معنی کلمه خمیرة در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
خمیرة. [ خ َ رَ ] (ع اِ) خمیرمایه . برازده . مایه خمیر. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).

طبیعت . طبع. طینت . طویت . کیان . کینونت . فطرت . نهاد. گهر. گوهر. خلقت . جبلت . آب و گل . ذات . (یادداشت بخط مؤلف ).

مقوا که کنند نه از کاغذهای برهم نهاده ٔ چسبانیده بلکه از خمیر مایه ٔ کاغذ. (یادداشت بخط مؤلف ).