معنی کلمه ذلق در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
ذلق . [ ذَ ل َ / ذَ ] (ع مص ) ذلاقت . تیز شدن سنان یا کارد و مانند آن . تیززبانی . تیز شدن زفان و سنان . (تاج المصادر بیهقی ). ذَلق لسان و ذَلَق لسان تیز و فصیح گردیدن زبان . تیززبان شدن . (زوزنی ).

بی آرامی . بی آرام شدن . (تاج المصادر بیهقی ).

روشن شدن ، چنانکه چراغ .

ذلق ضَب ّ؛ برآمدن سوسمار از ریگ درشت بسوی نرمتر.

ذلق کسی از عطش ؛ نزدیک مرگ شدن او از تشنگی . بر مرگ بودن از تشنگی .

پیخال افکندن مرغ . فضله انداختن طیر.

سست کردن باد گرم کسی را.

سست وناتوان گردانیدن روزه کسی را.

ذلق الأمعاء؛ سستی و ضعف ماسکه .