معنی کلمه ظلمانی در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
ظلمانی . [ ظُ ] (ع ص ) تار. تاری . تاریک . مُظلم . مُظلمة. تیره : همه درذات انسان هست حاصل گِلش ظلمانی و نورانیش دل . ناصرخسرو. صبح جهان افروز... کله ٔ ظلمانی از پیش برداشت . (کلیله و دمنه ). آن روز جوانان لشکر چالش میکردند تا بساط ظلمانی شب گسترده شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). اگر آفتاب وار چراغی در خانه ٔ ظلمانی محنتم داری چون آفتاب به مشعله داری درگهت بازایستم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).

اجود انواع زمرّد است و آن مشبعالخضره است .(بیرونی ). ظلمانی زمردی است که برخلاف صیقلی بود و خفت وزن و سرعت انکسار و شدت نعومت و عدم مصابرت بر نار از جمله ٔ صفات و علامات آن است . (جواهرنامه ).