معنی کلمه گزمه در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
گزمه . [ گ َ م َ / م ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان خنافره بخش رادکان شهرستان خرمشهر، واقعدر چهارهزارگزی جنوب باختری شادکان کنار راه فرعی اتومبیل رو شادکان به آبادان . هوای آن گرم و دارای صد تن سکنه است . آب آنجا از رودخانه ٔ جراحی تأمین میشود و محصول آن خرما، غلات ، برنج و شغل اهالی زراعت و حشم داری و صنایع دستی عبابافی و راه آن در تابستان اتومبیل رو است . ساکنان از طایفه ٔ آل ابوخضر هستند. آبادی غزالی شمالی که در نزدیکی این قریه واقع است جزء این ده منظور شده . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).