معنی کلمه دانگی در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
دانگی . (ص نسبی ) منسوب به دانگ .

هم خرج شدن بطور تساوی در گردش و یا ناهار و یا شام . پیک نیک . شرکت در ادای مخارج و مهمانی و یا سفری یا خرید چیزی . مهمانی دانگی یا سفر دانگی آن است که هر فرد خرج خود را متحمل است یعنی با اینکه با یکدیگر چون خانواده صرف غذا می کنند در آخر هر کس سهم خرج خود را میپردازد. تناهد؛ هر کس چیزی از نفقه بیرون آوردن و نهادن برابر یکدیگر. (منتهی الارب ). نَهد، نِهد؛ نفقه و هزینه که در سفر هر یک از رفیقان برابر یکدیگر برآورند. (منتهی الارب ).

(اِ) سدس . (زمخشری ). دانق . شش یک .