معنی کلمه ذوالقرنین ثانی در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
ذوالقرنین ثانی . [ذُل ْ ق َ ن َ ن ِ] (اِخ ) در مجمل التواریخ والقصص ص 31 آمده است : اسکندر الرومی و هو ذوالقرنین الثانی - انتهی . و حق همین است چه ذوالقرنین قرآن خبر از زمانهائی میدهد که تواریخ دسترس فعلی بشر از آن خبری ندارد و ذوالقرنین رومی را همانطور که صاحب مجمل التواریخ میگوید باید ذوالقرنین ثانی خواند.و آقای ابوالکلام آزاد در مجله ٔ ثقافة الهند گوید: هویت «ذوالقرنین » مذکور در قرآن بحثی نفیس و مهم است درباره ٔ یکی از مسائل تاریخی دشوار، که محققان قدیم و جدید در آن متحیر بوده اند. در قرآن کریم ذکر پادشاهی باستانی موسوم به ذی القرنین آمده است . این پادشاه که بوده ؟ و در کجا ظهور کرده ؟ و چرا بدین لقب شگفت ملقب شده آیا براستی پادشاهی که بدین لقب نامیده شده وجود داشته است یا کلمه ٔ خرافی و یکی از اساطیر اولین است ؟ این مسائل و بسیاری از پرسشهای دیگر پیرامون این مسئله هست . و در طی قرون و اعصار گذشته خاطر دانشمندان و محققان را بخود مشغول کرده است لکن هیچ یک با همه کوششهای طویل وصعب پاسخ مقنعی بدان نداده اند. اما بحثی را که ما بنشر آن آغاز کرده ایم می پنداریم این مشکل را بطور قطعحل کرده و پرده از هویت ذی القرنین برداشته و بهمه ٔ پرسشهای وابسته بدان پاسخ شافی داده است . - 1 - در سوره ٔ کهف ضمن چند آیه نام شخصی از تاریخ قدیم آمده است ، که وی به ذی القرنین ملقب است و آن آیات این است : «و یسئلونک عن ذی القرنین قل سأتلوا علیکم منه ذکراً. انا مکنا له فی الارض و آتیناه من کل شی ٔ سببا. فاتبع سببا. حتی اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فی عین حمئة و وجد عندها قوما. قلنا یا ذاالقرنین اما ان تعذب و اما ان تتخذ فیهم حسنا. قال اما من ظلم فسوف نعذبه ثم یرد الی ربه فیعذبه عذابا نکراً. و اما من آمن و عمل صالحاً فله جزاء الحسنی ، و سنقول له من امرنا یسراً. ثم اتبع سببا. حتی اذا بلغ مطلعالشمس وجدها تطلع علی قوم لم نجعل لهم من دونها ستراً. کذلک و قد احطنا بما لدیه خبراً. ثم اتبع سببا. حتی اذا بلغ بین السدین وجد من دونهما قوما لایکادون یفقهون قولاً. قالوا یا ذاالقرنین ان یأجوج و مأجوج مفسدون فی الارض فهل نجعل لک خرجاً علی ان تجعل بینناو بینهم سداً. قال ما مکنی فیه ربی خیر فاعینونی بقوة اجعل بینکم و بینهم ردما. آتونی زبر الحدید حتی اذا ساوی بین الصدفین ، قال انفخوا حتی اذا جعله ناراًقال آتونی افرغ علیه قطرا. فمااسطاعوا ان یظهروه و مااستطاعوا له نقباً. قال هذا رحمة من ربی فاذا جاء وعد ربی جعله دکاءَ و کان وعد ربی حقا.» (قرآن 18 / 83 - 98). شأن نزول این آیات و بعض روایات : ظاهر اسلوب آیات این است که از نبی (ص ) از ذوالقرنین سؤال شده است ، و این آیات در پاسخ سؤال آمده است . ترمذی و نسائی و امام احمد در مسند خود روایت کرده اند که قریش به اشاره ٔ علمای یهود اموری از پیغمبر پرسیدند، که یکی از آنها مسئله ٔ ذوالقرنین بود وگفتند «این مرد کیست و اعمال او چه بوده است . و قرطبی از اسدی روایت کند که یهود گفتند، ما را از پیغمبری خبر ده که خدای نام او را در توراة نیاورده بجز در یک جای ، پیغامبر (ص ) پرسید آن کیست ؟ گفتند: «ذوالقرنین ». ابن جریر و ابن کثیر و سیوطی نیز در تفاسیر خود روایاتی آورده اند. خصایص ذوالقرنین در قرآن : خلاصه ٔ آنچه در آیات از خصایص ذوالقرنین آمده این است : 1 - مردی را که از پیغمبر پرسیدند «ذوالقرنین » نام داشته یعنی این نام یا لقب را قرآن از خود وضع نکرده بلکه آنان که درباره ٔ وی پرسیدند این نام را بر او اطلاق کردند و از این روی فرموده است :«ویسئلونک عن ذی القرنین ». 2 - خدای اورا ملک بخشیده و اسباب فرمانروائی و غلبه برای وی آماده کرده است . 3 - اعمال بزرگی را که وی در جنگهای عظیم خویش انجام کرده این سه امراست : اول غربی - از بلاد خود بسوی غرب متوجه گردید وتا جایگاهی که نزد او حد مغرب بشمار میرفت رسیده ، ودر آنجا خورشید را بدانسان یافته که گوئی در چشمه ای فرو میرود. دوم شرقی : - و همچنان پیش رفته است تا بسرزمینی رسیده که آبادان نبوده است ، و در آن قبایل بدوی سکونت داشته اند. سوم . به جایگاهی رسیده است که در آن تنگنای کوهی بوده ، و از پشت کوه گروهی موسوم به یأجوج و مأجوج ساکن بوده اند که بر اهالی این سرزمین از هر سو میتاختند و بغارت میپرداختند و آنان مردمی وحشی و محروم از مدنیت و خرد بودند. 4 - پادشاه در تنگنای کوه برای حفظ مردم از دستبرد و غارت یأجوج و مأجوج سدی بنیان نهاد. 5 - این سد تنها از سنگ و آجر ساخته نشد بلکه در آن آهن و مس نیز بکار رفت از این رو سدی بلند برآمد بدانسان که غارتگران از دستبرد بدان عاجز آمدند. 6 - این پادشاه بخدای و به آخرت ایمان داشت . 7 - پادشاهی دادگر بود و نسبت برعیت عطوفت داشت ، و هنگام کشورگشائی و غلبه قتل و کینه ورزی را اجازت نمیداد، از این رو زمانی که بر قومی در غرب چیره شد، پنداشتند که او هم مانند دیگر کشورگشایان خونریزی آغاز خواهد کرد ولی او بدین کار دست نبرد، بلکه به آنان گفت : هیچ گونه بیمی پاکان شما در دل راه ندهند، و هر یک از شما که عملی نیکو کند پاداش آنرا خواهد یافت . با آنکه آن قوم بی یاور و دادرسی در چنگال قدرت او بودند، با ایشان شفقت کرد و بدادگری و نیکوکاری دل آنان را بدست آورد. 8 - بمال آزمند نبود، زیرا هنگامی که برای پی افکندن سد، مردم خواستند به گردآوری مال پردازند از قبول آن امتناع کرد و گفت : آنچه را خدای بمن ارزانی داشته مرا از اموال شما بی نیاز میکند، لکن مرا بقوت بازو یاری دهید تا برای شما سدی آهنین برآرم . حیرت مفسران . پس آن شخصیت تاریخی که اعمال و صفات او این است همین ذوالقرنین است ولی این مرد کیست و چه وقت و در کجا بوده است ؟ نخستین مسئله ای که خاطر مفسرین را بخود مشغول کرده ، نام یا لقب این مرد است . چه انسانی که قرن یا قرونی داشته باشد در تاریخ دیده نشده و پادشاهی که این لقب داشته باشد نیز شنیده نشده است از این رو بحیرت فرورفته اند و در تفسیر آن علی العمیا دچار اشتباهاتی شده و آرائی مختلف آورده اند. و بعضی گفته اند که «قرن »در معنای لغوی آن استعمال نشده بلکه بدان زمان اراده شده است از این رو که این پادشاه دیرزمانی فرمانروائی کرده و فتوحات وی تا دو قرن کشیده است و از آن بذوالقرنین ملقب شده است . آنگاه در تحدید مدت قرن هم اختلافاتی بیهوده بمیان آورده اند، بعضی 30سال و گروهی 25 سال و دسته ای 10 سال گفته اند و ابن جریر طبری درتفسیر خود آثار صدر اول را در این موضوع گرد کرده است ولیکن این امر نیز هویت ذوالقرنین را روشن نکرده است . و موضوع بحث ابن جریر این است که آیا ذوالقرنین نبی است یا غیر نبی ، بشر است یا فرشته ولیکن از مجموع فراهم آورده های او معلوم میشود که ذوالقرنین در عهدی بسیار کهن میزیسته است چنانکه روایات گفته اند که با ابراهیم علیه السلام هم عصر بوده و از پیغمبران بشمار میرفته و هم بخاری او را با انبیای قدیم ذکر کرده و نام وی را بر ابراهیم مقدم داشته است و ظاهراً معتقد است که ذوالقرنین اندکی پیش از ابراهیم یا در عصر او بوده است . پس از پیدایش طرق بحث و انتقادات تاریخی اذهان بعض از محققین متوجه یمن شد و پنداشته اندهمچنان که در اسماء ملوک حمیر نظیر «ذوالمنار و ذوالاذعار» هست بعید نیست پادشاهی یمنی نیز وجود داشته است که نامش ذوالقرنین بوده است چنانکه ابوریحان بیرونی (در «آثار الباقیه » ) نیز بر این عقیده رفته و ابن خلدون هم متابعت او کرده است لیکن این نظریه مبتنی بر فرضی غلط است و بهیچ دلیل تاریخی متکی نیست بلکه با کلیه ٔ قرائن و شواهد مخالف است . چه اولاً می بینیم که آثار سلف اجماع دارند بر این که سؤال کنندگان از پیغمبر (ص ) از ذوالقرنین یهودان بودند و یا قریش به اشاره ٔ یهود و هیچ سببی وجود ندارد که یهود را بشناختن پادشاهی یمنی وادارد وتا آن حد آنانرا بدان دلبسته کند که یا خود آنرا ازپیغمبر بپرسند و یا قریش را وادار بپرسش آن کنند. وثانیاً اگر فرض کنیم که قریش مکه از پیش خود و بی اشاره ٔ یهود بسؤال پرداخته اند، بدان سبب که احوال شاهان حمیر نزد آنان معروف بوده باز هم این فرض بهیچ روی ما را قانع نمیکند زیرا اگر امر چنین بود در روایات و اساطیر عرب یا در احادیث صحابه و تابعین ناچار اثر یا ذکری در این باب یافت میشد در صورتی که در این خصوص هیچ گونه نشانه و علامتی بطور قطع نیست . گذشته از این بعید نیست که قصد سؤال کنندگان تعجیز پیغمبربوده است ، و یقین داشته اند که از ابناء وطن او خبری به وی نخواهد رسید و ناچار از پاسخ عاجز خواهد آمد.و اگر ذوالقرنین مردی از عرب بود و اهل حجاز از او آگاهی داشتند، البته با پیغمبر آنچه میدانستند می گفتند و خبر میدادند و حتماً دلیلی برای پرسش از چیزی که نزد وی معروف باشد نبوده است . اما مسئله ٔ حقیقی که ما در جستجوی آنیم ، این است که آیا خصایص و اعمالی را که قرآن برای ذوالقرنین ذکر کرده بر یک پادشاه حمیری تطبیق میکند یا نه ؟ قرآن برای وی فتوحی در غرب وفتوحی در شرق و ساختن سدی آهنین که مانع تهاجم یأجوج و مأجوج است ذکر میکند. ولی تا کنون سندی تاریخی بر وجود چنین پادشاه حمیر که شرق و غرب را فاتحانه درهم نوردیده و سدی آهنین بدانسان که قرآن ذکر کرده پی افکنده باشد یافت نشده است . ملقب بودن بعض شاهان یمن به «ذو» در این موضوع بچیزی نیست و همچنین متشبث شدن بسد مأرب در این امر باز بی حاصل است ، چه بیان نشده است که این سد برای منع تهاجم قومی بنا نهاده شده باشد و همچنین گفته نشده است که در بنای آن الواحی از آهن بکار رفته است . گذشته از این قرآن بسد مأرب در موضع دیگر اشاره کرده است و هیچگونه مشابهتی میان سد مأرب قرآن و سد ذوالقرنین قرآن وجود ندارد. آنگاه طبقه ای از صاحبان نظر بدین رفتند که اسکندر مقدونی که بجهانداری و کشورگشائی ها در شرق و غرب مشتهراست همین ذوالقرنین قرآن است . و ظاهراً شیخ ابوعلی سینا اول کس است که در کتاب «شفا» بر این طریق رفته و در بیان مناقب ارسطو گفته است : او معلم اسکندر است یعنی همان اسکندر که قرآن وی را ذوالقرنین نامیده وبر ایمان و سلوک قویم او ثنا گفته است . و امام فخرالدین رازی نیز ابن سینا را در این رای پیروی کرده و در تفسیر شهیر خود بنا بر شیوه ٔ مخصوص خویش هر آنچه را مخالف این رأی بوده نیز آورده است ولی وی مبتنی بر همان شیوه با آوردن پاسخهای واهی به رای ابن سینا قناعت کرده است . درصورتی که بهیچ رو نمیتوان قائل شد که اسکندر مقدونی همان ذوالقرنین است که قرآن ذکر اورا آورده است . و گفته نشده است که فتوحات اسکندر مقدونی در شرق و غرب بوده و همچنین وی در تمام دوران زندگی خود سدی نساخته بعلاوه ما میتوانیم بطور قطع حکم کنیم که وی بخدا ایمان نداشته و با ملتهای مغلوب مهربان و دادگر نبوده است . تاریخ زندگی این پادشاه مقدونی تدوین شده و هیچگونه شباهتی میان احوال او و حالات ذی القرنین قرآن یافت نمیشود و بالاتر از همه این که هیچگونه سببی نیست که ملقب بودن وی را بذوالقرنین تجویز کند. حتی امام رازی نیز با همه ٔ تفننی که در ایجاد نکات دارد از اثبات این امر عاجز مانده است . - 2 - (تاریخ ملی یهود و تصور شخصیت ذی القرنین ). خلاصه آنکه مفسران در تحقیقات خود از ذوالقرنین به نتیجه ای اقناع کننده نرسیده اند و قدمای آنان درصدد تحقیق برنیامده و متأخرین نیز که بدان همت گماشته اند بجز شکست و عجز بهره ای نبرده اند. و نباید در شگفت شد، چه راهی را که مفسران پیموده اند بخطا بوده است . روایات تصریح دارد که سؤال از جانب یهود بوده است و در این صورت سزاوار چنین بود که محققان امر به اسفار یهود مراجعه کنند و بجویندکه آیا در آنها چیزی یافت میشود که شخصیت ذوالقرنین را روشنی بخشد. اگر آنان بدین طریقه توجه میکردند حقیقت را در می افتند. سفر دانیال و رؤیای او. در کتاب «عهد عتیق » سفری است که آنرا بدانیال نبی نسبت داده اند، و درآن بعض اعمال دانیال را ذکر کرده و آنچه را در رویا بر وی کشف شده به هنگام اسارت یهود در بابل نیز آورده اند. این عهد اسارت ، عهد ابتلای عظیم یهود است چه بلاد ایشان بتصرف دیگران در آمده و قومیت آنان بمذلت گرائیده است . و هیکل مقدس ایشان خراب شده پس در اندوه و نومیدی بزرگی بوده اند و نمیدانستند چگونه و چه وقت اسارت آنان به آزادی و اندوه ایشان بشادمانی و مرگ ملی آنها بزندگی نوین مبدل خواهد شد. سفر مذکور بما میگوید که نزدیک این روزگار سیاه دانیال نبی ظهور