معنی کلمه یسع در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
یسع. [ ی َ س َ ] (اِخ ) ابن عیسی بن حزم ... غافقی جیانی اندلسی ، مکنی به ابویحیی ، از مورخان بزرگ و دانشمندان نامی علم قرائت بود. او به مصر رفت و نخست در اسکندریه و سپس در قاهره اقامت گزید و برای صلاح الدین ایوبی کتابی گرد آورد و نام آن را «المغرب فی محاسن مغرب » نهاد. یسع نخستین کسی است که در منبرهای عبیدیان به ایراد خطابه در دعوت مردم به سوی بنی عباس پرداخت . خطبای دیگر می ترسیدند وجرأت ایراد خطابه نداشتند. صلاح الدین ایوبی او را گرامی می داشت و گفتار و شفاعت او را می پذیرفت . یسع به سال 575 هَ . ق . در مصر درگذشت . (از اعلام زرکلی ).