معنی کلمه استحلاس در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
استحلاس . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) استحلاس سنام ؛ پیه ناک شدن کوهان توبرتو. (از منتهی الارب ).

استحلاس نبات ؛ انبوه و کُرپه شدن گیاه و پوشانیدن زمین را. (منتهی الارب ). پوشیدن گیاه زمین را. منفرش شدن . مفروش شدن : و ربما استحلست الأرض منه [ من نبات اِذْخِر ]. (ابن البیطار).

استحلاس ِخوف ؛ لازم گرفتن بیم را و از آن جدا نشدن . (منتهی الارب ). ملازم شدن . متصل شدن .

استحلاس ماء؛ فروختن آب را و ننوشانیدن آن را. (از منتهی الارب ).