کرده است و بسبب نبوت عجیب و حکمت بالغه ٔ خود نزد ملوک بابل بحسن قبول تقرب یافته ، آنگاه به وی انس گرفته و او را گرامی داشته اند و پایه اش رابرتر از ساحران و منجمان شمرده اند. دانیال را در سال سوم جلوس ملک بیلش صر، رؤیائی دست داد که برای او حوادثی را کشف کرد در باب هشتم کتاب چنین آمده است : 1 - در سال سیوم سلطنت بلشصر ملک ، به من که دانیالم رؤیائی مرئی شد بعد از رؤیائی که از این پیش بمن مرئی شده بود. و در رویا دیدم و هنگام دیدنم چنین شد که من در قصر شوشان که در کشور عیلام است بودم و در خواب دیدم که نزد نهر اولایم و چشمان خود را برداشته نگریستم و اینک قوچی دربرابر آن نهر می ایستاد که صاحب دو شاخ بود و شاخهایش بلند اما یکی از دیگری بلندتر و بلندتریش آخراً برآمد و آن قوچ را بسمت مغربی و شمالی و جنوبی شاخ زنان دیدم و هیچ حیوانی در برابرش مقاومت نتوانست کرد و از این که احدی نبود از دستش رهائی بدهد لهذا موافق رای خود عمل مینمود و بزرگ میشد و حینی که متفکر بودم اینک بز نری از مغرب بر روی تمامی زمین می آمد که زمین را مس نمینمود و آن بز را شاخ خوش منظری در میان چشمانش بود، و به آن قوچ صاحب شاخی که در برابر آن نهر ایستاده دیدم می آمد و بغیظ قوتش بر او میدوید. و او را دیدم که به نزد آن قوچ رسید و بر او با شدت غضب آور شده وی را زد و هر دو شاخش را شکست و از اینکه در قوچ طاقت ایستادن در برابرش نبود وی را بر زمین انداخته پایمالش کرد و کسی نبود که آن قوچ را از دستش رهائی دهد. سفر دانیال 8:1. آنگاه کتاب مذکور از زبان دانیال می آورد که ملک جبریل بر او ظاهر شد و رؤیای وی را بدینسان تشریح کرد: قوچ صاحب دو شاخی را که دیدی ملوک مادی و فارس است . و بز نر مودار پادشاه یونان است و شاخ بزرگی که در میان چشمانش میباشد ملک اولین است . سفر دانیال 8 «20» این رویا یا نبوّت دو کشور، مادا (میدیا) و پارس ، را به دو شاخ تشبیه کرده ، و چون دو کشور در آینده ٔ نزدیکی متحد شدند و کشور واحدی را تشکیل دادند، شخصیت ملک آن دو در قوچ ذوقرنین ممثل شده است آنگاه کسی که این قوچ دو شاخ «ذوقرنین » را میکشد و بر سراسر زمین تسلط مییابد، وی تکه ٔ شاخدار یونان ، یعنی اسکندر مقدونی است ، چه اسکندر بردارایوش ، شاهنشاه مادا و پارس بتاخت و بدان سبب سیادت سلسله ٔ هخامنشی یا کشور کیانی برای همیشه از میان رفت . از نکاتی که در این باب شایسته ٔ ذکر است این است که کلمه ٔ «قرن » در هر دو لغت عربی و عبری مشترک است . در رویای دانیال برای یهود مژده ای بود به این که پایان اسارت آنان در بابل وآغاز زندگی نوین آنها وابسته ٔ بقیام این کشور ذات القرنین است یعنی پادشاه ماد و پارس کشور بابل را دگرگونه میسازد و بر آن غلبه میکند و یهودیان را از اسارت آنها آزادی میبخشد. و این همان پادشاهی است که خدای او را برای اعانت و رعایت یهود برگزیده است . وی مأمور است که مجدداً بیت المقدس را تعمیر کند و ملت بنی اسرائیل را که پراکنده شده اند بار دیگر تحت رعایت خود گرد آرد. پس از چند سال از این پیش گوئی پادشاه کورش که یونانیان وی را «سائرس » و یهود «خورس » مینامیدند ظهور کرد و دو کشور ماد و پارس را متحد ساخت و از آن دو کشور سلطنت بزرگی ایجاد کرد. آنگاه ببابل هجوم برد و بیرنجی بر آن مستولی شد. دانیال در رؤیای خود دید که قوچ دو شاخ بدو شاخش غرب و شرق و جنوب راشاخ میزند، یعنی به پیروزیهای درخشانی در جهات سه گانه نائل میشود. کار کورش نیز چنین بود، چه پیروزی نخستین وی در غرب و دومین در شرق و سومین در جنوب ، یعنی در بابل بود همچنین غیبگوئی برهائی یهود و ظهور درخشندگی در کار ایشان صدق پیدا کرد، چه کورش پس از فتح بابل آنان را از اسارت آزاد کرد و اجازه ٔ بازگشت بفلسطین و بناء مجدد هیکل به ایشان ارزانی داشت . جانشینان کورش از شاهنشاهان ماد و پارس نیز به همان راه کورش رفتند و همواره از یهود حمایت کردند و ایشان رامورد لطف و مهر قرار دادند. پیشگوئیهای یشعیا و یرمیا: در توراة پیشگوئیهای دیگر هم درباره ٔ موضوعی که تحقیق میکنیم در دو سفر دیگر بجز سفر دانیال هست و آن دو سفر عبارت است از سفر نبی یشعیاه و سفر نبی یرمیاه . در سفر نخستین «یشعیاه » نام کورش را بعینه میبینیم هر چند در زبان عب__ری «خ-ورش » تلف-ظ میش-ود. یهودیان معتقدند که کتاب یشعیاه 160 سال پیش از کورش و کتاب یرمیاه 60 سال پیش از وی تألیف شده است . و در کتاب عزراتفصیل کاملی در این معنی می یابیم در آنجا آمده است که این پیشگوئیهای دانیال بگوش کوروش رسیده آنگاه که بابل را فتح کرد و بدین سبب بینهایت زیر تأثیر آن قرار گرفت و در نتیجه ٔ آن بحمایت یهود قیام کرد و آنانرا آزادی بخشید و بتجدید ساختمان هیکل فرمان داد. و کتاب یشعیاه اولاً از ویران شدن اورشلیم بدست بابلیها خبر میدهد آنگاه بشارت تجدید آبادانی آن را اعلام میکند و در این خصوص «خورس » یعنی پادشاه کورش را نام میبرد و میگوید: «رهاننده ٔ تو خداوندی که ترا در رحم مصور ساخت چنین میفرماید... به اورشلیم میفرماید که معمور و به شهرهای یهوداء که بنا کرده خواهید شد وخرابیهایش را قائم خواهم کرد. (فصل 44 - 25 و 26 سفر اشعیاء). آنگه در خصوص کورش میفرماید که شبان من اوست و تمامی مشیتم را به اتمام رسانیده به اورشلیم خواهد گفت که بنا کرده خواهی شد و به هیکل که اساست مبتنی کرده خواهد شد. (فصل 44 - 28 سفر اشعیاه -1) خداوند در حق مسیح خود کورش چنین میفرماید چون که من او را بقصد این که طوائف از حضورش مغلوب شوند بدست راستش گرفتم پس کمرگاه ملوک را حل کرده و درهای دو مصراعی را پیش رویش مفتوح خواهم کرد که دروازه ها بسته نگردند. من در پیشاپیشت رفته پشته ها را هموار میسازم و درهای برنجین را شکسته پشت بندهای آهنین را پاره پاره مینمایم . خزینه های ظلمت و دفینه های مستور بتو میدهم تا که بدانی من که ترا باسمت میخوانم خداوند و خدای اسرائیلم بپاس خاطر بنده ٔ خود یعقوب و برگزیده ٔ خود اسرائیل ترا باسمت خواندم ترا لقب گذاشتم اگر چه مرا ندانستی . (فصل 45- 1 تا 4 اشعیاه ). در جای دیگرکتاب ، کورش را بعقاب شرق تشبیه کرده و گفته است : که آخر را از ابتدا و چیزهائی که از ایام قدیم واقع نشدند اعلام نموده میگویم که تدبیر من اثبات خواهد شد وتمام مشیت خود را بجا خواهم آورد مرغ درنده از مشرق و مرد تدبیر مرا از مکان بعید میخوانم هم گفتم و هم بعمل خواهم آورد آنرا مراد کردم و هم بجا خواهم آورد. (سفر اشعیاه - فصل 46 - 10 - 11). و همچنین در کتاب یرمیاه میخوانیم : «در میان طوایف بیان کرده بشنوانید و علم را بر پا نموده اصغا کنید و اخفا ننموده بگوئید که بابل مسخر شد بیل شرمنده و مرودک شکسته بتهایش خجل و اصنامش منکسر گردیده اند زیرا که بر او از طرف شمال قومی برمی آمد که زمینش را بحدی ویران میگرداند که احدی در آن ساکن نخواهد ماند و از انسان و بهائم کوچیده خواهند رفت . سفر یرمیاه فصل 50 آیه ٔ 1 و 2 این سفر نیز همچنان اسارت و پراکندگی آنان را پیشگوئی میکند آنگاه تجدید آبادانی اورشلیم را مژده میدهد، و میگوید: یقول الرب لما تکمل سبعون سنة علی اسر بابل ، آتی الیکم . اذ ذاک تدعوننی فاجیبکم ، تنشدونی فئجدونی افک القید عنکم و اعود بکم الی اوطانکم «(39:1) از این همه نصوص اسفار یهود آشکار میشود که مقصود از «ذی القرنین » کورش پادشاه بوده است زیرا وی در رؤیای دانیال نبی بقوچ دو شاخ «ذی قرنین » تشبیه شده ،و شخصیت کورش پادشاه در عقیده ٔ یهود پایگاه بزرگی را حائز شده است . روش جدید برای نقد عهد عتیق و زمان تألیف اسفار یشعیاه و یرمیاه و دانیال : نتایج اسلوب نقد عهد عتیق که درقرن 19 بنام «نقد اعلی » آغاز گردیدو دانشمندان آلمان به بهره ٔ وافری از کامیابی در آن نائل گردیدند تدوین شده است ، و همچنین تحقیقات دانشمندان قرن بیستم هم بدان ضمیمه شده است ، تحقیقات و نتایج آنها درباره ٔ پیشگوئیهای اسفار سه گانه و زمان تدوین هر یک به بحث زیرین منتهی میشود: مواضیع و لغت و تمام محتویات کتابی که به یشعیاه نبی نسبت داده شده ، میرساند که آن کتاب تألیف سه تن از مؤلفان است که در سه زمان مختلف پدید آمده اند، کتاب مزبور از باب اول تا باب 39 تألیف یکتن و از باب 40 تا آیه ٔ 13 از باب 55 تألیف مؤلف دومی ، و بقیه ٔ کتاب را مؤلف سومی فراهم آورده است . و برای تسهیل مراجعه در تحقیقات انتقادی بدینسان مصطلح کرده اند که میگویند: یشعیاه اول و یشعیاه دوم و یشعیاه سوم . و این رای را پذیرفته اند که یشعیاه اول در عهدی بوده است که یهود آنرا روایت میکردند، یعنی 160 سال پیش از کورش پادشاه . اما یشعیاه دوم که ظهور کورش را پیشگوئی کرده در روزگار اسارت بابل بوجود آمده چنانکه این امر از گفته هائی که مشعر بمحیطی بجز محیط صاحب اول است آشکار است . ولی عهد کلام یشعیاه سوم پس از زمان یشعیاه دوم است . او محیطها و حالاتی را می آورد که با نظیرآنچه مقدم است اختلاف دارد. چه پیشگوئیهای مربوط بغارت نبوخدنضر و اسارت یهود ببابل و ظهور کورش را در کلام یشعیاه دوم می بینیم در صورتی که در واقع در این عهد زندگی میکرده است و نمیتوان کلام او را به یشعیاه اول نسبت داد. مؤلف بحوادث زمان خود و آنچه پیش از زمان وی بوده رنگ قدمت داده و کلامش را به یشعیاه اول نسبت کرده است . تا مردم توهم کنند که کلام وی سخنی قدیم است و 160 سال بر آن گذشته است . محققان میگویند بزرگترین دلیل بر اختلاف شخصیت های مؤلفین ، همان اختلاف فکری و تباین آمیختگی تصوری است که در کتاب وجود دارد. زیرا یهود از نخستین روزگار خدای را مانند یک خدای قبایلی بتخیل آوردند و معبد او را معبدی قبایلی فرض کردند، از این رو یهوا خدای اسرائیل قبائلی و ایلی بود و بهیچ پیوندی با شعوب و قبایل دیگر نمی پیوست . ولی ما در کتاب یشعیاه برای نخستین بار یکنوع تصورخدای نوینی می یابیم ، تصور خدای عامی برای همه ٔ بشر و می بینیم که هیکل اسرائیلی در اورشلیم از معبد قبائلی بمعبد عامی برای سایر ملل منتقل میشود این تصور نوین ، همانا تصوری است که مخصوص یشعیاه سوم است . زیرا محیطی که مساعد و لازم برای ایجاد چنین تصوری باشد در زمان یشعیاه اول وجود نداشت . همچنین پیشگوئیهای سفر یرمیاه درباره ٔ پایان یافتن اسارت بابل و تجدید آبادانی هیکل ، بعقیده ٔ محققان 60 سال پیش از ظهور حوادث نبوده ، بلکه میگویند پس از آزادی از اسارت بابل و تعمیر مجدد هیکل ، آنها رانوشته بکتاب ملحق کرده اند. اما در کتاب منسوب بدانیال رؤیای دیگری نیز آمده است که آنرا پادشاه بابل در خواب دیده و دانیال تعبیر کرده است . در تعبیر وی خبر صریح از ظهور اسکندر مقدونی و سقوط شاهنشاهی ایران و قیام امپراطوری روم را مشاهده میکنیم . محققان جدید معتقدند که در این کتاب نیز تزویر بکار رفته ، بدینسان که تألیف آن کتاب قرونی پس از زمان آزادی یهوداز بابل بوده یعنی در هنگامی که امپراطوری روم به اوج عظمت رسیده است . محققان جدید بهمین اکتفا نمیکنندبلکه آنها در وجود خود دانیال نبی نیز تردید و شک کرده اند از این رو بعضی از آنان معتقدند که هر گز دانیالی وجود نداشته بلکه وی را برای بافتن این قصه ایجاد کرده اند. بعضی دیگر بوجود وی در روزگار اسارت بابل قائلند ولی اقوالی را که به وی نسبت داده اند نمی پذیرند و میگویند آن اقوال بعدها بمنظور تقویت آمال یهود به آینده ٔ خود از راه پیشگوئیها و خوارق گذشته اختراع شده است ولی آنچه را که اکثر محققان ترجیح میدهند این است که زمان تألیف این کتاب از قرن اول پیش از میلاد تجاوز نمیکند، بدین سبب استاد میکس لوئر تاریخ کتاب دانیال را در فهرستی که جهت عهد عتیق نوشته است به سال 164 ق .م . قید کرده است . تخیل ملی یهود و انتظار ایشان برای نجات دهنده : از آنچه از کتاب یشعیاه نبی آوردیم ، این امر آشکار شد که شخصیت پادشاه خورس (کورش ) در نظر یهود مانند نجات دهنده ٔ موعودی است که خدای او را برای آزاد کردن یهود از اسارت بابل و تجدید عمارت اورشلیم فرستاده است . پس خدای گفته است «ان خورس راع لی ، وهو یتم مرضاتی کلها» و گفته است : «انا اخذت بیده الیمنی لاجعل الامم فی حوزته .» آنگاه خدای بخود کورش خطاب میکند و میفرماید: «افعل کل ذلک لتعلم اننی اناالرب ، اله اسرائیل الذی ناداک بأسمک صراحة لاجل اسرائیل ، شعبه المختار». بدینسان آشکارا مشاهده میکنیم چنین حالتی را، حالتی که سنخ تعقل یهود است ، آنها پیوسته آرزومند بوده اند که هنگام هر مصیبتی نجات دهنده ای پیدا خواهد شد و آنها را رهائی خواهد بخشید. این سنخ تعقل همان است که سرانجام بصورت یک عقیده ٔ ملی درآمده و آمدن مسیح موعود را پدید آورده است این است که کتاب یشعیاه حتی خورس (کورش ) را هم بصورت مسیح تصور میکند و با نص صریح کامل در شأن وی میگوید: «ان اﷲ یقول فی حق خورس مسیحه ». زندگانی ملی یهود به موسی آغاز میشود وی در عصری پدید آمد که یهودیان بمذلت اسارت در مصر بسر میبردند، و هیچگونه امید بزندگی ملی ارجمند و دارای رفاه نداشتند. ولی موسی در آنان روحی نوین برانگیخت و آینده را در آنان بصورتی زیبا و دلپسند تصویر کرد و روحیه ای در آنان دمید که ایمان آوردندبا این که پروردگار اسرائیل وی را برای نجات و کوچ دادن بنی اسرائیل برانگیخته است و مشیت خداست که ملت برگزیده را بر دیگر شعوب و ملل تفضیل دهد. از این ایمان در سنخ تعقل ملی یهود دو تخیل اساسی ایجاد شد: 1 - معتقد شدند که ایشان ملت برگزیده خدایند. 2 - خداوند هنگام ذلت و اسارت نجات دهنده ای خواهد فرستاد. از تخیل اول نظریه ٔ برتری نژادی در میان آنان بوجود آمد و از دوم نظریه ٔ ظهور نجات دهنده هنگام نزول مصائب و نوازل . پس معتقد شدند که هر زمان بلا و دمار آنان را فرا گیرد بخشایش خدای بجنبش در می آید و نجات دهنده ٔ موعودی بدیشان میفرستد که آنان را بسلامت و رفاهیت رساند. ساؤل (طالوت ) و داود نبی نیز در چنین محیطهائی ظهور کردند که در ملت آمال جدیدی پدید آمده بود، ازینرو می بینیم که داود نیز به «مسیح » ملقب شد. و شاید همین تلقب نخستین مورد استعمال کلمه ٔ مسیح است از این رو با اینگونه تقالید ملی اجتناب ناپذیر بود در آن تاریکی وحشت زای که در بابل یهودیان را فرو گرفته بود نور جدیدی بر روزنه ٔ امید ایشان بتابد نوری که ذهن یهودی را در تابندگی خود برای انتظار نجات دهنده ای جهت ایشان آماده کند. نجات و آزادی آمالی هستند که در کلام یشعیاه دوم در لباس پیشگوئیها تجلی میکند. یشعیاه دوم و دعوت کورش برای فتح بابل : روایات عهد عتیق و اخبار مورخان یونانی اجماع دارند بر این که مردم بابل ازستمگری پادشاه خود بیل شازار بفغان آمدند، آنگاه مشاوره کردند و همرای شدند که شاهنشاه ایران کورش را برای استیلای بر بابل دعوت کنند. آنها از رفتار نیک این پادشاه با اهل لیدی پس از غلبه ٔ وی بر کشور آنان آگاه بودند و چنان رفتاری را از آن شاهنشاه برای خود آرزو میکردند. مورخان یونان گفته اند که یکی از والیان بابل ، گبریاس ، بکاخ کورش گریخته و وی را در آمدن ببابل همراهی کرد. و هرودت گوید: فتح بابل بتدبیر این والی انجام گرفته است . دقت نظر محققان در پیشگوئیهای یشعیاه دوم پس از مطالعه ٔ این حوادث تاریخی آنان را به یک نتیجه ٔ منطقی قطعی این وقایع رسانده است و آن این است که کلام یشعیاه دوم از این دو وجه بیرون نیست یا کمی پیش از فتح بابل و یا پس از آن بوده است اگر فرض نخست را در نظر گیریم ناچار باید اعتراف کرد که یشعیاه دوم در زمره ٔ مشاوره کنندگان دعوت کورش بفتح بابل بوده یا اقلاً بر اوضاع محیطهای سیاسی زمان کاملاً مطلع بوده است ، پس این قضایا را بنابر عادت مؤلفان اسفار رنگ پیشگوئی داده و بکلام یشعیاه اول الحاق کرده اند، و اگر فرض دوم را بپذیریم یعنی بگوئیم گفته ٔ یشعیاه دوم پس از فتح بوده موضوع آسان میشود، چه گفتیم مصالح ملی این مرد را وادار کرده است که حوادث زمان خود را بصورت پیشگوئی ها درآورد و آنها را به یشعیاه اول نسبت دهد. پیشگوئیهای یهودی و شاهنشاه کورش . در سفر دیگر توراة که به عزیر(عزرا) نسبت داده شده است آنچه که پس از فتح بابل واقع شده می یابیم . این سفر بما خبر میدهد که رئیسان یهود پیشگوئیهائی را که یادآور شدیم بر پادشاه کورش عرضه داشته اند. و به وی گفته اند که پروردگار در کلام خود او را نجات دهنده نامیده و ناجی ملت برگزیده قرار داده است . این گفته در کورش تأثیر کرده و از این روفرمان تجدید ساختمان هیکل صدور یافته است . در آنچه شک نیست این است که کورش پس از فتح بابل و همچنین جانشینان وی بعد از او یهودیان را بمهربانی و رعایت اختصاص داده اند. و بعض از یهود به گام نهادن در کاخ آنان نیز نائل آمده اند. این یک واقعه ٔ تاریخی است که تکذیب آن ممکن نیست ، گاه باشد که بعض از آنچه در کتاب عزیز آمده خالی از صحت باشد ولی درباره ٔ حوادث اساسی آن باید تسلیم شد. از آنجمله معلوم است که اسارت یهود ببابل به استیلای کورش بر آن شهر منتهی شد و همچنین عده ٔ بسیاری از یهودیان به فلسطین کوچ کردند تا در آنجا متوطن شوند، و شاهنشاه کورش آن کسی است که به آنان اجازه ٔ سکونت در فلسطین و تعمیر شهرهای ویران شده را اعطا کرد و این اجازه بوسیله ٔ منشورهای شاهانه ٔ مخصوصی صادر شد.و باز معلوم است که هیکل در اورشلیم مجدداً ساخته شد و در آن باب اوامر شاهنشاهی چندین بار صادر گردید. احکام کورش و داریوش و اردشیر (ارتخشثت ) در کتاب عزیر نقل شده است ، و بعض نوشته های مورخان یونان نیز آنرا تأیید میکند. بعلاوه روایت ملی یهود میگوید که عزرا و نحیما و حجی از پیغمبران بمقام ارجمندی در دربار اردشیر. (ارتخشثت ) نائل آمده اند و آنان کسانی هستند که پادشاه را بصدور اوامر مخصوص نسبت بیهود وا داشته اند. و دلیل آشکاری نیست که این همه را انکار کند. اگر این حوادث درست باشد بر ماست که تحقیق کنیم چه عواملی کورش را برفق با یهود واداشته است ، و بپرسیم که آیا همین پیشگوئیها از آن عوامل نبوده است ؟ مهمترین نکته ای که در پیشگوئیهای یهودیان میباشد پیشگوئی دانیال است که در آن کشور متحد مادو پارس را در شکل قوچ دوشاخ «ذوقرنین » ممثل کرده است ولی سخنی که در این پیشگوئی دلالت کننده بر اسکندر مقدونی است ، باید الحاقی باشد. اما جزء اول از آن که متعلق به ظهور کورش است ناچار میبایست در آن عصر شهرت یابد و احتمال قوی میرود که آناً در آن زمان شهرت یافته است و ازینرو کورش آنرا بحسن قبول تلقی کرده است و در صفحات بعد درباره ٔ مجسمه ٔ سنگی کورش که در حفریات ایران بدست آمده است سخن خواهیم راند چه آن مجسمه باقصی الغایه مطلب را روشن میکند اما قرائن و اخبار تردید محققان جدید را در وجود دانیال ، تأیید نمیکند. ممکن است سفر دانیال اسطوره ٔ منحوت و اختراعی باشد ولی کلام محتوی آن لابد دارای اصلی حقیقی است . اگر کلیه ٔ قصه ٔ دانیال را نپذیریم ناچار باید تسلیم شویم که شخصی بدین نام پیدا شده و بسبب علم و حکمت خود در شهر بابل بکامیابیهائی نائل آمده است .؟ علائق یهود و زردشتیان : اینک بناحیه ٔ مهم دیگری از بحث مینگریم . نباید فراموش کنیم که کورش از پیروان مذهب مزدیسنا یعنی دین زردشتی بوده این امر از مسائلی است که در علاقه ٔ میان ایرانیان و اسرائیلیان اهمیت خاصی دارد. معلوم است که مذهب بت پرستی در جهان عمومی و همه ٔ عالم را فرا گرفته بود فقط دو گروه از آن استثنا بودند: یهود و زردشتیان این دو دین از تمام وجوه و اشکال وثنیت اجتناب میورزیدند. و در تاریخ صاحبان این دو دین مجالی برای اعتراف بوثنیت نیست . مادامی که مسئله بدینسان باشد معقول است که فرض کنیم کورش پس از غلبه بر بابل ، آنگاه که عقاید و احکام اخلاقی دین یهود بدو رسید، دریافت که تصورات دینی آنان بسیار بتصورات دینی وی نزدیک است پس این نزدیکی طبیعی وی را به احترام ایشان برانگیخت و پیشگوئیهای ایشان را با میل خالصی تلقی کرد. در اینجا موضوع دیگری است که سزاوار تدبر است : مورخان عرب هنگامی که توجه بتدوین تاریخ پیش از اسلام کردند، در روایات اسرائیلی نکاتی یافتند که زردشت و پیروان وی را به انبیاء بنی اسرائیل ارتباط میداد. طبری این روایات را ذکر کرده و مورخان پس از وی بدانها استشهاد جسته اند. شکی نیست که این روایات باطل و واهی و بی اصل است ولی وجود آنها بر این دلالت میکند که فکرتی یهودی وجود داشته که هدف آن نزدیکی بدین زردشتی بوده است و این فکرت بمرور ایام شکل روایات خرافی گرفته و همچنان ترویج میشده و تکامل می یافته تا بجائی که یهودیان را واداشته است که دعوی کنند که دین زردشتی مقتبس از دین آنهاست و زردشت و جانشینان او شاگردان انبیاء بنی اسرائیل بوده اند. عقیده ٔ دینی و ملی یهود در شأن کورش : در مطالب گذشته آراء ناقدین جدید اسفار یهودی را ذکر کردیم . ولی این قسمت بحث مورد توجه ما نیست ، و نیز آیا پیشگوئیها پیش از وقوع حوادث آمده یا پس از آن اختراع شده است ؟ تأثیری در آنچه ما در صدد تحقیق آن هستیم ندارد. آنچه را که ما میخواهیم خواننده را بدان متوجه کنیم عقیده ٔ ملی یهود در این مسئله است . معلوم است که اسفار یشعیاه و یرمیاه و دانیال بی اختلافی از کتب الهامی یهود است . آنها ایمان دارند که هر آنچه پیشگوئی آمده است پیغمبران زمانی دراز پیش از وقوع حادثه ها از آنها خبر داده اند و حوادث حرف بحرف آنها را تصدیق کرده است و همچنین یهود عقیده ٔ راسخ دارند که ظهور کورش از جانب خدا بوده است . خدای او را برای نجات بنی اسرائیل از بلای عظیمی که دامنگیر آنان بود و برای تجدید عمارت اورشلیم برانگیخته است . پس کورش در کلام یشعیای نبی بشبان خدا و مسیح وی ملقب شده و گفته شده است که وی اراده ٔ خدا را اجرا میکند و خدا او را بنام خود ندا کرده و برای حمایت بنی اسرائیل و کوچ دادن ایشان فرستاده است . و در رؤیای دانیال کورش در صورت قوچ دوشاخ «ذوقرنین » مجسم شده و یشعیاه او را در شکل «عقاب شرق » دیده . پس عقیده ٔ ملی یهود در این باب واضح و روشن است . و این عقیده ثابت میکند که ایشان مستند به أسفار مقدس خود تصور میکردند که کورش ذوالقرنین یعنی صاحب دوشاخ است و ظهور وی را مصدق بشارات الهامی انبیای خود میدانستند. مادامی که امر چنین باشد پس طبیعت حال حکم میکند که مقصود در سؤال یهود از «ذوالقرنین » تنها شخص کورش است و بس ، یعنی همان پادشاهی که دانیال وی را در شکل قوچ «لوقرانائیم » یعنی «ذوالقرنین » دیده هم اوست . زیرا لفظ «قرن » در دو لغت عربی و عبری مشترک است و بطور قطع یهود عرب کورش را «ذوالقرنین » مینامیدند و روایت سدی که در صفحات پیش آنرا ذکر کردیم نیز این تفسیر را تأیید میکند. زیرا در آن روایت آمده است که یهود گفتند که ذوالقرنین در توراةفقط یکبار ذکر شده است و آن هم تنها در سفر دانیال است . بسبب این تفسیر سایر اشکالات یکباره برداشته میشود. پس اکنون نیازی نیست که کلمه ٔ «قرن » را از معنای لغوی عام آن به معنی دیگری برگردانیم . و همچنین لزومی ندارد در وادی تأویلات و تکلفات بارده گمراه شویم . پس شخصیت تاریخی ذوالقرنین در پیشاپیش چشم ما روشن شد. اما آنچه را که قرآن از احوال ذوالقرنین ذکر کرده در آینده ٔ نزدیک خواهیم دید که سوانح کورش مطابقت کامل با آن دارد بی آنکه در این تطبیق بخود رنجی دهیم . آگاهی بر مجسمه ٔ سنگی کورش : نخستین بار که تفسیر ذوالقرنین مذکور در قرآن بکورش در ذهن من خطور کرد هنگامی بود که سفر دانیال را مطالعه میکردم . آنگاه بر آنچه مورخان یونان نوشته بودند مطلع شدم و در نتیجه این عقیده را بر نظریه های دیگر ترجیح دادم . ولیکن دیگر دلیل دیگری خارج از توراة بدست نیامده و در سخنان مورخان یونان هم چیزی که مایه ٔ روشن کردن این لقب باشد یافت نشد. سالها گذشت تا این که مشاهده ٔ آثار عتیقه ٔ ایران و مطالعه ٔ مصنفات دانشمندان آثار درآن باره برای من امکان پذیرفت از آن پس پرده برداشته شد و پیدایش یک کشف «علم الاَّثار» باستان شناسی دیگر شکوک را نیز از میان برد و در نزد من ثابت شد که مقصود از ذوالقرنین بی شک و تردید فقط کورش است و بس ، بنا بر این دیگر نیازی نیست که از شخص دیگری بجز وی تحقیق کنیم . آن کشف باستانشناسی «علم الاَّثار» مهم مجسمه ٔ سنگی کورش بعینه است . که آنرا ایستاده در جایگاهی دور از پایتخت قدیم ایران استخر، قریب پنجاه میل برکرانه ٔ نهر «مرغاب » یافته اند و جیمس موریه نخستین کس است که از وجود آن خبر داد آنگاه پس از سالها سیر رابرت کیر پرتو بمحل مجسمه رفته و آنرا مورد تفحص دقیق قرار دارد و صورتی از مجسمه با مداد ترسیم و نشر کرد، و این رسم در کتاب سیاحت وی به ایران و گرجستان بطبع رسیده است و سپس القس فارستر بسال 1851 م . در مجلد دوم کتاب خود درباره ٔ مجسمه سخن رانده و بدان بر نصوص توراة استدلال کرده و همچنین صورتی از مجسمه واضح تر از نخستین منتشر کرد. و تا این زمان هنوز خواندن خط میخی کشف نشده بود ولی فقط ثابت شده بود که مجسمه از سیروس یعنی کورش است نه دیگری . تحقیقات متأخرین بدان سان این موضوع را تأیید کرد که کمترین مجال شک باقی نگذاشت . سپس هنگامی که نویسنده ٔ نامورفرانسوی دیولافوا کتاب خود را در باره ٔ آثار قدیم در ایران تألیف کرد در آن کتاب صورتی از مجسمه که عکس برداری شده بود انتشار داد و مردم آنرا بطور کامل شناختند دانشمندان آثار «باستانشناسی » در قرن 19 م . بحسن فنی مجسمه اعتراف کردند و دیولافوا معتقد شد که مجسمه ٔ مزبور نمونه ٔ بسیار گرانمایه ای از سنگتراشی فنی قدیم ایران است و گفت : این مجسمه یگانه نمونه ٔ فنی آسیائی است که به بهترین مجسمه های یونانی شباهت دارد. و شگفت نیست اگر آن را در شمار مهمترین آثار باستانی ایران قرار دهیم . بهمین سبب عده ای از دانشمندان آلمان فقط برای این که این مجسمه زیبا را ببینند نه برای مقصودی دیگر رنج سفر ایران را بر خود هموار کردند. مجسمه ٔ مزبور ببالای انسانی است و بر دو جانب وی دو بال مانند دو بال عقاب و بر سرش دو شاخ همچون دوشاخ قوچ است . دست راست وی دراز شده و بدان بسوی پیشاپیش اشاره میکند و جامه ٔ وی عیناً همان جامه ٔ معمولی است که در تصاویر شاهان بابل و ایران می بینیم . این مجسمه بی شبهه ثابت میکند که تصور «ذوالقرنین » درباره ٔ کورش و بس پدید آمده است . در رؤیای دانیال آمده است که قوچی را که دیده است دو شاخ بر سرش بوده ولی مانند دیگر قوچها نیست بلکه یکی از دو شاخ پشت دیگربوده است ، همچنین نیز دو شاخ را در مجسمه می بینیم . اما وجود دو بال به آنچه در سفر یشعیاه آمده مطابقت میکند: «ادعو عقابا من الشرق ، ادعو ذلک الرجل الذی یاتی من ارض بعیدة و یتم سائر مرضاتی . باب 46 آیه ٔ 11» و بسبب این بالها مجسمه به مرغ شهرت یافته و نهری که در پائین وی روان است به «مرغاب » نامیده شده یعنی نهر طیر. و ما با این مقاله صورت مجسمه ای را که «القس فارستر» در کتاب خود منتشر کرده نقل و ضمیمه میکنیم این تصویر روشن و جلی است بدانسان که جزئیات مجسمه را به بیننده نشان میدهد اما کی این مجسمه ساخته شده ؟ آیا بفرمان کوروش ، در هنگام حیات او یا بفرمان یکی از جانشینان وی ؟ اظهار نظر قطعی در این امر دشواراست . پایتخت عیلامیان و ایران شهر سوسان (شوش ) بوده که اکنون اهواز نام دارد و این شهر در جنوب ایران واقع است . و پایتخت ماد یا (میدیا) شهر «هغ متانا» که بعدها به «همدان » تحریف کرده اند بوده است شهر همدان هم اکنون بهمین نام موجود است جز این که محل آن اندکی از جایگاه قدیم تغییر یافته است . هنگامی که ارتخشثت (آنکه عرب او را اردشیر نامید) پس از داریوش بپادشاهی رسید استخر را پایتخت قرار داد و آنرا با بنیان کاخها و ابنیه آبادان کرد. این شهر تا آخرین شاهنشاه از خاندان هخامنشی داریوش سوم پایتخت کشور بود. ولی پس از هجوم اسکندر بسبب حریق ویران شد، بدانسان که هنگام کشورگشائی عرب ، استخر قریه ٔ کوچکی بیش نبود، آنگاه نزدیک استخر شهر شیراز را تأسیس کردند که فاصله ٔ آن تا استخر 60 میل است . ظاهراً مجسمه ٔ کورش در روزگار شاهنشاهی اردشیر (هخامنشی ) بر پا شده است . چه مجسمه ٔ مزبور در ناحیه ای از استخر است . و در این ناحیه هیچ اثری از خرابه ها بجای نمانده ، جز تختی از سنگ که مجسمه ٔ مزبور بربالای آن بر پاست . پس میتوانیم دریابیم که مجسمه نیز از عصر اردشیر هخامنشی است همچنان که دیگر مبانی استخر از آن زمان است . اگر این رأی ما درست باشدبالنتیجه همین رأی نظریه ٔ ما را درباره ٔ این که کوروش ذوالقرنین و ذوالجناحین است نیز تأیید میکند زیرا این موضوع میرساند که این لقب کورش در آن عصر مشهور و مسلم بوده حتی ایشان پس از کورش نیز آنرا به ارث برده اند. و چون بر آن شدند که در زمان اردشیر (هخامنشی ) مجسمه ای برای کورش نصب کنند این تصور آنها را بر تصویر وی بدین شکل وادار کرد. تصور کورش بذوالقرنین و روایت اسفار مقدس یهودی : در اینجا با یک مسئله ٔ اساسی مواجه میشویم . و آن این است : از مجسمه ثابت شد که تصور ذوالقرنین نسبت به کورش در نزد خاندان شاهنشاهی هخامنشی شیوع داشته و تصوری مسلم بوده است . ولی این تصور از کجا سرچشمه گرفته ؟ اگر روایات کتب مقدس یهودی را بپذیریم ، باید بگوئیم که مبداء حقیقی این تصور،رؤیای دانیال و پیشگوئی یشعیاه نبی است . آیا این رای را میپذیریم ؟ بعقیده ٔ من معلوماتی که در دسترس ماهست ما را بر پذیرفتن این رأی وامیدارد، و کمترین چیزی که شایسته است بپذیریم تسلیم شدن به دو امر است : نخست این که رؤیای دانیال پس از فتح بابل شهرت یافته است ، یعنی گمان به این که چنین رؤیائی پدید آمده است . آری آنچه از رؤیا متعلق به اسکندر مقدونی است ، در آن زمان در رؤیا نبوده است بلکه پس از آن زمان بدان ملحق شده است . دوم این که این رؤیا و پیشگوئی یشعیاه دوم همچنان که در کتاب عزرا آمده است بگوش کورش رسیده و کورش و درباریانش نه تنها آنرا پسندیده و نیکو شمرده اند بلکه به آن دو متمسک شده و تصور دوشاخ و عقاب را شعار رسمی برای پادشاه اتخاذ کرده انداز این رو پس از آن به ذوالقرنین و ذوالجناحین توصیف میشده است یعنی یکنوع وصف رسمی مخصوص به وی . و آنگاه برای او مجسمه ای تراشیده و این دو صفت را برای اودر مجسمه نمایان کرده اند. و بعبارت دیگر کشف مجسمه آنچه را که کتاب عزرا گفته بود تصدیق کرده است و آن بدینسان است : پیشگوییهای انبیای یهود بر کورش عرضه شد و وی آنها را مانند نصوص روحانی بر فضیلت و برگزیدگی خود بپذیرفت . ممکن است گفته شود که آیا روا نیست امر بر عکس آنچه ذکر گردیده باشد؟ پس تصور ذوالقرنین و ذوالجناحین تصوری «یهودی » نیست بلکه توان گفت که کورش خود یا ایرانیان کسانی هستند که آنرا اندیشیده اند واین تصور ایرانی را چون شهرت یافت پس از آنکه کورش بدان متصف شد، مؤلفان کتب یهود اقتباس کردند و پیشگوئیهای خود را بر گرداگرد آن حکایت ساختند، پس قوچ را «قرنیم » در رؤیای دانیال و عقاب شرق را در کلام یشعیاه تخیل کردند. باب فرضیه ها همیشه باز است ودر این گونه مباحث رای قطعی دشوار است ولیکن هر فرضی ناچارباید دارای سند خارجی باشد که بدان استناد شود و چنین سندی در این باره یافت نشده است ، از این رو باید فقط برای القای چنین شبهه روا داریم از شهادت کتب یهودی بطور قطعی صرف نظر کنیم . ولی علاوه بر این از راه تفکر و تحقیق بنظر نمیرسد ساختمان این تصور با ساختمان فکری ایرانی سازگار باشد و شهادت داخلی آن با بلندترین آواز فریاد میکند که یک تصور یهودی خالص است ،چه یهود همیشه از آغاز بعض حقایق و حوادث زندگی انسان را به قوچ یا بره تشبیه میکرده اند از قربانی اسحاق تا کفاره ٔ مسیح و از کتاب خلق تا مکاشفات یوحنا تمثیلات به قوچ یا بره یا بزغاله یکی پس از دیگری مشاهده میکنیم . و بر عکس در خیال ایرانی و زردشتی هیچگونه تمثیلی بقوچ یافت نمیشود کلیه ٔ ادب اوستا از نظیر این گونه تصورات خالی است . خاندان ایرانی هخامنشی و کورش . اکنون به آنچه تاریخ درباره ٔ زندگانی کورش آورده نظری می افکنیم و مینگریم که تا چه حد با آنچه قرآن کریم از آن ذکر کرده تطبیق میکند. ادوار سه گانه ٔ تاریخ ایران : مورخین کنونی تاریخ ایران را به سه دوره تقسیم کرده اند: 1 - روزگار پیش از اسکندر مقدونی . 2 - دوره ٔ «پارثوی » پارتها که عرب آنرا ملوک الطوائف نامیده است . 3 - عصر ساسانیان . کشور ایران در دوره ٔ تاریخی نخستین خود به اوج بزرگی و افتخار رسیده است و این دوره با ظهور کورش آغاز میشود. لیکن جای تأسف است که پرده های تاریکی این دوره را فرو پوشیده و اکنون هیچگونه وسیله ٔ مستقیمی برای شناسائی این عصر در دسترس جهانیان نیست از این رو قسمت عمده ٔ معلومات ما درباره ٔ آن روزگار از طریق خود ایران بدست نیامده بلکه از جانب یکی از ملتهای همعصر آن یعنی یونانیان فراهم شده است . و اگر نوشته های مورخین یونانی نمیبود، تاریخ بشر پر افتخارترین و بزرگترین داستان بزرگواری ایران باستان را درطاق نسیان میگذاشت . راست است که مترجمین عرب یک داستان بزرگ ایرانی را بنام تاریخ برای مابیادگار گذارده اند، همان داستانی که هومریس ایران ، فردوسی برشته ٔ نظم کشیده و آنرا درشمارآثار جاویدان در آورده است . لیکن کلیه ٔ وقایعی که تا پیش از تاختن اسکندر در این داستان آمده تاریخ نیست ، بلکه افسانه ٔ محض است ، که تاریخ آنها را به همان دیده می نگرد که افسانه های ملی هند مهابهارتا، ورامائنا یا افسانه های یونان باستان ، ایلیاد را می بیند. چه همچنانکه نمیتوانیم درباره ٔ اشخاص مهابهارتا و رامائناو ایلیاد بسرحد یقین برسیم ، همچنان هم نمیتوانیم درباره ٔ اشخاص شاهنامه نظری قطعی اظهار کنیم . و نمیدانیم آیا این اشخاص دارای اصلی تاریخی بوده اند یا محصول و نتیجه تخیلات هستند. پهلوانان ایران باستان ، جمشید، و ضحاک ، ورستم ، و اسفندیار، و سام ، و نریمان در مخیله ٔ ما مکانت بارزی دارند لیکن نمیدانیم آیا آنها براستی وجودخارجی داشته اند یا افسانه های ملی ایران باستان آنهارا آفریده است . و یکی از شگفتیهای غم انگیز تاریخ بشری این است که قطر عظیمی مانند ایران حوادث پرافتخارترین دوران زندگی خود را طی افسانه های ملی گم کرده است بدانسان که اکنون کمترین نشانه از آنها در صفحات تاریخ نمی یابیم ! اظهار نظر در اینکه چه وقت مبادی این افسانه جلوه گر شده و در کدام عصر بصورت افسانه مفصلی درآمده است نیز دشوار است . جز این که تنها یک موضوع با درخشندگی تمام پدید آمده است و آن این است که «اوستا» کتاب دینی زردشتیان ماده ٔ اصلی آنرا آماده کرده است ، آنگاه همین ماده تکامل یافته و رفته رفته توسعه پیدا کرده تا اینکه افسانه ٔ کاملی شده است . ازاین رو در آن اجزاء «اوستا» که بما رسیده نام کسانی را که افسانه ٔ مزبور آنها را پادشاه پیشدادی پنداشته می یابیم . و شاید ماده ٔ اصلی ، روزگار درازی بر زبانها رشد و تکامل یافته است ، آنگاه چون در دوران ساسانیان شکل افسانه بخود گرفته منشاء تاریخی آن در ضمن حماسه ٔ ملی نهان شده است و چون کتب پهلوی در نتیجه ٔ ویرانیهائی که محصول حمله ٔ اسکندر بر ایران بود نابودگردید این افسانه جانشین تاریخ شد. و هنگامی که مورخین بر آن شدند که تاریخ ایران باستان را تدوین کنندبجز همین افسانه ای که در عصر ساسانیان فراهم آمده بود چیزی نیافتند. از این رو کتب پهلوی را که ابوحمزه ٔ اصفهانی و ابن الندیم ومسعودی و جز اینها مانند خداینامه ، و آئین نامه ، و رستم و اسفندیارنامه نام برده اند یا کتبی که درباره ٔ سیر پادشاهان ایران مشهور بود، بجز انعکاس و حکایتی از این افسانه ٔ باستانی چیز دیگری نیست . این کتب همه بزبان عربی ترجمه و نقل شد و نخست این ماده را ابوعلی بلخی گرفت ، آنگاه آنرابه نام «شاهنامه » بنظم آورد. پس از این ازمنه که برافسانه های پهلوی آگاهی یافتند محققین قرن 19 آنها را با کتاب شاهنامه برابر کردند و دانسته شد که عرب افسانه های پهلوی را با امانت کامل ترجمه کرده اند و همچنین فردوسی در غایت امانت آنها را بجامه ٔ نظم فارسی درخشانی درآورده است . از نکاتی که شایسته ٔ ذکر است این است که مترجمین عرب بر حقیقت این افسانه ها آگاه نشدند و آنها را همچنانکه یافتند ترجمه کردند بی آنکه بجهت تاریخی آنها درنگرند. ابوحمزه ٔ اصفهانی (کذا) «که تاریخ وی قدیمترین اسناد عربی در این باره است » در تاریخ خود فقط بعصر ساسانی اکتفا کرده و به استناد این که راهی بشناسائی حوادث پیش از این عصر نیست از بحث در اتفاقات پیش ازاین روزگار خودداری کرده است . زیرا کتب پهلوی در نتیجه ٔ هجوم اسکندر بکلی از میان رفته بود. و یعقوبی این افسانه را نقل کرده ولی تصریح کرده است که هیچگونه ارزش تاریخی ندارد. و بیرونی از نقل آنها صرف نظر کرده و گوید: «عقل آنها را نمی پذیرد» و مسکویه در «تجارب الامم » آشکارا آنها را زاده ٔ وهم دانسته و تنها عصر ساسانی را تاریخ میشمارد. مورخین ایرانی بزبان عرب از گفته های تاریخ نویسان یونان بی خبر نبودند، بلکه میدانستند که آنچه رایونانیان و یهودیان نوشته اند با افسانه ٔ ملی ایرانی اختلاف دارد و به این سبب تاریخ ایران را بدو بخش اساسی تقسیم کردند: روایات رومی یعنی یونانی و روایات فارسی . از این رو مسعودی پس از یادآوری اختلاف میان دو روایت درکتاب خود موسوم به «التنبیه و الاشراف » گوید: من از روایت یونانی چشم پوشیدم زیرا آن با روایات ایرانی مغایرت داشت و از این رو که شایسته ٔ آن است تاریخ ایران از زبان خود آنان گرفته شود زیرا صاحب البیت ادری بما فیه . ولی بسیار جای تأسف است که مسعودی در این آرزو بسر منزل امید نرسید زیرا ایرانیان تمام تاریخ خود را گم کرده بودند. لیکن ذهن روشن و وقاد ابوریحان تنها به بحث و تحقیق در خصوص روایات ایرانی قناعت نکرد، بلکه در کتاب «الاثارالباقیة» خود هر دو روایت را گرد آورد، از این رو در جدول روایت یونانی کلیه ٔ اسامی حقیقی را که مورخین یونان نام برده اند مصدّر بنام کوروش می یابیم . ولی جدول روایت ایرانی از نامهایی که فردوسی در شاهنامه آورده است تجاوز نمیکند . دانشمندان کنونی در جمع و تطبیق میان دو روایت بسیار کوشیده اند ولی بجائی نرسیده اند و هر چند تحقیقات مستشرق آلمانی اشپیگل در این باره شایسته ٔ خواندن و دقت است ولی او نیز همچنان از تطبیق میان دو روایت عاجز مانده است . مهمترین مسئله که ذهن تحقیق کننده را در این خصوص بخود متوجه میکند، هویت و شخصیت کورش است ، و ناچاراز خود میپرسیم آیا نام او در شاهنامه آمده است ؟ بعض از محققین پنداشته اند که کیکاوس شاهنامه و کورش روایات یونانی شخص واحدی است ، لیکن اختلاف میان زندگی این دو شخص بدان حد است که جای چنین فرضیه ای باقی نمیماند. و بعض دیگر گمان کرده اند که کیخسرو مذکور در شاهنامه کورش است ، زیرا افسانه ٔ ولادت کیخسرو با افسانه ٔ ولادت کورش مشابهت بسیار دارد، راست است که چنین تشابهی را میتوان شایسته ٔ تحقیق و اهتمام دانست لیکن این شباهت بتنهائی وحدت دو تن را نمیرساند چه بایستی در تمام امور و احوال آن دو با همدیگر یکی باشد در صورتی که چنین وحدتی وجود ندارد. منابع زندگانی کوروش : پس در چنین وضعی ، ناچاریم تنها از نوشته های مورخین یونان یاری جوئیم . چه از مآخذ ایرانی بجزکشفیات و آثار باستانی ایران چیزی بجا نمانده که مهمترین آنها «سنگ نوشته های » داریوش است که بخط میخی نوشته شده است و رموز آنها را دانشمندان قرن نوزدهم حل کرده اند و مهمتر از آن همین پیکر و مجسمه ٔ کورش است که دست حوادث زمانه از زیان رساندن بدان عاجز شده است این مجسمه از دو هزار و پانصد سال پیش بزبان بیزبانی آشکار میگوید: تلک آثارناتدل علینا فاسئلوا حالنا عن الاثار. اما ازمورخین یونان سه تن بتفصیل درباره ٔ کورش سخن رانده اند یعنی هرودت و کتزیاس و گزنفن . هرودت را که حقاً پدر مورخین مینامند به سال 484 ق .م . تولد یافته است وکتزیاس در پایتخت ایران پزشک درباری شاهنشاهی بوده است . و گزنفن فیلسوف از شاگردان سقراط و روزگار درازی با دربار ایران سرو کار داشته است . سنگ نوشته ها بعض از روایات این مورخین را کاملاً تصدیق کرده است مثلاًعین نسب نامه ای را که هرودت و گزنفن برای کورش آورده اند در سنگ نوشته داریوش می یابیم و همچنین خاتم کورش که در حفریات بابل بدست آمده بعض تواریخ و سالها را روشن میکند. پارس و ماد بسال 560 ق .م .: کشور ایران در سال 560 ق .م . بدو بخش تقسیم شده بود: بخش جنوبی را پارس و بخش شمالی را ماد مینامیدند. یونانیان ماد را «میدیا» و عرب «ماهات » میخواندند. و هنگامی که دو حکومت آشوری و بابلی دارای قدرتی عظیم بودند، هر دو بخش ایران درزیر فشار آن دو حکومت بود، و امرای قبائل بر آنان فرمانروائی میکردند. آنگاه بسال 612 ق .م . نینوا ویران شد و پادشاه آشوری درگذشت . و در نتیجه امرای شمالی ایران ، یا ماد از سلطه ٔ وی آزاد شدند و پیدایش کشوری محلی در آن سرزمین آغاز شد، همچنین دیگر قبایل ایرانی نیز فرصت این که سر بلند کنند بدست آوردند، از این رو در شهرهای دیگر ایران نیز کشور دیگری بنام «انشان » تأسیس یافت ولی این دو کشور دارای نیروی قابل ذکری نبودند، و شهرتی نداشتند، بخصوص که پس از ویرانی نینوا، بابل بدوران نوینی از نشاط و نیرومندی قدم گذاشت و پادشاه آن کشور نبوکدنصر (بخت نصر) تمام آسیای غربی را زیر سلطه ٔ خود آورد. و در نتیجه این دو کشور بطریق گمنامی وانزوا بسر میبردند و وزنی در ترازوی جهان نداشتند. خاندان هخامنشی و ظهور کورش : آنگاه به سال 559 ق .م . شخصیتی با نبوغ و کیاست شگفت آوری پدید آمد که ناگهان انظار همه ٔ جهانیان را بخود متوجه ساخت این شخصیت بزرگ ، جوانی از خاندان هخامنشی موسوم بکورش بود که یونانیان وی را «سائرس »و عرب قورش و خیارشا مینامیدند. امرای پارس وی را بفرمانروائی خود پذیرفتند. و دیری نگذشت که بی صعوبتی بر کشور ماد نیز تسلط یافت . بدینسان از دو بخش ایران برای نخستین بار در تاریخ ، کشور یگانه ٔ متحدی تشکیل شد. و در آسیای غربی امپراطوری «شاهنشاهی » نوینی پدید آمد. آنگاه کشورگشائیهای پیاپی کورش آغاز گردید.کشورگشائیهائی که بمنظور خونریزی و پیروی از آزمندی برای گردآوری مال و حب غلبه و چیرگی نبود، بلکه نوعی جهانگشائی بود برای ایجاد امنیت و حق ، برای بسط عدل جهت ستمدیدگان و رهائی آنان از چنگال ستمگران . از این رو هنوز 12 سال از جلوس وی بر سریر جهانگشائی نگذشته بود که در پیشاپیش او همه ٔ ممالک آسیائی از بحراسود تا صحرای بلخ سقوط کردند. بزندگانی کورش اول ، هم مانند همه ٔ شخصیت های بزرگ جهانی دیبای اساطیری پوشیده اند از این رو وی را با پرورش شگفتی در محیط عجیب و نادره ای پنداشته اند و هرودت و گزنفن این افسانه را بتفصیل برای ما حکایت کرده اند، و گفته اند که جد وی استیاگس از جانب مادرش بر آن شد که پیش از ولادت اورا بکشد، و فرمان این امر را صادر کرد ولی حکمت الهی دل یکی از امرای کشور را جایگاه مهر نوزاد قرار داد تا کودک را بطریقه ٔ شگفت انگیزی از چنگال مرگ رهانید. و با آنکه ابواب اماکن تربیت به روی او بسته بود مشیت ازلی درهای مدرسه ٔ طبیعت را به روی او بگشود و او را در دامان کوهها و دشتها زیر حمایت خود پرورش داد، تا آن ساعتی که باید مواهب عظیم و فضایل سیرت رشید او پدیدار شود فرارسید، از این رو کار وی شهرت یافت و آوازه ٔ او در جهان بپراکند و هم میهنان وی او رابشناختند اکنون همه منتظر بودند تا از کسانی که با او دشمنی میورزیدند و قصد جان او را داشتند انتقام بگیرد ولی او عفو عند القدرة را بر انتقام ترجیح داد و از همه چشم پوشید. حتی به استیاگس جد قسی القلب و بدخوی او هم هیچ بدی و زیان از جانب کورش نرسید. نخستین نهضت کورش و فتح لیدی . پس از آنکه کورش بر اریکه ٔ جهانداری نشست کروسس پادشاه لیدی بر وی بتاخت . مورخین یونان در این خصوص همه همرای اند که کروسس نخست دشمنی آغاز کرد و کورش از روی ناچاری دست بشمشیر برد تا اینکه دفاع وی بپیروزی آشکار منتهی گردید و بدینسان نخستین کار مهم او در غرب قرین کامیابی شد. لیدی در قسمت شمالی آسیای صغیر واقع است و اکنون به آناطولی نامیده میشود و حکومت ترکیه ٔ کنونی در آن سرزمین مستقر است در آن هنگام حکومت این بلاد رنگ یونانی داشت ، کورش بپیروزی نائل گردید. و سرانجام کشورهای مغلوب در آن روزگار نابودی و هلاک بر دست جهانگشایان بود. ولی بر عکس کلیه ٔ مورخین یونانی گواهی داده اند که به هیچ روی چنین وقایعی در آن مملکت رخ نداد بلکه کورش با مردم مقهور در غایت سخاوت و نیک سلوکی رفتار کرده است بدانسان که حتی مردم آن سرزمین اگر روایت هرودت درباره ٔ کروسس پادشاه مغلوب نمیبود احساس نمیکردند در ناحیه ٔ آنان جنگی بوقوع پیوسته است و اما روایت هرودت در خصوص کروسس این است که کورش در آغاز امر فرمان دادکه توده ٔ بلندی از هیزم فراهم کنند و آنرا برافروزند و کروسس را بر آن بنشانند. شاید منظور کورش از این فرمان آزمایش شجاعت و پایداری وی بود و یا میخواسته است اوهام ممالک بت پرستی را باطل کند و بهمین جهت هنگامی که وی را دید بی ترس و بیم نشسته است فرمان خود را نسخ کرد و وی را مورد عفو قرار داد و سپس کروسس تا پایان زندگی در کنف حمایت کورش در مهد عزت و ارجمندی کامل بسر میبرد. پس از این جنگ ملل جهان دانستند که کورش تنها یک کشورگشای جدید نیست ، بلکه او یک معلم اخلاق نوین نیز میباشد و بر خلاف اخلاق و سیر ملوک و حکومتها شاهنشاهی کورش مبتنی بر اساس سیره و اخلاق سیاسی تازه و بی سابقه است . نهضت دوم کورش بسوی شرق . نهضت دوم کورش بجانب شرق بود، زیرا قبایل وحشی از گیدروسیا و بکتریا سرپیچی کرده بودند، و برای مصونیت بلاد و حفظ نظام آنها هیچ چاره ای بجز حرکت بسوی آن قبائل نداشت . گیدروسیا در سرزمین میان جنوب ایران و سند واقع است و همان ناحیه است که اکنون بمکران و بلوچستان موسوم است . اما بکتریا، بلخ است . مورخین یونان وقایع این کارمهم را ذکر کرده اند ولی سنه ٔ آنرا تعیین نکرده اند. و گمان میرود که این نهضت میان سال 540 و 545 ق .م . بوده است . رسیدن کوروش ببلخ بمنزله ٔ رسیدن او بنهایت شرق بوده است . زیرا وی از جنوب ایران خارج شده بمکران رسید، و از آنجا بلوچستان را پیموده بکابل رفت و از کابل ببلخ توجه کرد. بیشتر تصور میشود که وی در همین وقت بلاد هند را نیز فتح کرده است . و در سنگ نوشته داریوش نام «هند» را هم در میان اسماء کشورهای بیست و هشتگانه ای که وی فتح کرده است می یابیم . فتح بابل . مقارن همین زمان (سال 545 ق .م .) امرا و بزرگان بابل آرزومند بودند کورش بشهر آنان توجه کند و مردم را از ستمگری بیل شازار پادشاه آن کشور رهائی بخشد. امیراطوری بابل بر روی خرابه های نینوای ویران شده بر پا شده بود، و بسرعت در جهات و نواحی دیگر توسعه مییافت نبوکد نصر که اعراب وی را بخت نصر مینامند،در دوران جدید بابل امپراطور قاهر و پادشاه جباری بود، و سطوت و هیبت او در نواحی دور و نزدیک منتشر شده و بارها فلسطین و شام را غارت کرده بود، و در آخرین غارت خود، نه تنها به محو باقی مانده ٔ حکومت یهود پرداخت بلکه حیات ملی آنانرا نیز دستخوش ستمگری خود ساخت و این فاجعه ٔ غم انگیز از فجیعترین حوادث حزن آورتاریخ باستان است که برای همیشه صفحات توریة فریادهای اسف انگیز و اندوهناک آنرا حکایت میکند چه اسفار سه پیغمبر بنی اسرائیل ، حزقیال و پرسیاه و یشعیاه بجز مرثیه نامه ٔ جگرخراشی بر مرگ ملی قومی بزرگ چیز دیگر نیست . ولی غارتگری بابل همچون سیل هولناکی بود که درمسیر آن هلاکت روی هلاکت جریان داشت ، چه شهرهای یهود همه ویران شدند و هیکل مقدس آنان نابود گردید، و همه ٔ آثار دینی و ملی آنها محو شد، و تنها همین نبود، بلکه بزرگترین ثروت دینی آنان که توراة است برای همیشه از دست رفت . و گروه عظیمی طعمه ٔ شمشیر مهاجمین شدند و گروه دیگری در نواحی گوناگون جهان طریق آوارگی پیمودند، و بقیه به اسارت دچار شدند و سپاه بابلی غالب آنان را مانند بهائم ببابل راندند. پس در اورشلیم بجز شکسته پاره های بناهای مخروبه چیزی بر جای نمانده بود، و بقیةالسیف یهود در بابل در اسارت و ذلت بسر میبردند. و این تا 70 سال ادامه داشت آنگاه شوکت و جلال بابل پس از مرگ بخت نصر پادشاه جبار آن رو بضعف نهاد، زیرا جانشین وی مردی توانا و آزموده کار نبود. و امرای شهرها دربانان معابد بودند ازینرو نابونی دوس را قائم مقام پادشاه متوفی کردند. و وی زمام فرمانروائی به بیل شازار مثل اعلای ستمگری و فسق و شرارت سپرد پس اهالی به سبب او با هر گونه شرارت و ظلم روبرو شدند و عیش آنها منغص گردید. در این هنگام آوازه ٔ کورش همه ٔ اکناف جهان را فراگرفته و نیکوکاری ها و محامد وی ورد زبانها بود بدین سبب مردم بابل هیچ چاره ای نیندیشیدند جز این که از سوی بزرگان خود فرستاده ای نزد کورش گسیل دارند و وی را به آمدن ببابل و رهائی آنان از ستم و رنج بخوانند. مورخین همرای اند بر این که بابل در این هنگام مستحکم ترین شهر روی زمین بود. و حصار آن شهر از حیث استحکام و بلندی و طول و عرض بدانسان بود که آنرا درشمار عجائب و خوارق روزگار آورده بود و بهترین پناهگاه و دژ تسخیر ناپذیر در برابر سلاحهای آن عصر بشمار میرفت ، کورش با همه ٔ این احوال دعوت مردم بابل بپذیرفت و از اقامتگاه خود متوجه آن شهر گردید و همچنان فاتحانه پیش میرفت تا به پیرامون حصار بابل رسید. هرودت گوید که یکی از ولات سابق بابل موسوم به گوبریاس همراه سپاهیان کوروش بوده و آنان را راهنمائی میکرده است وی بدینسان رای داد که بالای شهر جویبارهائی منشعب از دجله کنده شود، آنگاه آب رود را برگردانند تا مجرائی که داخل شهر میشد بخشکی گراید و راه دخول سپاهیان بشهر باز شود. پس از اجرای طرح گبریاس در یکی از شبها سپاه عظیمی از مجرای رود داخل شهر شد و بدینسان بابل بتسخیر کورش درآمد. پایان اسارت یهود و فرمان تجدید بنای هیکل ، و عقیده ٔ ملی یهود در این باب : اسفار مقدس یهود حاکی است که ظهور کورش و تسلط وی بر بابل معجزه ای از جانب خدا بود که به پایان یافتن اسارت یهود که 70 سال ادامه یافته بود و تجدید بنای هیکل منتهی گردید. آنها می پندارند که کلیه ٔ حوادثی که واقع شده برطبق پیشگوئیهای یشعیای نبی از صد سال پیش و یرمیای نبی از 60 سال پیش از وقوع است . تاریخ یهود از مایه ٔ معتقدات دینی آنان تکوین شده است ، از این رو کتاب عهد عتیق تنها کتاب شریعت آنان نیست ، بلکه آن کتاب سرچشمه ٔ تاریخ آنان نیز بشمار میرود. یهود برای تاریخ جهان یک نوع تصور خاصی ایجاد کرده و آنرا با وحی و پیشگوئی همدوش ساخته