معنی کلمه که در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
که . [ ک َه ْ ] (اِ) مخفف کاه . (فرهنگ رشیدی ). مخفف کاه است که اسبان و شتران و گاوان خورند. (برهان ) (آنندراج ). کاه و تبن . (ناظم الاطباء) : کاهی است تباه این جهان ولیکن کَه ْ پیش خر وگاو زعفران است . ناصرخسرو. تو را بهره از علم خار است یا که مرا بهره از علم مغز مقشر. ناصرخسرو. وینها که نیند از تو سزای که و کهدان مر حور جنان را تو چه گویی که سزااند. ناصرخسرو. بد ز نیکان قیامتی نشود که ز بیجاده قیمتی نشود. سنائی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ز خرسپوزی من علک خای گردد خر نه که خورد نه سپوس و نه جو خورد نه گیا. سوزنی . بسی سنگ و بسی گوهر به جایند نه آهن را نه که را می ربایند. نظامی . وآلت اسکاف پیش برزگر پیش سگ که استخوان در پیش خر. مولوی . زآنکه تقلید آفت هر نیکویی است کَه ْ بود تقلید اگر کوه قوی است . مولوی . که که باشد تا بپوشد روی آب طین که باشد که بپوشد آفتاب ؟ مولوی . بشنو اکنون صورت افسانه را لیک هین از که جدا کن دانه را. مولوی . سر گاو عصار از آن در که است که از کنجدش ریسمان کوته است . سعدی (بوستان ). رجوع به کاه شود.