معنی کلمه لش در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
لش . [ ل َ ] (اِ) لاشه . لاش . جیفه .مردار. جسد بیروح . جسم حیوان روح بشده .

کشته و پوست کنده ٔ گاو و گوسفند و امثال آن . گاو وگوسفند کشته و پوست برکنده . رجوع به لاشه و لاش شود.

(ص ) کنایه است از سخت بیکاره و کاهل . سخت تنبل . که تن به کار ندهد. که در پی تحصیل روزی زن و فرزند و کسان نباشد.

در تداول عامه ، کنایه است از بی عار. بی غیرت . نامرد. نهایت بی غیرت .