معنی کلمه آراستن در لغت نامه دهخدا معین لطیف

 
آراستن . [ ت َ ] (مص ) (از پهلوی آرو، ایستادن ، برخاستن ، دور شدن ) زیب . زین . تقیین . تزیین . تجمیل . تحلیه . توشیح . تزویق . زبرجه . بزیب و زینت مزیّن کردن . تحسین کردن . متحلی کردن . آمودن . زیورکردن . آذین کردن . بگلگونه و غازه کردن : شاه دیگر روز باغ آراست خوب تختها بنهاد و برگسترد بوب . رودکی . چو بشنید خاقان بیاراست گاه بفرمود تا برگشادند راه . فردوسی . بگویش که گردان ترا خواستند سر تخت ایران بیاراستند. فردوسی . رخ دختران را بیاراستند سرزلف بر گل بپیراستند. فردوسی . خرامان بیامد سیاوش برش [ بر سودابه ] بدید آن نشست و سر و افسرش بیاراسته خویشتن چون بهار بگِردَش هم از ماهرویان هزار. فردوسی . چنین تا بیامد مه فرودین بیاراست گلبرگ روی زمین . فردوسی . چو آراید او تاج و تخت مهان برآساید از رنج و محنت جهان . فردوسی . عمر کرد اسلام را آشکار بیاراست گیتی چو باغ بهار. فردوسی . یکی کلبه ای ساخت اسفندیار بیاراست همچون گل اندر بهار. فردوسی . همه پشت پیلان به پیروزه بخت بیاراست سالار بیداربخت . فردوسی . بر او آفرین کرد و گفتا که بخت بیاراید از تو سر تاج و تخت . فردوسی . چو بر شاه عیب است بدخواستن بباید بخوبی دل آراستن . فردوسی . چو خورشید گیتی بیاراستی خروشی ز درگاه برخاستی . فردوسی . کنون تاج و اورنگ هرمزدشاه بیارایم و برنشانم بگاه . فردوسی . جهانی به آئین بیاراستند چو خوشنودی نامور خواستند. فردوسی . گر عیب سر زلف بت از کاستن است چه جای بغم نشستن و خاستن است جای طرب و نشاط و می خواستن است کآراستن سرو به پیراستن است . عنصری . بدو داد فرخنده دخترْش را بگوهر بیاراست اخترْش را. عنصری . آنکه خوبی از او نمونه بود چون بیارائیش چگونه بود؟ عنصری . روی گل سرخ بیاراستند زلفک شمشاد بپیراستند. منوچهری . شهر آذین بستند از در سرای ارتاش تا در بتان و همه بخود ومغفر و زره و جوشن و دیبا بیاراستند. (تاریخ سیستان ). ایزد عز ذکره سبکتکین را مسلمانی عطا داد و پس برکشید تا از آن اصل درخت ... شاخها پیدا آمد به بسیار درجه از اصل قویتر و بدان شاخها اسلام بیاراست . (تاریخ بیهقی ). و بمدد توفیق جمال حال ایشان بیاراست . (تاریخ بیهقی ). چون نیکوئی کند آن چیز را در چشم وی بیارایند، تا زیادت فرماید. (تاریخ بیهقی ). گلستانی آرایم از نو سخن که هرگزنگارَش نگردد کهن . اسدی . چو حورا که آراست این پیرزن را همان کس که آراست پیرار و پارش . ناصرخسرو. عباسه خویشتن را بیاراست و به نزدیک جعفر شد. (تاریخ برامکه ). بلؤلؤ ابر بیاراست روی صحرا را مگر نشاط کند شهریار زی صحرا. مسعودسعد. تخت شاهان چگونه آرایند گور تو همچنان بیارایم . مسعودسعد. هنر از تیغ تیز پیدا شد که بزر شاه قبضه اش آراست . مسعودسعد. زیور آسمان چو بگشایند کله های هوا بیارایند. مسعودسعد. اگر ملک تماشاگاه خویش را بیاراید منت بر کسی نباید نهاد. (نوروزنامه ). و افعال و اقوال او را بتأییدآسمانی بیاراست . (کلیله و دمنه ). و برآنجمله که در احیاء سوابق معدلت امیر عادل ناصرالدین ... سعی نمود تا آن را بلواحق خویش بیاراست . (کلیله و دمنه ). فر کیخسروی از اینجا خاست که جهان را بعدل و علم آراست . اوحدی . خوب چون روی خود بیاراید از نماز و ورع چه کار آید؟ اوحدی .

