معنی کلمه ینگ در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
ینگ . [ ی َ ] (اِ) شکل و مانند و طرز و روش . (از ناظم الاطباء) (برهان ) (از آنندراج ). روش . (فرهنگ جهانگیری ). بیانکی می گوید: فارسی است به معنی عادت و طرز. (یادداشت مؤلف ) : سخن پناها گرچه سخنوران هستند شناسی آنکه سخن کس نپرورد زین ینگ . سیدذوالفقار شیروانی . رخ می نهفت از اول و اکنون همی نماید از بهر کشتن ما هر ساعتی به ینگی . اوحدی . هر دم چو از ینگی دگر خواهد دل ما سوختن منشان بر آتش خویش را ای دل که کار از ینگ شد. اوحدی . گناه هرکه در عالم بیامرزد ز بهر تو اگر پیش خدا آرند فردا بر همین ینگت . اوحدی . در دهر سوکوار نباشد به حال من در شهر غمگسار نباشد به ینگ تو. اوحدی . بت فرخار ندیدیم بدین حسن و جمال ترک تنگی نشنیدیم بدین شیوه و ینگ . سلمان ساوجی . - کار از ینگ شدن ؛ کاراز قاعده و قانون گذشتن . خارج شدن کار از اصول و قاعده ٔ خود : هر دم چو از ینگی دگر خواهد دل ما سوختن منشان بر آتش خویش را ای دل که کار از ینگ شد. اوحدی .

قاعده و قانون و رسم و آیین . (برهان ). قاعده و قانون بستن . (انجمن آرا) (آنندراج ) (فرهنگ جهانگیری ) : آیین توست احسان ینگ تو مرحمت نَبْوَد در آل میران آیین جز این و ینگ . سوزنی . با خط شبرنگ و با رخسار گلرنگ آمدی نزد فخرالساده نبود دیگری بر ینگ تو. سوزنی . هر دمت رای کسی باشد و اندیشه ٔ جایی من ندانم که تو خود بر چه طریقی و چه ینگی . اوحدی . عجب دان که از کارگاه ملاحت جهان را به ینگ تو ینگی برآید. اوحدی . دل بدزدی و زود بگریزی ما بدانسته ایم ینگ تو را. اوحدی . ترک گندم گون من هر دم به ینگی دیگر است روی او را هر زمان حسنی و رنگی دیگر است . اوحدی . هر صبحدم که ساقی خمخانه ٔ صفا سقایی زمانه کند با هزار ینگ . کاتبی شیرازی .

چاره و علاج . امکان . راه : اوحدی رادر غمت ینگی بجز مردن نماند گر بمانی مدتی دیگر بر این ینگ ای پسر. اوحدی .

تمکین و وقار. (ناظم الاطباء) (برهان ).

توانایی و عظمت و بزرگی . (از ناظم الاطباء).

جانوری است زردرنگ و پیوسته در میان علف و گیاه می باشد. (برهان ) (از ناظم الاطباء).