معنی کلمه ثمر در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
ثمر. [ ث َ م َ ](ع اِ) آنچه بحاصل آرد نبات و شجر از خوشه و میوه ومانند آن . بر. بار. میوه . فاکهة. حاصل : دانش ثمر درخت دین است برشو بدرخت مصطفائی . ناصرخسرو. بهر خدمت هر که بر بندد کمر از درخت معرفت یابد ثمر. عطار. از باغ نشاط تو بروید گل رامش وز شاخ مراد تو برآید ثمر فتح .

حاصل . نتیجه . نفع. سود. فایده : خراب کردن بتخانه خردکار نبود بدانچه کرده بیابد ملک ثواب و ثمر. فرخی . و رجوع به تمتع شود.

کناره ٔ زبان .

گره ها و بندهای تازیانه .

اثر.

انواع مال و زر و فرزند. (از منتخب و غیاث اللغه ). ج ، ثِمار و ثَمِر. جج ، اَثمار، اَثمُر، ثُمُر. (اقرب الموارد).