معنی کلمه صدرالدین در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
صدرالدین . [ ص َرُدْ دی ] (اِخ ) شاعریست و عوفی در لباب الالباب آرد: صدرالدین ملک الکلام عمربن محمد الخرمابادی ، مذکری لطیفه گوی بود که جرم خورشید در میدان بیان چوگان عبارت ، او را گوی سزد.به کمال فصاحت و بزرگی اقران را پس گذاشته و پیشینیان را در خجلت بیان خود بمانده ، و در سمرقند بخدمت او رسیدم اگرچه در علو سخن غلو می کرد اما مالی و منالی نداشت . بارگیر بیان او فربه بود اما لاغرکیسه افتاده بود بدان سبب از سمرقند حرکتی کرد و در خراسان آمدو به بلخ سکونت جست و آنجا دولتها دید و وقتی بر سرمنبر تذکیر می گفت و سخن گرم شده بود و پیوسته عادت داشتی که دستار را بر میان دو ابرو نهادی و در آن غلو کردی . رقعه نبشتند بجهت تخجیل او را که دستار برترنه که روزی خدا می دهد. وی بدیهةً این رباعی بگفت : یک شهر حدیث من و اشعار منست در هر کنجی سخن ز گفتار منست گر پیش نهم یا سپس ای مرد سره پالان زن تو نیست ، دستار منست . ووقتی مقریان او دیر کردند چون برسیدند گفت : گر بر سر آنی که قدم رنجانی زود آی که بی سنگی من می دانی بریان دارم دلی در این مهمانی گر دیر آئی سرد شود بریانی . (از لباب الالباب ج 1 صص 201 - 203).