اند، بدین سبب هر یک از روایات عهد عتیق بمنزله ٔ یک تصور اساسی عقاید دینی آنان بشمار میرود و آنها بدان ایمان کامل دارند این اسفار میگوید که همه ٔ این پیشگوئیها پس از فتح بابل بر کورش عرضه شد و وی آنها را بحسن قبول پذیرفت ، و در وی تأثیر نیک بخشید، از این رو فرمان داد تمام ظروف مقدس زرین و سیمینی را که بخت نصر بغارت برده و از هیکل اورشلیم ربوده بود به یهودیان باز گردد و اجازه ٔ بازگشت بفلسطین را به آنان ارزانی داشت تا به آباد ساختن شهرهای ویران شده ٔ خود بپردازندو هیکل منهدم شده را بار دیگر بسازند. کتاب عزرا دراین باره میگوید: «در سال اول سلطنت کورش ملک فارس در خصوص کامل شدن کلام خداوند از دهان ارمیاه ، خداوندروح کورش ملک فارس را برانگیزانید تا آنکه در تمامی ممالک خود فرمانی صادر کرده که بدین مضمون در کتاب نوشته شود که کورش ملک فارس چنین میفرماید که خداوندخدای آسمانها تمامی ممالک زمین را بمن داده است و او مرا مأمور ساخته که بجهت او خانه ای را به اورشلیم که در یهوداه است بنا نمایم از شما در تمامی قوم اوکیست که خدایش با او باشد تا بر اورشلیم که در یهوداه است برآید و برای خداوند خدای اسرائیل آنچنان خدائی که در اورشلیم است خانه ای بنا نماید و هر کس که از تمامی مکانهائی که در آن ساکن بوده باقی می ماند مردمان آن مکانها او را بنقره و طلا و امتعه و دواب اعانت نمایند سوای هدیه هائی که به ارادت داده میشود بجهت خانه ٔ خدا که در اورشلیم است پس رؤسای اجداد یهوداه و بنیامین و کاهنان ولویان با تمامی کسانی که خداروح ایشان را انگیزانیده بود برخاستند تا آنکه برآمده خانه ٔ خداوند که در اورشلیم است بنا نمایند... و ملک کورش ظروف خانه ٔ خداوند که نبوکد نصر از اورشلیم آورده در خانه ٔ خدایان خود گذاشته بود بیرون آورد واینها را کورش ملک فارس با دست مثرداث خزانه دارش بیرون آورد و بشیش بصر سرور یهوداه شمرد و تعداد آنها این است لنگری طلا سی . لنگری نقره یک هزار. کاردها 29کاسه های طلائی سی . کاسه های نقره نوع دومی 410 و سایرظروف یکهزار، تمامی ظروف از طلا و نقره پنج هزار و چهارصد. تمامی آنها را شیش بصر با اسیرانی که از بابل به اورشلیم آورده شدند آورد». پس از اعلان کورش پنجاه هزار خانواده ٔ یهودی از بابل بفلسطین بازگشتند و بتعمیر آن شهر و هیکل همت گماشتند ولی با همه ٔ این عوایقی مانع این عمل میشد از این رو کتاب عزرا گوید که نماینده ٔ شاهنشاه داریوش در شام و فلسطین در کار مداخله کرد و داریوش را آگاه ساخت ، از این رو یهودیان بدربار شاهنشاهی شکایت کردند و شکایت آنها مورد قبول واقع شد و در نتیجه داریوش فرمان جدیدی صادر کرد که بدان فرمان سابق کورش تأیید گردید و عزرای نبی در روزگار اردشیر (هخامنشی ) ظهور کرد و با یک کاروان ثانوی از بابل بفلسطین آمد. و باز کار ساختمان هیکل بار دیگر متوقف شد بدین سبب اردشیر بکوشش حجی نبی فرمان نوینی در این باره صادر کرد و بدینسان تجدید بنای هیکل پایان پذیرفت . روایات ملی یهود از دانیال و عزرا و نحیماه و حجی حاکی است ک آنان نزد این شاهنشاهان کوروش و داریوش و اردشیر مقرب بودند و در دربار این شاهنشاهان احترام خاصی داشتند. و درباره ٔ اردشیر گفته اند که دختری یهودیه موسوم به «استر» ملکه ٔ وی بوده و هنگامی که بعض امراء دربار در صدد فتنه ٔ ضد یهودبرآمدند آن دختر مانع شد و آنان را از چنین توطئه بازداشت و یهود را رهائی بخشید. بدین سبب در میان کتب عهد عتیق همچنان که کتابی موسوم به «اپو کریفا» می یابیم کتاب استر نیز هست ، و مقصود از کتب «اپوکریفا» آن کتبی است که بترجمه ٔ عهد عتیق یونانی هفتادگانه ضمیمه شده است و در نسخه ٔ عبری و نسخه ٔ فلسطینی وجود ندارد. نهضت سوم کورش به شمال : مورخین یونان از نهضت سومین کوروش خبر میدهند و میگویند این سفر بمنظور اصلاح بعض شهرهای مرزی ماد و تقویت آنها رخ داده و ناچار این نهضت در جهت شمال بوده زیرا ماد ایران شمالی است که هم مرز کوههای شمالی حد فاصل میان بحر خزر و بحر اسود است . و بعدها این بلاد را قفقاز نامیدند و ایرانیان آنرا «کوه قاف » میخواندند. و بلاد قفقاز کنونی در سواحل رودهای این کوهها واقع است . کورش در این نهضت خود به نهری رسید و سپاهیان خود را در کنار آن متوقف کرد این نهر از آن روزگار به «رود سائرس » یا رود کورش نامیده شد و تا هم اکنون بدین نام خوانده میشود. و از وقایعی که در آن شکی نیست این است که در این نهضت کورش با قومی از ساکنین جبال بر خورد که آنان امر یأجوج و مأجوج را به وی شکایت کردند، کورش بساختن سد آهنینی فرمان داد بدانسان که بتفصیل در این مقاله شرح آن خواهد آمد. و جای تأسف است که مورخین یونان بتدوین حوادث این نهضت توجه نکرده اند. مرگ کورش بسال 529 ق .م .: پس از فتح بابل عظمت کورش زبانزد تمام مردم شرق و غرب شد زیرادر سراسر روی زمین کسی باقی نمانده بود که با این شاهنشاهی نوین در صدد معارضه برآید. و کورش در این دوران تنها امپراطور بی معارض سرتاسر جهان بود. و این امر یکی از شگفتیهای دنیای قدیم بشمار میرفت ، چه مردی که 14 سال پیش از نشستن بر اریکه ٔ جهانداری شبان گمنامی بیش نبود و در بیشه های کوهستانی بسر میبرد، اکنون یگانه فرمانروای تمام کشورهاست ممالکی که قرنها نمونه ٔ عظمت و شوکت ملل گیتی بودند این مرد هم اکنون تنها پناهگاه منحصر بفرد کلیه ٔ ملتها و طوایف روی زمین از ساحل غربی آسیای صغیر تا صحرای بلخ است . کورش پس از تسخیر بابل ده سال بزیست و به سال 529 ق .م . درگذشت و یکی از آثار باستانی ایران که در این عصر کشف گردید آرامگاه کورش است این مرقد ساختمان مربع زیبائی از مرمر است ، پیدایش این مقبره ضمناً ثابت میکند که دفن مردگان در میان زردشتیان قدیم معمول بوده و اگر عمومیت نداشته لااقل شاهان و بزرگان مردم را دفن میکرده اند همچنان که بدست آمدن آرامگاه داریوش نیز که عامه آنرا نقش رستم میخوانند مؤید این نظر است . سلف کورش و خلف وی : اینک شایسته است که اسامی سلف و خلف نزدیک کورش را ذکر کنیم زیرا اختلاف تلفظ بدانها در دو زبان پهلوی و یونانی بعض مورخین را براه خطا سوق داده است . سنگ نوشته ٔ داریوش نسبنامه ٔ کورش را که هرودت و گزنفن آورده اند تصدیق و تأیید میکند. چه پدر جد کورش ، هخامنش است که یونانیان او را «ایکی مینس » نامیده اند و اجماع رای مورخین با تأیید آن در سنگ نوشته ٔ داریوش بر این است که شاهنشاهان ماد و پارس به وی منسوب بوده و نام او را نام خاندان خود قرار داده اند یعنی خاندان خود را «هخامنش » خوانده اند. هخامنش را پسری بوده موسوم به شائش بیز، که یونانیان آنرا تحریف کرده «تائزبیز» گفته اند و کامبیز فرزند شائش بیز است که یونانیان وی را «گَم بی سز» و اعراب کمبوشیا نامیده اند. و کورش مورد بحث ما فرزند این کامبیز است و او نیزنخستین فرزند خود را کامبیز نامید و لقب سلطنتی «اهشورش » را نیز بنام وی اضافه کرد که برای پادشاهان بعد از او هم بکار میرفت ولی یونانیان این کلمه را به «اهاسورس » و اعراب به «اخشورش » تحریف کردند. کامبیز فرزند کورش بزرگ بپادشاهی رسید و به سال 525 ق . م . بمصر تاخت و برآن کشور چیره شد و هنگامی که در مصر بود به وی خبر رسید که مردم ماد از فرمانبری سر پیچیده اند و مردی «گوماتا» نام خود را برادر کامبیز که نام او بردیاست میخواند و مدعی تاج و تخت شاهنشاهی است یونانیان بردیا را «سمردیز» مینامیدند باری رسیدن این اخبار بکامبیز سبب شد که مصر را ترک گفت و به سوی کشور ایران متوجه شد ولی وی در شام زندگانی را بدرودگفت و بروایتی بخدعه جان سپرد و چون پس از هلاک کامبیز از پشت کوروش کسی نبود امرای کشور داریوش پسر عم کوروش را بر تخت شاهی نشاندند و او سرکشان را مغلوب کرد و گوماتای غاصب را بکشت و کشور ایران را ببالاترین پایگاه عزت و افتخار رسانید این داریوش فرزند گشتاسب یا بنابر تلفظ یونانیان «هستاس بیز» است ولیکن نام او در «اوستا« »وشتاسب » آمده است . جانشین داریوش اردشیر «ارتخشثت » است که یونانیان او را «ارتازرکس » و اعراب اردشیر گفته اند. نام این چهار پادشاه یعنی : کورش ، اخشورش و داریوش و اردشیر را در اسفار یهود مییابیم و تجدید ساختمان هیکل اورشلیم در عهد کورش آغاز شده و در روزگار اردشیر پایان یافته است . نهضت دوم بسوی بابل و پایان حاکمیت آن : همچنان که دیدیم کورش در کشورگشائیهای خود بینهایت بزرگوار و بخشنده بود، وی کشورها را میگشود بی آنکه حکومت محلی آنها را از هم فروپاشد، یا ادیان و قوانین و عادات ملی آنان را نسخ کند بلکه تنها بگرفتن خراج و برقراری یکنوع سرپرستی عالی کفایت میکرد، چنین بود روش کورش درجهانگشائیها و همین شیوه را در بابل بکار برد چه وی پس از تسخیر آن کشور با سپاهیان خود به ایران بازگشت و نماینده ای از جانب خود در آنجا تعیین کرد بدینسان بابل تابع شاهنشاهی کورش بود در حالی که مردم آن سرزمین بر سرنوشت خود حاکمیت داشتند و از استقلال داخلی بهره مند بودند. مورخان یونان گفته اند این وضع قریب دهسال ادامه داشت تا کورش درگذشت و داریوش بفرونشاندن سرکشی ماد سرگرم شد. در این هنگام پادشاه بابل فرصت را غنیمت شمرد و استقلال کامل خود را اعلان کرد و در نتیجه داریوش بعزم سرکوبی وی بسوی بابل شتافت ، مورخین یونان وقایع این جنگ را تدوین کرده و گفته اند همچنان که کوروش بکمک یکی از امرای بابل موسوم به «گبریاس » بپیروزی کامل نائل گردید داریوش هم بنیرنگ مرد جنگ آور بیباکی بفتح بابل کامیاب شد بدانسان که وی بقصد توطئه ٔ قتل پادشاه داخل شهر شد و او را ناگهان بکشت و در نتیجه دروازه های بابل به روی فاتحین گشوده شد. و در کتاب دانیال این حادثه را بصورت دیگری که رنگ خاصی بدان زده شده است می بینیم و آنچنان است که پادشاه بابل شب پیش از کشته شدن محفل شادی و سروری بر پا کرده و بساقی فرمان داده بود که برای وی در جامهای غارت شده از هیکل مقدس اورشلیم شراب بریزد ساقی فرمان او را امتثال کرد، و همینکه پادشاه جام را برداشت ، ناگهان دید دستی از غیب بجانب دیوار برون آمد و این عبارت آرامی را بر روی دیوار نوشت : (منی منی تقیل او فرسین ) پادشاه از دیدن آن سخت حیرت زده و بیمناک شد، و ساحران و منجمان را بخواند و فرمان داد آن عبارت را تفسیر کنند ولیکن آنها از شرح آن عاجز شدند، سرانجام ملکه ٔ او نام دانیال را بپادشاه یادآور شد و پادشاه دانیال را بخواند، وی گفت ، آن عبارت انذاری است از جانب خدای بتو که روزگار پادشاهیت بپایان رسیده . «منی منی ثقیل » (در توراة چنین است ) در میزان سنجیده شده ای و کم یافت شده ای ، پریش مملکت تقسیم کرده شده است و به مداین و فارس داده شده است . فصل 5 آیه ٔ 27 تا 29 کتاب دانیال . هنوز یکروز بر این تعبیر نگذشته بود که پادشاه بقتل رسید و سپاهیان داریوش بر بابل چیره شدند و با پیروزی داریوش استقلال بابل بپایان رسید و آن کشور در شمار یکی از ولایات تابع شاهنشاهی ایران واقع شد. نمیدانیم که آیا این روایت اصلی داشته یا نه و بسهولت نمیتوان آنرا پذیرفت چه کتاب دانیال مدتی دراز پس از فتح بابل تألیف شده و مقصود ما ازاین گفتار این نیست که روایت در اثنای تألیف ساخته شده چه ممکن است ماده ٔ روایت پیش از تألیف وجود داشته و همچنین امکان دارد که ماده ٔ مزبور دارای ریشه بوده . و اگر موضوع چنین باشد باید دید آن ریشه چیست ؟برخی از محققین کنونی برآنند که سزاوار است برای تحقیق از این اصل توطئه ٔ سوء قصدی را که در بابل پدید آمده مورد دقت قرار دهیم اگر در بابل توطئه بر ضد پادشاه آن کشور بوده آیا چه کسانی بیش از همه از پادشاه کینه در دل داشته اند که چنین توطئه ای را طرح کرده اند؟ پیداست که این گونه مردمان یهودیان بابل بوده اند. در روایت آمده است که پادشاه بر آن شد که در ظروف هیکل مقدس ، بقصد اهانت بهیکل شراب بنوشد. چه کسانی از این رفتار رنجیدند و بر پادشاه خشم آوردند؟ آنان رؤسای یهودی بابل اند. پس چرا فرض نکنیم که این رؤسادر توطئه ٔ مزبور شرکت داشتند. و هم آنان بودند که بر دیوار دست غیبی را برای انذار پدید آوردند. ولیکن یهودیان بچنین نظری اعتراف نمیکنند بلکه میگویند دست غیبی ظهور معجزه بمنظور تقویت آنان بوده است . 4 - ذوالقرنین مذکور در قرآن و کورش : اکنون میتوانیم بگوئیم که مسئله ٔ لقب «ذوالقرنین » بطور قطع حل شده و جای هیچگونه تردیدی باقی نمیماند که تصور ذوالقرنین تنها درباره ٔ کورش بوده است و بس . و اگر از گواهیهای صریح عهد عتیق هم صرف نظر کنیم ، همان مجسمه ٔ کورش بتنهائی کافی است که یک گواه حسی آشکار برصحت نظریه ٔ ما باشد. اینک آنچه باقی مانده این است که ببینیم آیا تفصیلی که در قرآن آمده بر کورش تطبیق میشود یا نه ؟ درصفحات ذیل خواهیم دید که مطابقت کامل دارد. در آغاز این گفتار خلاصه ای از آنچه در قرآن در شأن ذوالقرنین نزول کرده آوردیم اینک بار دیگر بدانها رجوع میکنیم : انا مکنا له فی الارض : 1 - نخستین چیزی که قرآن ذوالقرنین را بدان توصیف کرده قول خدای تعالی است : «انا مکنا له فی الارض و آتیناه من کل شی ٔسببا» (قرآن 18 / 84)؛ یعنی ما سلطنت و پایداری در ملک را به وی بخشیدیم و تمام وسائل و تجهیزاتی را که برای تقویت فرمانروائی و تکمیل فتوحات ضروری است جهت او آماده کردیم . و اسلوب قرآن بر این جاری است که در هر جا کامیابی شخصی و سلطنت او بخود خداوند مستقیماً نسبت داده می شود، چنانکه در آیه ٔ مذکور می بینیم بدان امر عظیمی که بر خلاف معهود و عادت واقع شده اراده میشود، و از این رو بخششی از جانب خدا و رحمتی خاص از سوی او شمرده میشود چنانکه در سوره ٔ یوسف نیز می بینیم که میفرماید: «و کذلک مکنا لیوسف فی الارض ، (56/12)؛ یعنی یوسف را در سرزمین مصر متمکن قرار دادیم .زیرا یوسف علیه السلام بطرز شگفت آور غیر معهودی بفرمانروائی مصر نائل شد، و از این رو به خدا نسبت داده شده است تا آشکار شود که این تمکن از نعم مخصوص خدا بوده که وی را از زندان برفراز تخت شاهی نشانده است . و چون اسلوب سخن در خصوص ذوالقرنین نیز عین همین اسلوب است ، ناچار باید چگونگی رسیدن ذوالقرنین هم بپادشاهی مانند یوسف در وضع غیر عادی باشد تا در شمار موهبت های خاص از جانب خدا بشمار رود و چون از این لحاظ کورش را مورد نظر قرار میدهیم می بینیم که وی کاملاً با ذوالقرنین تصویر شده ٔ در قرآن مطابقت دارد، چه زندگی او در محیطی آغاز شده که آنرا حوادث محیرالعقول فرا گرفته است بحدی که در قالب افسانه ریخته شده است .او هنوز متولد نشده بود که جد مادریش بدیده ٔ دشمنی سفاک به وی می نگریست و در صدد قتل وی بود اما مردی که مأمور کشتن او بود دارای دلی پر از مهر شد و بر او رقت آورد و او را از چنگال مرگ رهانید، آنگاه وی در بیشه ها و دشتها و کوهها پرورش یافت و همچون شبانی بیکاره و گمنام بسر میبرد، در چنین وضعی ناگهان احوال دگرگونه شد و کورش را بمیدان کوشش و کار در نهایت آمادگی براند، تا بی مزاحمتی بتخت سلطنت مادها نیز بر نشست ، شکی نیست که سیر حوادث زندگانی عادی هرگز بدینسان نیست ، این کار براستی ، شگفت ، و نادر و یگانه است . و آتیناه من کل شی ٔ سبباً. آنگاه در قرآن آمده است : «و آتیناه من کل شی ٔ سبباً» یعنی تمام وسائل کار و پیروزی را بدو بخشیدیم . ببین چگونه این کلمات آیه با وقوع پادشاهی کورش مطابق است ؟ جوانی که دیروز چوپان گمنامی بود امروز بر تخت پادشاهی نشسته و بی جنگ و زد و خورد تمام نیازمندیها و وسائل کار را مالک شده است . مورخین یونان میگویند:کلیه ٔ قبائل پارس با کمال میل بفرمانبری او همرای شدند و در تاریخ برای نخستین بار کشور متحده ٔ پارس و ماد بظهور آمد، آنگاه سپاهیان عظیمی برای وی فراهم آمد که تا پیش از وی هیچ کشوری بچنان قدرت نظامی نائل نشده بود. نخستین کار مهم غربی : 2 - آنگاه قرآن برای ذوالقرنین سه کار مهم ذکر کرده است که نخستین آنها به «مغرب الشمس » بود. و غرض آشکار از «مغرب الشمس » جهتی است که می بینیم خورشید بسوی آن غروب میکند یعنی جهت غرب و معنی آن مکان غروب خورشید بحقیقت نیست ، زیرا چنین مکانی یافت نمیشود و ممکن هم نیست یافت بشود. و تمام لغات از غرب و شرق به «مغرب خورشید» و «مطلع آن » تعبیر میکنند.و در عهد عتیق نیز چنین تعبیراتی می یابیم ، مثلاً در کتاب زکریا میخوانیم : خداوند لشکر چنین میفرماید که اینک قوم خود را از زمین و از زمین غروب آفتاب نجات خواهم داد. مشرق (کتاب زکریا فصل 8 آیه ٔ 7). یعنی نجات میدهم بنی اسرائیل را از مصر و بابل زیرا مصر برای فلسطین بلاد مغرب و بابل بلاد مشرق است . این مسئله در نهایت وضوح است و نیازی ببحث ندارد ولی مسئله بدین آشکاری از آنرو که مفسرین حرص و ولعی بعجایب دارند بنظر آنان پیچیده و دشوار آمده و توهم کرده اند که ذوالقرنین به آن مکانی که خورشید بحقیقت فرو میرود رسیده است و خلاصه این که کار مهم نخستین ذوالقرنین بسوی غرب بوده و شکی نیست که این کار مهم لیدی بوده است زیرا اگر ما از شمال ایران به سوی آسیای صغیر برویم کاملاً بجانب غرب شتافته ایم . همچنان گفتیم کورش بر دوکشور ماد و پارس فرمانروائی میکرد که ناگهان کروسس ،پادشاه آسیای صغیر بجانب او هجوم کرد. این کشور که بنام لیدی خوانده میشد یک قرن پیش از دوران کورش تأسیس شده و پایتخت آن ساردیز بود و پیش از پادشاهی کورش جنگهائی میان ماد و لیدی رخ داده بود و سرانجام پدر کروسس با استیاکس جد کورش بصلح گرائیدند و برای استواری اتحاد و صلح میان دو خاندان شاهنشاهی ماد و لیدی قرابت سببی نیز انجام گرفته بود ولی کروسس تمام این علائق و قرابت ها را قطع کرد. پیدایش شاهنشاهی بزرگ متحدی از پارس و ماد تحت پیشوائی کورش ظفرمند بر کراسوس گران آمد از این رونخست حکومت های بابل و مصر و اسپارت را بر ضد ایران برانگیخت ، آنگاه ناگهان بوضع غارتگرانه ای بشهر پتریا واقع در مرز حمله برد کورش ناچار شد شمشیر مهاجم را بگلوی وی باز گرداندو ازاین رو از پایتخت ماد هگ متانا (همدان ) بیرون رفت و مانند صاعقه بر دشمن فرود آمد، و هنوز پیکار چندان بطول نینجامید که سرتاسر کشور لیدی پس از دو پیکار گاه : پتریا و ساردیز سر طاعت و انقیاد فرود آوردند. هرودت به تفصیل این جنگ را نوشته و نوشته های او بسیار جالب توجه است . او میگوید: پیروزی کورش بسیار برق آسابود بدانسان که هیچکس انتظار آنرا نداشت و هنوز 14 روز از نبردگاه پتریا نگذشته بود که پایتخت منیع لیدی از در تسلیم در آمد و پادشاه آن کشور کروسس بچنگ اسارت کشور گشایان افتاد از آن پس تمام آسیای صغیر ازبحر شام تا بحر اسود یوغ فرمانبری کورش را بگردن نهادند اما کورش همچنان پیش میرفت و راه دور و درازی را پیمود تا به آخر مغرب رسید یعنی بساحل دریا و در اینجا طبیعةً گامهای او متوقف شد. همچنان که گامهای موسی بن نصیر پس از 12 قرن بر ساحل شمالی افریقا متوقف شد. کورش از همدان تا لیدی دو هزار و چهارصد میل راه را بپیمود و بر راه رفتن روی امواج دریا قادر نبودپس بایستاد و ناگهان بدید که خورشید در چشمه ٔ خلیج ساحلی غروب میکند. و این اقامتگاه بی شک برای او مغرب شمس ، یعنی نهایت مغرب بود. و جدها تغرب فی عین حمئة و وجد عندها قوما: اگر نقشه ٔ ساحل غربی آسیای صغیر را در پیش خود بگذاریم ، خواهیم دید که بیشتر ساحل را خلیجهای کوچکی قطع کرده است ، بخصوص در نزدیکی ازمیر،که خلیج شکل چشمه بخود گرفته است ساردیز در نزدیکی ساحل غربی بود و از شهر ازمیر کنونی چندان دور نبود،پس باید چنین بگوئیم که کورش پس از آنکه بر ساردیز استیلا یافت و باز هم از آنجا پیشتر می رفت در ساحل دریای اژه بجایگاهی در نزدیک ازمیر رسید و ساحل را بدانسان دید که بچشمه ای شباهت داشت . و این همان است که قرآن از آن بدین آیه تعبیر کرده است «وجدها تغرب فی عین حمئة» یعنی بنظر او چنان آمد که خورشید در جایگاه تیره ای از آب غروب میکند واضح است که خورشید در هیچ مکانی غروب نمیکند. ولیکن اگر انسان بر ساحل دریائی بایستد خورشید را چنان می بیند که گوئی اندک اندک در دریا فرو میرود. کار مهم شرقی : 3 - کار مهم دومین ذوالقرنین بمشرق خورشید است یعنی در جهت شرق ، هرودت و کتزیاس هر دو این کار مهم شرقی کورش را پس از فتح لیدی و پیش از غلبه بر بابل ذکر کرده و گفته اند: «سرپیچی برخی از قبائل وحشی صحرانشین او را بقیام بدین کار مهم برانگیخت » و این با آنچه در قرآن آمده «حتی اذا بلغ مطلع الشمس ، وجدها تطلع علی قوم لم نجعل لهم من دونها ستراً» (قرآن 18 90/) مطابقت دارد. یعنی وی چون بنهایت شرق رسید، دیدکه خورشید برقومی میتابد که برای پوشیدن خود از گرمای آفتاب جامه ای ندارند. یعنی آنان از قبیله های چادرنشین بوده اند که در شهرها سکونت نمی گزینند و برای خود خانه نمیسازند. قبیله های چادرنشین شرقی : این قبایل چادرنشین که بوده اند؟ برخی از مطالبی که مورخین یونان بدان تصریح کرده اند نشان میدهد که آنها قبایل بکتریا یعنی بلخ بوده اند. اگر بنقشه بنگریم خواهیم دید که بلخ بمثابه ٔ شرق دور ایران است . زیراپس از بلخ زمین ارتفاع پیدا میکند و راه را مسدود میسازد. و ظاهراً چنین بنظر میرسد که قبایل گیدروسیا در مرزهای شرقی بفساد و اخلال پرداخته بودند پس کورش از مستقر خود برخاست تا پیروزمندانه ببلخ رسید. و مقصود از گید روسیا شهرهائی است که اکنون بمکران و بلوچستان موسومند. کار مهم شمالی سوم و سد یأجوج و مأجوج : 4 - و ذوالقرنین هجوم سوم خود را به شهرهای کوهستانی آغاز کرد ناحیه ای که از پشت کوههای آن یأجوج و مأجوج میتاختند و بغارتگری می پرداختند وی در آنجا سدی بنا کرد، این کار مهم سوم اوبود و بدینسان بدانجا رفت که بحر خزر بر سمت راست او بود تا بکوههای قفقاز بجایگاهی رسید که تنگنائی میان دو کوه آن بود. قرآن این خبر را چنین بیان کرده : «حتی اذا بلغ بین السدین ؛وجد من دونهما قوما لایکادون یفقهون قولا» (قرآن 18 93/)؛ یعنی آنان مردمی کوهستانی و متوحش اند از مدنیت و عقل و فهم محروم شده اند. و مقصود از «سدین » تنگه ای است در کوههای قفقاز و بر سمت راست قفقاز بحر خزر را می بینیم که راه جانب شرقی آنرا مسدود میکند و بر سمت چپ دریای سیاه است که طریق جانب غربی را میبندد در وسط سلسله ٔ کوههای بلندی را میبینیم که بمنزله ٔ دیواری طبیعی میباشد، بدین سبب برای مهاجمین از جانب شمال هیچ منفذی نیست بجز تنگه ٔ وسط این کوهها که مهاجمین از آن میگذشتند و بغارت بلاد واقع در پشت آن کوهها میپرداختند کورش در این تنگه سدی آهنین بنیان نهاد و با آن سد راه غارتگران را ببست . و نه تنها مردم سرزمین قفقاز بواسطه ٔ این سد ایمن شدند بلکه این سد برای امنیت کلیه ٔ کشورهای آسیای غربی بمنزله ٔ دژ مستحکم و دروازه ٔ مقفل استواری بشمار میرفت پس جمیع ملل و ساکنین آسیای غربی و مصر از جانب شمال از دستبرد تهاجمات مصون ماندند. بنقشه بنگر آسیای غربی را در زیر و بحر خزر را در بالا و بحر سیاه را بر جانب راست آن خواهی دید. و کوههای قفقاز میان دو دریا واقع شده پس این دو دریا و سلسله ٔ جبال قفقاز یک سد طبیعی بوجود آورده که تا صدها میل امتداد دارد و در برابر این دیوار هائل هیچ رخنه وجود نداشت که طوایف شمال بتوانند بدینسو نفوذ کنند بجز همین تنگه ، پس کورش بدان توجه کرد و آنرا با پی افکندن سد آهنینی ببست بدانسان که هیچکس نتواند از بالای آن فرود آید و یا قادر برخنه کردن باشد، پس این سد بمنزله ٔ دروازه ٔ مقفلی میان آسیای غربی و کشورهای شمالی بود اما قومی را که ذوالقرنین در آنجا دید که خالی از خرد بودند محتمل است همان اقوامی باشند که یونانیان آنان را بنام «کولشی » خوانده اند و در سنگ نوشته ٔ داریوش «کوشیا» نامیده شده اند، اینها تهاجمات یأجوج و مأجوج را بکورش شکایت کردند و چون از حضارت دور بودند قرآن آنان را بدینسان وصف کرده است . «لایکادون یفقهون قولا» یعنی زبان نمیفهمیدند. اوصاف اخلاقی ذوالقرنین قرآن : 5 - اکنون اوصاف اخلاقی ذوالقرنین مذکور در قرآن را در پیش خود میگذاریم نخستین آنها دادگستری و مهرورزی وی نسبت برعایاست . ببینیم تا چه اندازه این وصف بر زندگی کورش تطبیق میشود؟ قرآن خبرمیدهد که خدا به وی در شأن کسانی که در غرب دیده است فرموده : «اما ان تعذب و اما ان تتخذ فیهم حسنا» (قرآن 86/18)؛ یعنی این مردمان در زیر تسلط تو هستند میخواهی آنان را معاقبت کن و یا با آنها بنیکی رفتار کن شکی نیست که آن مردمان یونانیان ساکن لیدی بوده اند که پادشاه آنها کروسس بناحق و با فراموش کردن پیمانها و حقوق خویشاوندی بکشور کورش هجوم آورد و تنها بهجوم خود قناعت نکرد بلکه تمام دولتهای نیرومند همزمان خود را بر وی برانگیخت . و اکنون پس از برخورد وی با نومیدی و بازگشتن تیر کینه ٔ او در گلوی خود وی ، بر کورش بود که وی را بپاداش این بدرفتاری مؤاخذه کند و اگر بمعاقبت میپرداخت سزاوار سرزنش نمیبود، زیرادر چنین رفتاری محق بود. این است آنچه قرآن از آن بدینسان تعبیر کرده : «اما ان تعذب و اما ان تتخذ فیهم حسنا» اما ذوالقرنین کدام یک از دو راه را برگزید، وی گفت بلکه با آنان بفضل رفتار میکنم زیرا من از کسانی نیستم که بستمگری میگرایند: «اما من ظلم فسوف نعذبه ثم یرد الی ربه فیعذبه عذاباً نکرا و اما من آمن و عمل صالحا فله جزاء الحسنی و سنقول له من امرنا یسراً» (قرآن 18 / 88)؛ یعنی آنان را بر بدیهای پیشینشان شکنجه نمیکنم بلکه آنها را می بخشم ، آری ، هر که پس از این بکار زشت گراید، پاداش کردار خود را خواهد دید. آنگاه بخدا باز خواهد گردید تا خداوند او را بسخت ترین شکنجه معاقبت کند و اما کسی که بکار نیک گراید و مرا فرمانبری کند، پاداش نیکو خواهد یافت . این اجمالی از سیرت کورش است که مورخین یونان بتفصیل آنراذکر کرده اند و مورخین معاصر نیز آنرا مانند یک حقیقت تاریخی بی تردیدی پذیرفته اند. تمام مورخین یونان وحدت رای دارند بر اینکه طرز رفتار کورش پس از فتح لیدی ، تنها عدل آشکار نبوده بلکه از لحاظ ارزش اخلاقی بیش از عدل بوده است ، رفتار او تماماً بخشش و مرحمت و کرم و نجابت و بزرگواری بوده است . چه اگر وی دشمنان خود را بازخواست و شکنجه میکرد این عمل عین عدالت میبود زیرا آنها تبهکاران و جنایتکارانی بیش نبودند. ولیکن کورش تنها در ایستگاه عدالت توقف نکرد بلکه ببالاترین درجات انسانیت شرفتمندانه صعود کرد. هرودت میگوید: کورش بسپاهیان خود فرمان داد که سلاح بسوی هیچکس بر ندارند بجز جنگ آوران دشمن . اما درباره ٔ کروسس پادشاه شکست خورده فرمان داد، احدی وی را نیازارد اگر چه وی با سلاح خود بجانب کسی بتازد. و سپاهیان فرمان او را از روی درستی و صمیمیت اجرا کردند بدانسان که اکثریت اهالی حتی کمترین مصائب جنگ را احساس نکرد. پادشاه و حکومت دگرگونه شد ولی در زندگانی مردم هیچگونه تغییری پدید نیامد. در اینجا نباید فراموش کرد که پیروزی کورش سبب شکست منکری برای خدایان یونان بود زیرا آنها قادر بر نگهبانی بنده ٔ خاص خود کروسس از چنین مصیبت بزرگی نبودند. مورخین میگویند: کروسس پیش از هجوم به ایران با خدایان مشورت و استخاره کرد و هاتف «دلفی » وی را بفتح آشکار مژده داد، و چون بشارت او معکوس شد و کروسس هزیمت یافت یونانیان بعمل زشتی گرائیدند یعنی بتأویل بیجا پرداختند و بر آن شدند که این شکست شنیع را یکنوع فتح دینی خدایان جلوه دهند.هرودت گفته های مردم لیدی را پس از سقوط پادشاه آنان چنین روایت کرده که آنها میپنداشتند هاتف دلفی خطا نکرده بلکه کروسس بنا بر روح حماسی جنگی گفته ٔ هاتف را بغلط فهمیده است . هاتف به وی گفته است : «اگر کروسس به ایران هجوم کند کشوری عظیم سرنگون خواهد گردید»یعنی وی کشور عظیم خود را واژگونه خواهد کرد لیکن او مطلب را بد فهمیده پنداشته است هاتف وی را بسقوط کشور ایران بشارت داده است . همچنین فرمان کورش را درباره ٔ کروسس بدینسان تأویل کرده اند که کورش چون بسوختن کروسس روی مصطبه ای هیزم فرمان داد کروسس در حالی که روی مصطبه ٔ برافروخته از هیمه بود گفتار یکی از فیلسوفان یونان را بیاد آورد و متبسم شد. و چون این امر را بکورش خبر دادند وی بسیار متأثر گردید و بیدرنگ بفرونشاندن آتش فرمان داد ولیکن آتش بدانسان شعله میکشید که رجال کشور از خاموش کردن آن عاجز ماندند،در این هنگام کروسس آلهه «آپلن » را بیاری خواست و با اینکه آسمان ابرناک نبود باران باریدن گرفت و در یک چشم بهم زدن آتش فرونشست . و خدا جان کروسس را نجات بخشید پس از آنکه تمام بشر از آن عاجز شده بودند، این از پندارهای عامه است چه وقتی به اخبار صریح هرودت و گزنفن مراجعه میکنیم حقیقت را جز این می یابیم آنها مینویسند: کروسس آنگاه بهجوم خود پرداخت که بمژده ٔ خدایان قویدل گردیده بود. این مژده پیش از آغاز جنگ شهرت یافته بود، و کورش بر آن شد که این خرافه ٔ آنها را باطل کند و به آنان نشان دهد که چیزهائی را که آنها بعنوان خدایان برگزیده اند نمیتوانند برای آنان پیروزی و فتحی بیاورند حتی آن خدایان قادر بر نجات دادن کسی که دوستدار آنان است و به او نوید فتح داده اند نیز نیستند و نمیتوانند او را در حالی که زنده است از حریق رهائی بخشند. بهمین جهت کورش فرمان داد که اولاً وی را روی مصطبه ٔ هیزم بنشانند و آنرا برافروزند تا مردم بچشم خود ببینند که خدایان آنان را قدرتی نیست و چنین معجزه ای وجود ندارد که پادشاه آنها رااز آتش نجات بخشد. بلکه بزودی بخاکستری تبدیل خواهدشد که بازیچه ٔ باد شود. و چون این حقیقت در پیش دیدگان همه تجلی کرد آتش بفرمان کورش فرونشانده شد و بدینسان دشمن شکست خورده ٔ خود را از مرگ رهائی بخشید. و همانا معجزه ٔ «آپلن » در جامه ٔ افسانه ٔ یونانی خود اشاره ٔ صریحی است بحقیقتی که کورش بعمل خود میخواست آنرا اثبات کند و از این رو مردم بر آن شدند که این حقیقت را با اختراع چنین معجزه ٔ سست دروغینی نقض کنند. و در قرآن آمده است که ذوالقرنین گفت «و سنقول له من امرنا یسراً» یعنی اگر مردم بنیکی گرایند خواهنددید که در طرز سلوک من با آنها چیزی که بر آنان دشوار آید یا بدی به آنان رساند وجود ندارد. و مورخین یونان گواهی داده اند که رفتار کورش بهمان سان بوده است که در قرآن آمده است . چه وی برای کشورهای مغلوب بمنزله ٔ مثل اعلای عطوفت و رحمت بوده است . فریادها و ناله های مردم آن عصر از فشار خراجهای سنگین و مالیاتهای کمرشکن که پادشاهان آن روزگار بر رعایا تحمیل میکردند همیشه بلند بود و کورش مردم را از همه ٔ این ستمگریها نجات بخشید. و فرمانهای عطوفت آمیز و قوانین عادلانه ٔ او دوران نوینی را که هم آغوش با رفاه عیش و خوشی زندگی بود به روی قاطبه ٔ مردم جهان بگشود. خصلت های عمومی کورش : 6- این بود طرز رفتار کورش در کار مهم غربی او. اما عادات و خصلتهای او چگونه بوده ؟ و مورخین یونان در شأن وی چه گواهی داده اند؟ و تا چه اندازه این خصال با آنچه در قرآن آمده مطابقت دارد؟ سزاوار است این حقیقت روشن را از یاد نبریم و آن این است که مورخین سه گانه ای که درباره ٔ کورش سخن رانده اند، نه از ملت وی و نه از هم میهنان و همکیشان او بوده اند بلکه آنها ازمردم یونان بوده اند. ولی این تنها هم کافی نیست بلکه از یاران و دوستان وی هم نبوده اند. کورش لیدی را شکست داد ولی شکست لیدی در حقیقت یکنوع شکست برای ملیت و تمدن و دین یونان بود. آنگاه جانشینان وی داریوش و اردشیر، بخود یونان نیز تاختن بردند و بدینسان میان دو ملت دشمنی ایجاد و پایدار شد. آنگاه این مورخین سه گانه کتب خود را بروزگار اردشیر یا پس از وی تألیف کردند، یعنی در عصری که احساسات ملی یونانیان تا آخرین حد برانگیخته و شعله ور شده بود، و شعرای یونان سخت ترین تمثیلات خصمانه را بر ضد ایران مینوشتند که تا هم اکنون موجود است در چنین وضعی هیچکس انتظار نداشت که مردی یونانی سرودهای مدح برای ملت دشمن قوی پنجه ٔ خود بسراید و عنان قلم را رها کند تا بثنای برچنین دشمنی بپردازد با همه ٔ اینها می بینیم که هر یک از مورخین سه گانه بعظمت خارق العاده و فضایل اخلاقی شگفت انگیز کورش اعتراف کرده اند، و این دلیل قاطعی است بر اینکه محاسن کورش بدانسان شهرت یافته بوده که هیچ فردی نمیتوانسته است آنها را انکار کند یا کمترین تردیدی بخود راه دهد هر چند از بزرگترین دشمنان وی باشد از این رو ناچار دشمنان هم مانند دوستان علی السویه گواهی بفضایل وی دادند و شاعر نیکو گفته است : و ملیحة شهدت بهاضراتها والفضل ما شهدت به الاعداء هرودت میگوید: «کورش پادشاهی بی نهایت کریم ، جواد و بخشنده بود و مانند دیگر پادشاهان بر جمع مال حرص و آز نداشت بلکه حرص او بر کرم و عطا بود. در حق ستمدیدگان دادگستر بود و آنچه را که خیر بشر بود دوست میداشت ». گزنفون میگوید: «پادشاهی خردمند و بخشاینده بود. در وی نجابت شاهان و فضایل حکماء جمع شده بود. همتش بر عظمتش تفوق داشت وجود وی بربزرگیش غالب بود، شعار وی خدمت به انسانیت و عادت وسرشت او دادگستری در حق ستمدیدگان بود. فروتنی و بخشش در نهاد او جانشین تکبر و عجب شده بود. تجلی شخصیت کورش : 7 - و آشکارترین چیزی که در نوشته های این مورخین سه گانه می یابیم عبارت از رفعت شخصیت شگفت آور کورش است ، آنها همرایند براینکه وی زاییده ٔ عصر خود نبود بلکه شخصیتی نادر بشمار میرفت بدانسان که گوئی او بر خلق عصر خود سبقت گرفته بود، نه آموزگاری وی را تعلیم داده و نه حکیمی وی را حکمت آموخته و نه در شهر متمدنی پرورش یافته بود بلکه او پرورش یافته ٔ طبیعت و ساخته ٔ دستهای حکمت ازلی بود، روزهای نخستین زندگی را در دامان صحراها و کنف کوهها گذرانید و از شبانان صحاری شرقی فارس بشمار میرفت . بس شگفتا هنگامی که این شبان در پیش دیدگان جهانیان تجلی کرد بزرگترین مظهر فرمانروائی و بزرگترین شخصیت حکمت و فضیلت شد. اسکندر با این که زیر دست ارسطو پرورش یافت و بی شک کشورگشائی عظیم بود لیکن آیا او توانست یکی از زوایای انسانیت و اخلاق را فتح کند؟ کورش ارسطوئی نداشت و بجای تربیت یافتن در مدارس انسانی در آموزشگاه طبیعت تربیت یافت ولیکن با همه ٔ اینها مانند اسکندر بتسخیر بلاد کفایت نکرد بلکه مملکت انسانیت و فضیلت را نیز مسخر ساخت عمر کشورگشائی اسکندر از عمر خود او تجاوز نکرد و لیکن اساسی که مایه ٔ استحکام فتوح کورش شد مدت دو قرن کامل با حوادث صعب روزگار نبرد کرد بی آنکه بدان گزندی رسد. اسکندر هنوز در سکرات مرگ بود که رشته های کشورگشائی های او از هم بگسیخت ولیکن کورش هنگامی که از این جهان درگذشت کشوری بجای گذاشت که از هر حیث برای توسعه یافتن و کسب قدرت آماده بود تنها نقص کشورگشائی وی مصر بود که آنرا هم جانشین او مسخر کرد. و پس از چند سال این شاهنشاهی جهانی بدانسان تجلی کرد که دنیای قدیم هرگز مانند آن ندیده بود. و این تسلط و قدرت بر 28 کشور از دو قاره آسیا و اروپا و همچنین بر مصر منبسط شد. و جانشین کورش بی منازعی بتنهائی بر این کشورها فرمانروائی میکرد. کشورگشائیهای اسکندر جنبه ٔ مادی داشت ولیکن کشورگشائیهای کورش شامل جسم و روح هر دو بود، فتوحات اسکندر علل مبقیه نداشت لکن جهانگیری کورش توأم باخاصه ٔ جهانداری بود. اعتراف مورخین کنونی . محققین کنونی تاریخ نیز به این حقیقت اعتراف کرده اند یکی از آنان مستر گراندی استاد دانشگاه اکسفورد و کارشناس موثق تاریخ باستان و کسی که تألیف او «جنگ بزرگ ایرانی » قبول عام یافته در یکی ازمقالات خود میگوید: شکی نیست که شخصیت کورش ، شخصیتی نادر و غیر عادی در روزگار خود بود، چه وی در دلهای ملتهای همزمان خود اثری بجای گذاشت که مایه ٔ حیرت عقول است و کزنفن شاگرد سقراط سوانح زندگی کورش را 150سال پس از مرگ وی تألیف کرده و ما در تمام روایات او فضائل انسانیت بارز وی را می بینیم و خواه ما بدان فضائل اهتمام کنیم یا نکنیم ناگزیریم به این حقیقت اعتراف کنیم که رشته ٔ سیاست کشور او بمحاسن اخلاقی و فضایل انسانیت وی مرتبط بوده و اگر طرز سلوک او را با روش ملوک آشور و بابل قیاس کنیم طرز سلوک کورش را بدانسان خواهیم دید که مانند چراغ تابناکی میدرخشد.»آنگاه میگوید: «کامیابی وی بسیار عظیم است چه او 12سال پیش امیر گمنامی بود و بر ناحیتی ... موسوم به «انشان » حکومت میکرد اما دیری نگذشت که تمام ممالکی را که مراکز عظمت ملل بزرگ پیشین بودند زیر فرمانروائی خود آورد. و آنهمه کشورهایی که در آن روزگار مدعی تملک زمین بودند هیچیک از آنها جرئت ادعای پیشوایی برای خود نداشتند و از بلاد ساراگون ، کشور اساطیری آکادی گرفته تا بلاد بخت نصر امپراطوری بابل همه به این شاهنشاه جدید فضیلتمند سر تعظیم فرود آوردند کورش تنها کشورگشای بزرگی نبود بلکه وی داوری بزرگ نیز محسوب میشد و ملل جهان نه تنها این دوران جدید را از روی میل پذیرفتند بلکه از ثمرات دادگستری آن نیز قرین آسایش و رفاه میشدند. از این رو در دهسال آخر زندگانی کورش ، پس از فتح بابل ، یک سرکشی و طغیان هم در این کشور پهناور حادث نشد. راست است که در دل رعایا مهابت داشت ولی هیچگونه بیمی از قساوت او نداشتند زیرا درحکومت او مجازات قتل و ربودن و غارت وجود نداشت به گناهکاران تازیانه زده نمیشد و فرمانهای قتل عام صادر نمیگردید و ملتها از جلای وطن بیمناک نبودند بلکه امنیت و صلح برای همه ٔ افراد و ملل تأمین شده بود و همای آرامش و آسایش بر همه بال گسترده بود آثار ستمگریهای پادشاهان آشوری و بابلی محو و نابود گردیده و ملل تبعید شده به اوطان خود باز گشتند و معابد و خدایان هر یک به آنان باز داده شد. هیچگونه ظلمی بر ضد عادات و رسوم و عبادات قدیم باقی نماند و عدل و داد در میان همه ٔ ملل گسترده و آزادی کامل بهمه ٔ ادیان ومذاهب بخشیده شد و عدل شامل و بخشش و بخشایش و مساوات تام جانشین ترس عمومی پیشین گردید. اکنون دیدیم که مورخین امروز چگونه بشرح و تفصیل آنچه را که قرآن به اجمال و در کلمات کوتاه (از فضائل و خصائل حمیده ٔ این مرد) خبر داده پرداخته اند.