معنی کلمه ذوائب در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
ذوائب . [ ذَ ءِ ] (ع اِ) ج ِ ذؤآبة. ناصیة یا منبت موی برناصیة. گیسوها و موهای پیش سر. گیسوان : معنبر ذوائب معقد عقایص مسلسل غدائر سجنجل ترائب . حسن متکلم .

آن قسمت ها از نعل که بزمین ساید: بای ّمکان لم اجرّ ذُؤآبتی .

برترین و بالاترین و بهترین قسمت چیزی : ذوائب الجبل : و ناره ساطعةالذوائب . و من الذنائب لا من الذوائب .

پاره های پوست آویخته از پالان .

شریفتر و ارجمندتر جزو و عضو چیزی : هم ذَوائب قومهم و هم ذوائب العزّ و الش-رف . - ذوائب بِرنیس یا ذوائب برنیک ؛ صورتی از صور فلکی نیم کره ٔ شمالی میان صورت اسد و العواء و آن دارای 9 کوکب مزدوج (مثنی ) و یک کوکب مثلث است .