معنی کلمه شیلان در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
شیلان . (ترکی ، اِ) مهمانی عام . (یادداشت مؤلف ).

سفره ٔ طعام ، و با لفظ کشیدن مستعمل است . (آنندراج ). سفره ٔ طعام . (از برهان ). سفره و خوان طعام .(غیاث ). سفره . (انجمن آرا). سماط سلاطین و امرا. (برهان ) (ناظم الاطباء). سفره ٔ امرا و بزرگان . (فرهنگ فارسی معین ).

مجازاً طعام را نیز گفته اند. (از برهان ) (از غیاث ). طعام که بزرگان پخته اند. (انجمن آرا). طعام . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ).

اسباب طعام خوری . (منتهی الارب ).

به معنی صورت قابهای طعام ، مجاز است . (آنندراج ).

موقع صرف ناهار و صلای طعام . (فرهنگ فارسی معین ).

به معنی عناب است و آن میوه ای باشد مانند سنجد که در دواها بکار برند و خون را صاف کند. (برهان ) (از غیاث ). عناب . (ناظم الاطباء). رجوع به سنجد شیلان شود.

در ارسباران ،نسترن وحشی را گویند. (یادداشت مؤلف ).

غله زار. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

جایی که علف سبز بسیار دارد. (ناظم الاطباء).