معنی کلمه یارک در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
یارک . [ رَ ] (اِ) بچه دان را گویند عموماً و به عربی مشیمه خوانند. (برهان ).

پوستی نازک که بر سر و روی بچه شتر پیچیده است و آن را به عربی سلامی گویند خصوصاً. (برهان ) (آنندراج ). بچه دان و آن را به تازی مشیمه خوانند. (جهانگیری ) (رشیدی ). یاره . سلی . پوست زاید که بروی بچه ٔ نوزاد آدمی و شتر بچه درکشیده . (از قاموس ) (از صراح ). پوست برکشیده بروی جنین . سلا. فق ء. فقأه . فاقیاء. هلابه . غسالة السلی . ارخاء؛ فروهشته گردیدن یارک ناقه . ارخت الناقه ؛ فروهشته شد یارک آن . استرخاء؛ فروهشته شدن یارک ناقه . استرخت الناقه ؛ فروهشته گردیدن یارک آن . (منتهی الارب ).

نوعی از خوانندگی باشد که غلچهای بدخشان یعنی رندان و اوباشان آنجا کنند. (برهان ). نوعی از خوانندکی اهل بدخشان . (انجمن آرا) (آنندراج ). نوعی از گویندگی که غلچهای بدخشان کنند. (رشیدی ) (جهانگیری ).