معنی کلمه بوز در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
بوز. (اِ) اسب نیله که رنگش به سفیدی گراید. (برهان ) (رشیدی ) (جهانگیری ) (آنندراج )(ناظم الاطباء).

اسب جلد و تند و تیز. (برهان ). مطلق اسب تند و تیز. (رشیدی ). اسب تند و تیز. (جهانگیری ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). اسب تندرو. اسب جلد. (فرهنگ فارسی معین ) : پیش ستمکاره مکن پشت کوز زآن که فراوان نزید اسب بوز. امیرخسرو دهلوی .

مردم تیزفهم و صاحب ادراک را نیز بطریق استعاره بوز گویند. چنانکه مردم بی ادراک کندفهم را کودن خوانند. و کودن ، اسب گمراه پالانی باشد. (برهان ) (جهانگیری ) (آنندراج ). به استعاره مردم فهیم را گویند. چنانکه کودن که اسب پالانی بی ادراک است . (رشیدی ). مردم تیزفهم صاحب ادراک . (ناظم الاطباء). مرد تیزهوش صاحب ادراک . مقابل کودن . (فرهنگ فارسی معین ) : شاگرد تو من باشم گر کودن اگر بوزم تا زآن لب خندانت یک خنده بیاموزم . مولوی .