معنی کلمه مناقضه در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
مناقضه . [ م ُ ق َ / ق ِض َ / ض ِ ] (از ع ، اِمص ) مناقضت . مناقضة. رجوع به مناقضت و مناقضة شود.

(اصطلاح اصول ) نزد اصولیان ، عبارت از نقض باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ).

نزد اهل نظر عبارت از منع مقدمه ٔ دلیل است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). منع مقدمه ٔ معینی از مقدمات دلیل است و در مناقضه شرط است که مقدمه از اولیات و مسلمات نباشد که در این صورت منع آن جایزنیست ، اما اگر مقدمه از تجربیات و حدسیات و متواترات باشد منع آن رواست زیرا اینها حجت بر غیر نباشد. (از تعریفات جرجانی ).

نزد بلغا عبارت ازتعلیق امری باشد به محال برای اشاره به محال بودن وقوع آن مانند «لایدخلون الجنة حتی یلج الجمل فی سم الخیاط». به عبارت دیگر مناقضه آن است که چیزی را تعلیق کنند بر دو امر که یکی ممکن و دیگری محال است و مراد متکلم همان تعلیق بر محال و امتناع آن چیز باشد: حاجت به ناکسان برم آنگه که ناکسم خوانند و ناکسی ز علامات مردمی . ؟ (از فرهنگ علوم نقلی سجادی ).

(اصطلاح ادبی ) مناقضه و تناقض در شعر و سایر کلام آن است که معنی دوم مناقض و منافی معنی اول باشد چنانکه شاعر گفته است : درمش بخشم بوسه ندهد جور کند بدرم جامه که بوسه نفروشد به درم . وجه تناقضی که در این شعر می نماید آن است که در اول ذکر بخشش درم کرده است و در آخر سخن بیع و شری گفته ... و دیگری گفته است : هجران تو با مرگ برابر کنم ایراک از مرگ بتر باشد هجران تو دانی . در مصراع اول هجران او را با مرگ برابر کرده است و در دوم از آن بتر نهاده . (از المعجم چ دانشگاه صص 289 - 290). رجوع به همین مأخذ شود.