معنی کلمه ریسه در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
ریسه . [ س َ / س ِ ] (اِ) رشته که در آن عده ای از چیزی بند کرده باشند. مرسله از جوز و انجیر و جوزآکند و مانند آن : کَلْوَند؛ یک ریسه انجیر. کلونده ؛ یک ریسه جوزقند. (یادداشت مؤلف ). - بادریسه ؛ بادریس . فلکه ٔ گلوی دوک : گر کونت از نخست چنان بادریسه بود آن بادریسه اکنون چون دیگ ریسه شد. لبیبی . رجوع به بادریس شود. - دوک ریسه ؛ آن دوک که بدان ریسمان خیمه وجز آن تابند. (آنندراج ). رجوع به مدخل دوک ریسه شود. - ریسه رفتن دل ؛ نوعی از حالت در شکم شبیه به گرسنگی . حالی شبیه به گرسنگی در معده پدید آمدن . یا خود همان حال گرسنگی است : دلم ریسه می رود. پیدا آمدن حالتی در معده مانند کسی که گرسنه است یا کرم در معده دارد و یا ترشی بسیار خورده . (یادداشت مؤلف ). - ریسه سازی ؛ (اصطلاح گچ بری ) روی هم قرار دادن آجرها یا خشتها بطور ساده . مقابل بافتن .

شوربای غلیظ که به بالای شله ٔ پولاو و کشکک و امثال آن ریزند. (یادداشت مؤلف ).

هریسه . حلیم . صاحب برهان این دو معنی را به کلمه ٔ ریس داده است ، لیکن از بیت لبیبی [ ذیل ماده ٔ قبل ] معلوم است که ریسه است ، ریس و ریسه هردو به معنی هریسه آمده است . (یادداشت مؤلف ).