معنی کلمه اتفاقاً در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
اتفاقاً. [ اِت ْ ت ِ قَن ْ ] (ع ق ) قضا را. از قضا. بی انتظار. بی سابقه . غفلةً. ناگهانی . صدفةً. فجاءةً : وصیت کرد که بامدادان نخستین کسی که از دراین شهر درآید تاج شاهی بر سر وی نهند... اتفاقاً اولین کسی که درآمد گدائی بود. (گلستان ). اتفاقاً در آن میان جوانی بود که میوه ٔ عنفوان شبابش نو رسیده . (گلستان ).

بی خلاف . همداستان .

هیچ .

همگی . متحداً. جمعاً. همگان .