معنی کلمه زخ در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
زخ . [ زَخ خ ] (ع مص ) این کلمه ریشه ای است صحیح که معنی دور افکندن و چیزی را از خود جدا کردن دهد. (از مقاییس اللغة ج 3 ص 7). معنی اصلی این ماده دفع و افکندن است . (از متن اللغة). دفع. (الدرالنثیر سیوطی ). ابن درید گوید: هر گونه دفع را زخ گویند. (از لسان العرب ) (از تاج العروس ).

سپوختن کسی را بدست ، تا در گَوی افکنی . (تاج المصادربیهقی ). کسی را سپوختن و انداختن او را در مغاک . (از منتهی الارب ) (از محیط المحیط) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). انداختن کسی را در مغاک . (از ترجمه ٔ قاموس ). سپوختن و بدست فاتر انداختن . (از المصادر زوزنی چ تقی بینش ج 1 ص 97). در گودال افکندن کسی را. گویند: زخه فی وهدة؛ یعنی افکند او را در گودال . و در حدیث است : «مثل اهل بیتی کمثل سفینة نوح ، من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق و زخ فی النار»؛ یعنی خاندان من همچون کشتی نوحند،کسی که با آن رود نجات یابد و هر که ترک آن کند، درآتش افکنده شود. (از اساس البلاغة). زخ به فی النار (در حدیث مثل اهل بیتی )؛ یعنی بدور افکنده شود. (از نهایه ٔ ابن اثیر).

از پس راندن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء): زخ فی قفاه ؛ یعنی دفع کرد و بیرون راند او را. (از لسان العرب ) (از تاج العروس ) (از متن اللغة). در حدیث ابوبکره آمده : فزخ فی اقفائنا؛ یعنی رانده و بیرون افکنده شدیم ، ما را بیرون راندند. (از نهایة ابن اثیر).

خشم گرفتن . (تاج المصادربیهقی ) (از اقرب الموارد). خشم گرفتن . (از منتهی الارب ) (منتخب اللغات ).خشم گرفتن . (از محیط المحیط) (از متن اللغة). زخ و زخه حقد و غضب و غیظ است . صخر الغی گوید : فلا تقعدن علی زخة و تضمر فی القلب وجداً و خیفا. و گویند: زخ الرجل ؛ یعنی در خشم شد آن مرد. ابن سیده گوید، زخه بمعنی کینه و خشم شنیده نشده است که جز در این بیت بکار رفته باشد. (از لسان العرب ) (از تاج العروس ). رجوع به تهذیب الالفاظ ابن سکیت ص 76 و تعلیقات آن کتاب ص 718 و زخه در این لغت نامه شود.

کینه ورزیدن . (از متن اللغة) (از منتهی الارب ).

برجستن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (منتخب اللغات ). جستن . (از ترجمه ٔ قاموس ) (از متن اللغة). گفته اند «و ربما وضع الرجل مسحاته فی وسط نهر ثم یزخ بنفسه »؛ یعنی گاه باشد که مرد بیل خود را در میان رود بگذارد و خود بجهد. (از لسان العرب ) (از تاج العروس ).

تیز راندن ساربان شتران را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). سخت راندن حدی کننده شتر را. (منتخب اللغات ) (از محیط المحیط). زخ بمعنی شتاب آید. گویند: زخ الحادی الابل ؛ یعنی بشتاب راند شترانرا. (از تاج العروس ) (از متن اللغة). و از این ریشه است مزخ بمعنی ساربانی که تند براند، چنانکه در این بیت آمده : ان علیک حادیاً مزخا اعجم لایحسن الا نخا . (از لسان العرب ).

سیر عنیف ؛ بدرشتی و خشونت راه پیمودن . زخ و نَخ ّ، هر دو بمعنی مذکور آمده است . (از تاج العروس ). گویند: زخ الحادی ؛ یعنی رفت سرودگوی شتر، رفتن درشتی . (ترجمه ٔ قاموس ). راه رفتن بدرشتی . (از متن اللغة) (از لسان العرب ).

دور رفتن و امعان در راه یا در حفر گودال و مانند آن .بسیار رفتن و بسیار عمیق کندن حفره . (از متن اللغة).

گاییدن زن را. (از منتهی الارب ) (از محیط) (از متن اللغة) (از تاج العروس ) (از ناظم الاطباء). زخ ، جماع است و مزخه زن را گویند. (از مقاییس اللغه ج 3 ص 7). بکنایت ، زن را مزخة گویند. و از علی (ع )روایت کنند که گفته است : طوبی لمن کانت له مزخة یزخه ثم ینام الفخة. و نیز گویند: «بات یزخها»؛ یعنی شبانگاه او را گایید. (از اساس البلاغه ). زخ بمعنی مجامعت با زن از معنی اصلی زخ که دفع و راندن است گرفته شده و لحیانی درباره ٔ وجه آمدن مزخه و زخه بمعنی زوجه چنین گفته است . زیرا مزخه بویژه اگر بفتح میم خوانده شود معنی محل دفع میدهد، یعنی مرد در او دفع میکند. (از لسان العرب ).

بول خود را بدور پاشیدن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد): زخ ببوله ؛ انداخت کمیز را. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از محیط المحیط). انداختن بول را. (از ترجمه ٔ قاموس ). زخ بدین معنی لغتی است در ضخ . (از لسان العرب ) (ازتاج العروس ).

آب راندن زن در وقت جماع . زَخّاخة، زنی که در وقت جماع آب راند. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). مأخوذ است از زخ بمعنی دفع. (از لسان العرب ) (از تاج العروس ). رجوع به زخه شود.

(در تداول عامه ٔ عرب ) ریزش بارانست بشدت .(از محیط المحیط). گویند: زخ المطر یا زخت السماء؛ یعنی باران بشدت بزمین ریخت . زخه ، یک دفعه باران شدید. (از حاشیه ٔ متن اللغة).

(در تداول عامه ٔ عرب ) آماده کردن اسب و مانند آن است پشت خود رابرای سوار شدن . تخت کردن چارپا پشت خود را . (از محیط المحیط).

سخت درخشیدن آتش ، زخیخ نیزبدین معنی آید و فعل آن از باب ضرب آید. گویند: «زخ الجمر»؛ یعنی سخت درخشید آتش . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). زخ و زخیخ ، سخت درخشیدن آتش باشد. گویند: «انظرالیه کیف یزخ »؛ یعنی او را بنگر چگونه میدرخشد. (از اساس البلاغة). درخشیدن و بدین معنی است زخیخ . (منتخب اللغات ) (از محیط المحیط) (از متن اللغة).زخ و زخیخ بمعنی درخشیدن اخگر است . (از ترجمه ٔ قاموس ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). در بیشتر نسخه های قاموس و همچنین در همه ٔ معاجم مهم زخ الجمر (با جیم ) آمده که معنی درخشیدن آتش دهد اما در برخی از نسخ قاموس «زخ الخمر» باخاء ضبط شده است . (از تاج العروس ). درخشندگی و تلألؤ پارچه ٔ ابریشمین . برق زدن حریر. (از متن اللغة).