معنی کلمه ذلفاء در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
ذلفاء. [ ذَ ] (اِخ ) بنت الابیض زوجة و معشوقه ٔنجدة ابن الاسود پسر عم خود. وی کنیزکی از اهل مدینه معاصر خلفای اموی است ، او را در ابتداء سعیدبن عبدالملک بخرید و سپس ببرادر او سلیمان بن عبدالملک رسید واو عشقی بیش از حدّ به وی می ورزید و او را در عشق ذلفاء اشعاری است . ابن الندیم در الفهرست گوید: شاعره ای قلیل الشعر است . قال ابوسوید: حدثنی ابوزید الاسدی قال : دخلت ُ علی سلیمان بن عبدالملک بن مروان ، و هو جالس علی دکان مبلط بالرخام الأحمر مفروش بالدیباج الأخضر، فی وسط بستان ملتف ، قد أثمر و اینع؛ و اذا بازاءکل ِ شق ّ من البستان میدان بنبت الربیع قد ازهر و علی رأسه و صائف ، کل ّ واحدة منهن احسن ُ من صاجتها؛ و قد غابت الشمس ، فنصرت الخضرة و اضعفت فی حسنها الزهرة، و غنّت الاطیار فتجاوبت ، و سفت الریاح علی الاشجار فتمایلت ؛ [ وقد حَلِی َ البستان ُ ] بأنهار فیه قد شققت ، و میاه قد تدفقت ؛ فقلت : السلام علیک أیها الامیر و رحمةاﷲ و برکاته . و کان مطرقاء فرفع رأسه و قال : أبازید! فی مثل هذا الحین یصاب احدُحیا؟ قلت : اصلح اﷲ الامیر، او قدقامت القیامة بعدُ! قال : نعم ، علی اهل المحبة سرّاً و المراسلة بینهم خفیة. ثم أطرق ملیا، ثم رفع رأسه فقال : أبازید، ما یطیب فی یومنا هذا؟ قلت : أعز اﷲ الامیر، قهوةُ صفراء، فی زجاجة بیضاء،تُناولها مقدودة هیفاء، مضمومة لفّاء [ مکحولةُ ] دعجاء، اشربُها من کفها، و أمسح فمی بفمها فأطرق سلیمان ملیا لایُحیر جوابا، ینحدر من عینه عبرات ُ بلا شهیق ؛ فلما رأت الوصائف ُ ذلک تنحین عنه ؛ ثم رفع رأسه فقال : ابازید، حللت َ فی یوم فیه انقضاء أجلک و منتهی مدتک و تصرﱡم عمرک ! واﷲ لاضربن عنقک او لتخبرنّی ما آثار هذه الصفة من قلبک . قلت : نعم ، اصلح اﷲ الامیر؛کنت جالسا عندباب أخیک سعیدبن عبدالملک ، فاذا أنابجاریة قدخرجت الی باب القصر کالغزال انفلت من شبکةالصیاد؛ علیها قمیص اسکندرانی یتبین منه بیاض ُ بدنها، و تدویر سُرتها، و نقش تکتها، و فی رجلیها نعلان حمروان ، و قد أشرق بیاض ُ قدمها علی حمرة نعلیها؛ مضمومة بفرد ذؤابة تضرب الی حقویها و تسیل کالعثاکیل علی منکبیها، و طرّه قد أسبلت علی مثنی جبینها، و صدغان قد زینا کأنها نونان علی وجنتیها، و حاجبان قدقوسا علی محجری عینیها، و عینان مملوتان سحراً و أنف کأنه قصبةُ درّ، و فم کاءَنَّه جُرح یقطر دما؛ و هی تقول : عبادَاﷲ، من لی بدواء من لایشتکی ، و علاج من لاینتمی ؟ طال الحجاب ، و أبطاء الجواب ؛ فالفؤاد طائر، و القلب عازب ، و النفس و الهة، و الفؤاد مختَلس ، و النوم محتَبس ؛ رحمةاﷲ علی قوم عاشوا تجلﱡداً، و ماتوا تبلﱡداً، و لو کان الی الصبر حیلةُ و الی العزاء سبیل ُ لکان أمرا جمیلا! ثم اطرقت طویلا، ثم رفعت رأسها؛ فقلت : أیتها الجاریة، انسیة أنت أم جنیة؟ سمائیة ام أرضیة؟ فقد اعجبنی ذکاء عقلک ، و أذهلنی حُسْن ُ منطقک ! فسترت وجهها بکمها کأنها لم ترنی ، ثم قالت : اَعْذِر ایها المتکلم الاریب ، فما اوحش الساعة بلا مساعد، و المقاساة لصب ّ معاند! ثم انصرفت ؛ فو اﷲ - أصلح اﷲالامیر - ما أکلت طیبا الا غُصِصت به لذکرها و لارأیت حَسَنتاً الاسَمُج فی عینی لحسنها! قال سلیمان : أبازید، کاد الجهل ان یستفزنی و الصبا ان یعاودنی ، و الحلم أن یعزب عنی لحسن مأرایت ، و شجوما سمعت ؛تلک هی الذلفاء التی یقول فیها الشاعر : انما الذَّلفاء یاقوتة اُخرجت من کیس دهقان شراؤها علی أخی ألف ُ ألف ِ درهم ، و هی عاشقة لمن باعها، واﷲ انی من لایموت الا بحزنها، و لا یدخل القبر الا بغصَّتها، و فی الصبر سلوة، و فی توقُع الموت نُهیة؛ قم ابازید فاکتم المفاوضة؛ یا غلام ، ثقّله ببدرة فاخذتها و انصرفت . قال ابوزید: فلما أفْضت الخلافةُ الی سلیمان ، صارت الذلفاء الیه ، فأمر بفسنطاط، فَاءَخرج علی دهناءالغوطة، و ضُرب فی روضة خضراء مونِقة زهراء، ذات حدائق بهجة، تحتها أنواع الزهر الغض ، من بین اصفر فاقع، و احمر ساطع، و ابیض ناصع؛ فهی کالثوب الحرمی و حواشی البرد الأتحمّی ، یثیر عنها مرّ الریاح نسیما یُربی علی رائحةالعنبر، وفتیت المسک الاذفر؛ و کان له مغن ّ و ندیم و سمیر یقال له سنان ، به یأنس ، و الیه یسکن ؛ فأمره أن یضرب فسطاطه بالقرب منه ؛ و قد کانت الذلفاء خرجت مع سلیمان الی ذلک المتُنزَّه ، فلم یزل سنان یومَه ذلک عند سلیمان ، فی اکمل سرور، و اتم حبور، الی أن انصرف مع اللیل الی فسطاطه ، فنزل به جماعة من اخوانه ، فقالوا له : قِرانا أصلحک اﷲ. قال : و ما قِراکم ؟ قالوا: أکل و شرب و سماع . قال : اءَمّا الاکل و الشرب فمباحان لکم أما السماع فقد عرفتم شدة غَیْرَة امیرالمؤمنین و نهیة ایای عنه ، الا ماکان فی مجلسه . قالوا لاحاجة لنا بطعامک و شرابک ان لم تُسْمِعنا. قال : فاختاروا صوتا و احدا اغنیکموه . قالوا: غنّنا صوت کذا. قال : فرفع عقیرته یتغنی بهذه الابیات : مَحجوبَه ُ سَمِعت صَوْتی فأرّقَها فی آخر اللیل لمّا ظلَّها السحَر تثنی علی الخد منها من مُعَصْفَرة و الحلی ُ باد علی لَبّاتهاَ خضُر فی لیلةالَّتم لایدری مُضاجعُها أوَجهُها عِنده ُ ابهی أم اَلقَمرُ لم ْ یَحجَب الصّوت اءَجراس ُ و لاغَلَق فدمعُها لَطَروق ِ الصّوت مُنحِدرُ لوخلیت لَمشت نحوی علی قدَم ِ یَکادُ من لِینه للَمشی ینفَطرُ فسمعت الذلفاءَ صوت سنان ، فخرجت الی وسطالفسطاط تستمع فجعلت لاتسمع شیئا من [ حُسن ِ ]خلق و لطافة قدّ، الا الذی و افق المعنی ، و من نعت اللیل و استماع الصوت ، الا رأت ذلک کله فی نفسها و مهبها، فحرک ذلک ساکناً فی قلبها، فهملت عیناها، و علانشیجها؛ فانتبه سلیمان فلم یجدها معه ، فخرج الی صحن الفسطاط فرآها علی تلک الحال ؛ فقال لها: ما هذا یا ذلفاء فقالت : ألارُب َّ صَوِت رائع من مُشوه قبیح المُحیا واضِع الاب والجَدّ یروُعُک منه صوته و لعلﱡه ُ الی اَمة یعزی معا والی عَبدِ. فقال سلیمان : دعینی من هذا، فواﷲ لقد خامرقلبک منه ما خامر! یا غلام ، علی بسنان . فدعت الذلفاءخادما لها فقالت : ان سبقت رسول امیرالمؤمنین الی سنان ، فَحذره و لک عشرة آلاف درهم و انت حُرّ لوجه اﷲ!فخرج الرسول فسبق رسول سلیمان ؛ فلما اءُتی به قال : یا سنان ، الم اُنهک َ عن مثل هذا؟ قال : یا امیرالمؤمنین حملنی النمل وأنا عبد امیرالمؤمنین و غَذی ِّ نعمته ؛ فان رأی امیرالمؤمنین ان لایُضیع حظّه من عبده فلیفعل . قال : أما حظی منک فلن أضیعه ، ولکن ویلک ! اما علمت َ ان الرجل اذا تغنی اصغت المراءةُ الیه ، و أن الفرس اذا صهل ودَقت له الحصان و أن الفحل اذا هدر صغت له الناقة، و أن التیس اذا نب ّ استحرمت له الشاة؟ ایاک و العودَ الی ما کان منک یطول غمﱡک َ. یاقوت در معجم الادباء گوید: بخط دوست خود کمال الدّین ابی القاسم عمربن احمدبن هبةاﷲبن ابی جرادة الحلبی الفقیه المدرّس الکاتب الادیب ، خواندم که از لیث طویل روایت کرده بود که گفت از ابوالنداء پرسیدم (و او دانشمندترین کسانی بودکه من دیده ام به اخبار عرب ) آیااز شعرهای ذلفاء دختر ابیض درباره ٔ پسر عم ّ خود نجدةبن اسود چیزی دانی گفت آری بدانگاه که جنازه ٔ نجدة را دفن کردیم و خاک بر وی ریختیم و بازگشتیم هنوز مسافتی نپیموده خیلی از زنان را دیدیم که نوحه سرائی میکردند و درست میان ایشان زنی بود از همه بلندبالاتر چون شاخ گلی تازه و او ذلفاء بود و پیش رفت تا بر سر قبر رسید و بر وی درافتاد و با سوز و گدازی بگریست به اندازه ای که زنان دیگر بر حیات وی بترسیدند و گفتند ای ذلفاء پیش از نجدة بسی بزرگان از قوم تو بمرده اند آیا هیچ شنیده ای که یکی از آنان خود را بر فوت شوی کشته باشد و این زنان با وی بودند تا برخاست و بازگشتن گرفت و چون چند قدم از گور دور شد روی برگردانید و گفت : سئمت ُ حیاتی حین فارقت ُ قبره و رحت ُ و ماءالعین ینهل ّ هامله و قالت نساءالحی قد مات قبله شریف فلم تهلک علیه حلائله صدقن لقد مات الرجال و لم یمت کنجدة من اخوانه من یعادله فتی لم یضق عن جسمه لحد قبره و قد وسعالارض و الفضاء فضائله . باز پرسیدم آیااشعار دیگر نیز از وی بخاطر داری ؟ گفت آری . در سر سال وفات نجدة من نیز حاضر بودم و باز ذلفاء را دیدم که بر سر گور پسر عم ّ خویش بروی درافتاد و بدرد بگریست و قطعه ٔ ذیل بخواند: یا قبر نجدة لم أهجرک مقلیةً و لاجفوتک من صبری و لاجلدی لکن بکیتک حتی لم اجد مدداً من الدموع و لا عوناً من الکمد و آیستنی جفونی من مدامعها فقلت للعین فیضی من دم الکبد فلم أزل بدمی ابکیک جاهدة حتی بقیت بلا عین و لا جسد واﷲ یعلم لولااﷲ ما رضیت نفسی علیک سوی قتل لها بیدی . گفتم آیا دیگر چیزی از شعرهای او ندانی گفت چرا بروز عیدی از بهار در مرغزاری سبز و پرگیاه با گروهی از جوانان سوار شدیم و پرچمهای زرد بر سر نیزه های سرخ کرده بودیم و میجنبانیدیم و چون بازگشتن خواستیم یکی از ما گفت نمیخواهید از راه خانه ٔ ذلفاء رویم تا با دیدار ما او را تسلیتی باشد. همگی بپذیرفتند تا بدر خیمه ٔ وی رسیدیم و او چون آفتابی تابان از خیمه بیرون شد کسوف حزن بر وی نشسته و سلام گفتیم و گفتیم تا کی این سوک و اندوه تو بر مرگ نجدة آیا گاه آن نرسیده است که با دیدار بقیه ٔ قوم خود تسلیت یابی اینک بنگر اینانند بزرگان و جوانان و نجوم قوم تو و درمیان ماست بزرگان و صاحبان بأس و نجدت . ذلفاء آهی کشید و سر بزیر افکند و سپس سر برآورد و در حالی که میگریست گفت : صدقتم انکم لنجوم قومی لیوث عند مختلف العوالی و لکن کان نجدة بدر قومی و کهفهم المنیف علی الجبال فما حسن السماء بلانجوم و ما حسن النجوم بلا هلال . و رجوع به عیون الاخبار ج 4 ص 24 س 8 شود.