهند مثل عنسل از عمل بنا کنند گویند عنمل و از قال و باع گویند قنول و بنیع. و از ابی علی فارسی پرسیدند که بر وزن ماشأاﷲ اگر خواهند از ولق بنا کنند چگونه باشد؟ گفت ما الق الالاق جهت آنکه لفظ اﷲ در اصل الالاه بود چه او فعال است بمعنی مفعول لانه مألوه ای معبود من اَلَه َ بفتح اللام الاهةً؛ ای عبد عبادة و ثقل حرکت همزه با لام و حذف همزه هرچند قیاسی نبود، همچو در الحمر لیکن غلبه حذف را در اﷲ شاذ است و همچنین ادغام لام تعریف در لام اصلی چه میان هر دو الف متوسط بود و گویند ابوعلی فارسی از ابن خالویه پرسید که اگر خواهند از «ا ء ة» که نام درختی است صیغتی بر وزن مسطار از استطار اشتقاق کنند چون باشد؟ و مسطار در اصل مستطار بوده بلغت روم نام خمر است معرب کردند و اگر در او اعتبار اشتقاق کنند گویند در اصل مستطار بوده باشد و مستطار در اصل مستطیر یا را بر قاعده ٔ مقرره به الف کردند و تا را جهت اجتماع او با طا حذف کردند، مستطار شد. ابن خالویه بنابر آنکه پنداشت مفعال است از سطر متحیر شد. پس ابوعلی گفت ، زیرا که «ا ء ة» در اصل اواة بود، چه پیش سیبویه آن است که چون حال الف مشکل شود در موضععین آن را حمل بر واو باید کرد زیرا که اجوف واوی بسیار است ، پس مساة در اصل مستأو باشد بر وزن مستفعل ، واو چون متحرک بود و ماقبلش در حکم مفتوح با الف کردند. «مستاء» شد پس تا را حذف کردند همچو در مستطاع حذفی قیاسی «مساء» شد و بر قول دیگران خود مستاء باشد و اگر خواهند که از بیع مثل عنکبوت اشتقاق کنند اگر عنکبوت را بر وزن فنعلوت گیرند بنیعوت باشد و اگربر وزن فعللوت گیرند بنیعفوت باشد و این درست تر است زیرا که زیادتی نون ساکن در دویم اندک است و اگر خواهند همچو اطمان از بیع اشتقاق گویند ابییع بتشدید عین دوم زیرا که اطمان اطمانن بود حرکت نون را با همزه نقل کنند و نون را در نون ادغام کردند و اگر خواهند مثل اغدودن از قول یا بیع اشتقاق کنند گویند اقول و ابییع در اصل اقووول و ابیویع بود، واو دویم را دراقووول در واو سیم ادغام کردند، اقوول شد و واو را در ابیویع چون ساکن بود با یا کردند و یا در یا ادغام کردند و مذهب اخفش آن است که اقویل باشد جهت آنکه واو اخیره را در اقووول از کراهت اجتماع واو ثلث با یا کردند، اقوویل شد، پس واو دویم را بر قاعده ٔ مقرربا یا کردند و یا را در یا ادغام کردند، اقویل شد واگر خواهند که مثل عصفور از قوت اشتقاق کنند، گویندقوی ّ و در اصل قوو. واو اول عین الفعل است و دویم لام الفعل و سیم زاید همچو عصفور و چهارم مکرر. واو اخیررا با یا کردند پس واو و یا جمع شدند، واو سیم را با یا کردند و در یکدیگر ادغام کردند قوی شد، پس ضمه را به کسره بدل کردند، قوی شد و علی هذا القیاس . (نفایس الفنون صص 23 - 26). و رجوع به اشتقاق شود.