معنی کلمه دینارگون در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
دینارگون . (ص مرکب ) زرین . طلایی . به رنگ زر. به رنگ دینار. ذهبی . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ) : تاک رز بینی شده دینارگون پرنیان سبز او زنگارگون . رودکی . بعضی گفته اند که [ کژدم ] چند نوع است : سپید است ... و ذهبی یعنی دینارگون . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). سر او [ نی را ] بیالاید طلی کنند موی را دینارگون کند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و آفتاب دینارگون از مرحله ٔ سنبله در کفه ٔمیزان استقامت یافت . (سندبادنامه ص 163).

(اِ مرکب ) مرکبی است که در بیماریهای چشم بکار برند و رنگ آن برنگ دینار است . دینارجون . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به دینارجون شود.