معنی کلمه حوج در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
حوج . [ ح َ ] (ع اِمص ) سلامت . (اقرب الموارد) (آنندراج ). گویند: حوجاً لک ؛ اَی سلامة. (اقرب الموارد) (آنندراج ) (محیط المحیط) .

(مص ) نیازمند شدن . (منتهی الارب ). حاجتمند شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ).