معنی کلمه یک تیغ در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
یک تیغ. [ ی َ / ی ِ ] (ص مرکب ، ق مرکب ) سراپا. سراسر.گویند: یک تیغ سیاه است ؛ یعنی هیچ خال و خجک از رنگ دیگر ندارد. (از یادداشت مؤلف ). یکدست . یکسره . مطلق . (فرهنگ لغات عامیانه ).

متحد. متفق . - یک تیغ شدن ؛ متحد شدن . متفق شدن : با یکدیگر بیعت کرده بودندو به دفع او یک تیغ شده . (جهانگشای جوینی ). - یک تیغ کردن ؛ کنایه از راست و درست و برابر و هموار کردن . (برهان ) (آنندراج ). کنایه از راست و درست کردن . (انجمن آرا). راست و درست کردن . هموار و برابر نمودن . (ناظم الاطباء) : به دو تیغ او ز ذوالفقار و سنان کرده یک تیغ همچو تیر جهان . سنایی (از آنندراج ).