آهنگ کردن . قصد کردن : چو سوگند شد خورده برخاستند سوی خوابگه رفتن آراستند. فردوسی .

زین کردن . یراق و برگ پوشانیدن اسب و پیل را. بزین و برگ و یراق کردن : یراق بستن . زین برنهادن . دهنه و افسار کردن : سپهبدْش را گفت فردا پگاه بیارای پیلان بیاور سپاه . فردوسی . درفشی بدو داد و گفتا بتاز بیارای پیلان و لشکر بساز. فردوسی .

تسویل . تمویه : بیاراستی چون ببایست کار نگشتی نهانش بشهر آشکار. فردوسی . زمانه ٔ بد هر جا که فتنه ای باشد چو نوعروسش در چشم من بیاراید. مسعودسعد (دیوان ص 184). اهل دنیا راچو دیو آرایدش لقمه های چرب و شیرین بایدش . عطار.

تمثیل . تصویر. تسویه . تشکیل . تمثل . تشکل . تصور : جوانی برآراست از خویشتن [ ابلیس ] سخنگوی و بینادل و پاکتن ... بدو [ بضحاک ] گفت اگر شاه را درخورم یکی نامور مرد خوالیگرم ... فراوان نبود آن زمان پرورش که کمتر بداز کشتنیها خورش ... پس آهرمن بدکنش رای کرد بدل کشتن جانور جای کرد. فردوسی . بیارای از آنسان که هستی رخت بشمشیر باشد کنون پاسخت . فردوسی .

تهیه کردن . مهیا کردن . آماده کردن . حاضر کردن . اِعداد : بیاراستند از در جهن جای خورش با پرستنده و رهنمای . فردوسی . چو او بازگردد بیارای جنگ منم ساخته رزم را چون پلنگ . فردوسی . همی خورد یک هفته بر سوگ درد پس آنگه برآراست کار نبرد. فردوسی . چو نامه بخوانی بیارای ساو مرنجان تن خویش و با ما مکاو. فردوسی .

راه انداختن : چیست بنگر زآسیا مر آسیابان را، غله گر نبایستیش غله آسیا ناراستی . ناصرخسرو.

چیدن (خوان را). نهادن . گستردن . راست کردن : یکی خوان زرین بیاراستند خورشها بخوردند و می خواستند. فردوسی . وز آن پس چو از تخت برخاستند نهادند خوان و می آراستند. فردوسی . بیارای خوان و بپیمای جام ز تیمارگیتی مبر هیچ نام . فردوسی . بفرمود تا خوان بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند. فردوسی . بفرمود پس کانجمن را بخوان بایوان دیگر برآرای خوان . فردوسی . پرستنده ای را بفرمود شاه که در باغ گلشن بیارای گاه . فردوسی .

در دل راه دادن : در دل از شادی ساز دگر آراست همی چون رهی نو زدی آن ماه ، دگر کردی ساز. فرخی . بحاجت ترا من از او خواستم جز این آرزو را نیاراستم . شمسی (یوسف و زلیخا). - دل بکسی آراستن ؛ دل بدو دادن : تو پنداری دل بتو آراسته ایم ما ای بت از آن سرای برخاسته ایم . فرخی (دیوان ص 447).

هم آهنگ کردن : برامشگری گفت امروز رود بیارای با پهلوانی سرود. فردوسی . - آراستن رود و مانندآن ؛ کوک کردن آن . گوشمال دادن آن : بیاورد جام دگر می گسار چو از خوبرخ بستد آن شهریار زننده دگرگون بیاراست رود برآورد ناگاه دیگر سرود. فردوسی .

غنی کردن . مستغنی کردن : درم داد و دینار لشکرْش را بیاراست گردان کشورْش را. فردوسی . بیاراست دستان چنان دستگاه شد از خواسته بی نیاز آن سپاه . فردوسی .

کردن : دگر آنکه گفتی که با شیده جنگ برآراستی چون دلاور پلنگ از آن بد کز ایران ندیدم سوار... فردوسی . چو با رستم آیم بکین خواستن بباید ترا نوحه آراستن . فردوسی . بسی خواهش و پوزش آراستیم همی زآن سخن داد او خواستیم . فردوسی .

افکندن . گستردن . پهن کردن . انداختن بستر را : بخوردند بی نان فراوان کباب بیاراست هر مهتری جای خواب . فردوسی . خورشها ز شهد و ز شیر و گلاب بخوردی و آراستی جای خواب . فردوسی .

گماشتن . مأمور کردن : سپهدار توران برآراست جنگ گرفتند کوپال و زوبین بچنگ ... بیاراست بر میمنه گیو و طوس سواران بیدار با بوق و کوس . فردوسی . برآمد خروشیدن بوق و کوس بیک دست خسرو سپهدار طوس بیاراست با کاویانی درفش همه پهلوانان زرینه کفش . فردوسی .

آغازیدن . شروع کردن . گرفتن : چو بنشست [ زال ] گودرز برپای خاست بیاراست با شاه گفتار راست [ با کیخسرو ] . فردوسی . بپاسخ برآراست جهن آن زمان که ای دادگر شهریار جهان بفرما تو تا من ببندم کمر نهم پیش تخت تو بر خاک سر. فردوسی . همه یکسر از جای برخاستند بر او آفرینی نو آراستند. فردوسی . ز کردار بد پوزش آراستن منوچهر را نزدخود خواستن میان بستن او را بسان رهی سپردن بدو تاج و تخت مهی ... فرستاده گفت و سپهبد [ فریدون ] شنید مر آن گفت را پاسخ آمد پدید. فردوسی . اَبا وی [ با انوشیروان ] بر آن گاه آرام و ناز [ در رؤیا ] نشستی یکی تیزدندان گراز نشستی و می خوردن آراستی می از جام نوشیروان خواستی . فردوسی . بشادی خروشیدن آراستند کلاه کیانی بپیراستند. فردوسی . زمانی بخفتند و برخاستند یکی آفرین نو آراستند بدان دادگر کو جهان آفرید توانائی و ناتوان آفرید. فردوسی .

به نگار کردن . منقش کردن : فروریخت ازدیدگان آب مهر بخون دو نرگس بیاراست چهر. فردوسی . بدادندشان کوس و پیل و درفش بیاراسته سرخ و زرد و بنفش . فردوسی .

آباد کردن . معمور کردن : زمین ایزد از مردم آراسته ست جهان کردن ازبهر او خواسته ست ز خاور بیاراست تا باختر پدید آمد از فرّ او کان زر. فردوسی . چنین بود آن شاه خسرونژاد بیاراسته بد جهان را بداد. فردوسی . بیاراست روی زمین را بداد بپردخت زآن تاج بر سر نهاد. فردوسی .

برپا و منعقد کردن (بزم و جشن و مجلس و مانند آنرا) : سوی کاخ شد رستم پهلوان یکی بزم آراست روشن روان . فردوسی . بیاراست بزمی به آئین جم همی شه ز شادی نکرد ایچ کم . فردوسی . چو آگه شد از رستم و کار رزم ز شادی بیاراست آنگاه بزم . فردوسی . نشستند و بزم می آراستند همه رود و رامشگران خواستند. فردوسی . بیاراست خرم یکی بزمگاه بسر برنهاد آن کیانی کلاه . فردوسی . بمان تا کسی دیگر آید برزم تو با من بساز و بیارای بزم . فردوسی . بباغ و بکاخ و بایوان اوی [ کیکاوس ] جهانی ز شادی نهادند روی بهر جای جشنی بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند. فردوسی . یکی مجلس آراست با پیلتن رد و موبد و خسرو پاکتن فراوان سخن راند از افراسیاب ز درد دل خویش وز رنج باب . فردوسی . مجلس شراب جای دیگر آراسته بودند آنجای شدیم . (تاریخ بیهقی ).

شاد کردن . مسرور کردن . خوش کردن : چنان بد که در پارس یک روز تخت نهادند زیر گل افشان درخت بفرمود لهراسب تا مهتران برفتند چندی ز لشکر سران بخوان بر یکی جام می خواستند دل شاه گیتی بیاراستند. فردوسی .

نامزد کردن چیزی یا کاری را برای کسی . معین و معلوم کردن ِ امری کسی را : سزاوار هر مهتری کشوری بیارای و آغاز کن دفتری بنام بزرگان وآزادگان ... فردوسی . (نامه ٔارسطو به اسکندر) اسیران و هرکس که بود از نوا بیاراست مر هر یکی را سزا یکی را نگهبان یکی را به بند یکی پرامید و یکی با گزند. فردوسی .

ساختن . درست کردن : فریدون چو بشنید ناسود دیر کمندی بیاراست از چرم شیر ببندی ببستش دو دست و میان که نگشاید آن بند شیر ژیان . فردوسی .

پوشانیدن جامه . پوشانیدن خلعت . ملبس کردن . بر تن راست کردن . بر تن کردن . پوشش دادن . لباس دادن . جامگی دادن : سزاوار خلعت هر آن را که دید بیاراست او را چنان چون سزید. فردوسی . به نیکیت باید تن آراستن که نیکی نشاید ز کس خواستن . فردوسی . فرستاده را خلعت آراستند پس اسب گرانمایگان خواستند. فردوسی . ببخش و بیارای و فردا مگوی چه دانی که فردا چه آید بروی ؟ فردوسی . ور نیست بدیبا تنش آراسته شاید چون جان خود آراست بدیبای خصالش . ناصرخسرو.

پوشیدن . ملبس شدن : بفرمان بیاراست و آمد برون پدر دل پراز درد و دیده ز خون . فردوسی . - تاختن آراستن ؛ تاختن آوردن : برآراست بر هر سوئی تاختن . [ افراسیاب ] نبد هیچ هنگام پرداختن . فردوسی .

پرکردن . انباشتن : همه دل بکینه بیاراستند بتاراج و کشتن بپیراستند. فردوسی . ز هر چیز گنجی بد آراسته جهانی سراسر پر از خواسته . فردوسی .

صف بستن . صف کشیدن : فروتر ز موبد مهان را بُدی بزرگان و روزی دِهان را بُدی بزیر مهان جای بازاریان بیاراستندی ، همه کاریان . فردوسی . و رجوع به آراستن لشکر، و لشکر آراستن شود.

ازدیان . متحلی و مزین شدن . زینت و زیب گرفتن . تحلی : مگرد ایچگونه بگرد بدی به نیکی بیارای اگر بخردی . فردوسی . بخوبی بیارای و بیشی ببخش مکن روز را بر دل خویش بخش . فردوسی . چنین داد پاسخ که شاهی و تخت بیاراید و روز یابد ز بخت . فردوسی . بدیبا بیاراست با رنگ و بوی به نزدیک ارجاسب شد راه جوی . فردوسی . فر و اوژنگ بتو گیرد دین منبر ازخطبه ٔ تو آراید. دقیقی .

متخلق و متصف و موصوف کردن : که گوید که کژّی به از راستی چو دل را بکژّی بیاراستی ؟ فردوسی .

مرتب ، منتظم ، منتسق ، بنظم ، بنسق ، بسامان کردن . نظم دادن . ترتیب دادن : بایوان کشیدند ازآنجایگاه سیاوش بیاراست آرامگاه . فردوسی . جهان را بخوبی من آراستم چنان گشت گیتی که من خواستم . فردوسی . آن دیار تا روم از دیگر جانب تا مصر... بضبط ما آراسته گردد. (تاریخ بیهقی ). - آراستن دل ؛ مستعد کردن آن . حاضر کردن آن . دل نهادن بر : تو ای نامور زنگه ٔ شاوران بیارای دل را برنج گران . فردوسی . برفتند با رامش و خواسته همه دل بفرمانش آراسته . فردوسی .

خوش کردن : چنین گفت کو را بمن تازه کن بیارای مغزش بشیرین سخن . فردوسی .

مسلح شدن : ز پیش پدر چون بیاراستی ز لشکر نبرد مرا خواستی . فردوسی . که خسرو بسیجیدش آراستن همی رفت خواهد بکین خواستن . فردوسی . عید خوبان جهان آمد و خورشیدسپاه جامه ٔ عید بپوشید و بیاراست پگاه . فرخی .

مصمم شدن . اراده کردن . مستعد شدن . معدّ شدن .حاضر گشتن : نیاید ترا پوزش اکنون بکار بپرداز جای و برآرای کار. فردوسی . همی گفت کای مرد گم کرده راه نه من خواستم رفته جانت ز شاه چنین داد پاسخ که گر خواستی چه کردم که بد کردن آراستی ؟ فردوسی . همه برتری را بیاراستی چراگاه مازندران خواستی . فردوسی . ... که پیوند کس را نیاراستم مگر کش به از خویشتن خواستم . فردوسی . بجنگش بیاراست افراسیاب بگردون همی خاک برزد بر آب . فردوسی . بدرویش بخشید بسیار چیز وز آنجایگه رفتن آراست نیز. فردوسی . برآراست خراد برزین براه بیامد بدانسان که فرمود شاه . فردوسی . همه پاسخش را برآراستند بتنگی دل ، از جای برخاستند. فردوسی . چو از شهربیرون شود شهریار برفتن برآرای و برساز کار. فردوسی . گر او جنگ را خواهد آراستن هزیمت بود آشتی خواستن . فردوسی . بخواری همی بردشان خواستند بتاراج و کشتن بیاراستند. فردوسی . کنونست هنگام کین خواستن بباید بسیجید و آراستن . فردوسی . به آواز گفتند ما کهتریم ز رای و ز فرمان تو نگذریم بر این برنهادند و برخاستند همه جنگ چین را بیاراستند. فردوسی . برادر سبک هردو برخاستند تبه کردنش را بیاراستند. فردوسی . بر این برنهادند و برخاستند زبهر شبیخون بیاراستند. فردوسی . گرانمایه شبگیر برخاستی زبهر پرستش بیاراستی سر و تن بشستی نهفته بباغ ... فردوسی . بیاوردند هر چیزی که او خواست نماز شام رفتن را بیاراست . (ویس و رامین ). بپیوند یوسف من آراستم من او را بمهر و وفا خواستم . شمسی (یوسف و زلیخا). گر دل توچنانکه من خواهم مر چنین کار را بیاراید... ناصرخسرو.

آبادان کردن . معمور کردن . در خصب و رفاه داشتن : و جهانیان را جمشید بزر و گوهر و دیبا و عطرها و چهارپایان بیاراست . (نوروزنامه ). طلب عدل کن ز شاه و وزیر گو مدان نحو و حکمت و تفسیر نحوشان عمرو و زید را شاید عدلشان عالمی بیاراید. اوحدی .

مفروش کردن . بساط گستردن : یکی خانه او را بیاراستند بدیبا و خوالیگران خواستند. فردوسی . بر آن جامه بر مجلس آراستند نوازنده و رود و می خواستند. فردوسی . وز آن پس بفرمود کایوانها ابا خانه و کاخ و کاشانها بدیبای رومی بیاراستند ز گنج مهی جامه ها خواستند. فردوسی . چنین گفت موبد که یک روز شاه بدیبای رومی بیاراست گاه . فردوسی .

نوازش کردن : به بهزاد بنمای زین و لگام چو او رام گردد تو بردار گام برو پیش او تیز و بنمای چهر بیارای و میسای رویش بمهر. فردوسی . چو کیخسرو آید بکین خواستن عنانش ترا باید آراستن . فردوسی .

نوشتن . نگاشتن : یکی دفتر آرایم از راستی که نپْذیرد آن کژّی و کاستی . فردوسی .

ورزیدن : بدو گفت شاه ای پسر شاد باش همیشه خرد را تو بنیادباش مدار ایچ اندیشه ٔ بد بدل همی شادی آرای و غم برگسل . فردوسی . کمی نیست در بخشش دادگر همی شادی آرای و انده مخور. فردوسی . از آن ده که بد منزل ما نخست بپرس ای پسر تا بدانی درست ... بدان تا بدانی که ما راستیم بجز راستی را نیاراستیم . شمسی (یوسف و زلیخا).

اندیشیدن . سگالیدن : پس اندر نهان خون من خواستی نبد سود هر چاره کآراستی . فردوسی . بگنج و درم چاره آراستم کنون آنچنان شد که من خواستم . فردوسی . بر این گونه از جای برخاستند همه شب همی چاره آراستند. فردوسی . - آراستن با... ؛ برابرکردن با. معادل کردن با : بیاراست با میسره میمنه سپاهی همه یکدل و یک تنه . فردوسی . - آراستن جامه به تن ؛ راست کردن آن بر تن . باندام برکردن آن . - آراستن جنگ یا رزم ؛ ترتیب ، تنظیم ، تنسیق و تعبیه ٔ آن : چو بشنید آراست کهزاد رزم هم آورد را رزم او بود بزم . فردوسی . تو گفتی ز مستی کنون خاسته ست که این جنگ را یکتن آراسته ست . فردوسی . فراز آر لشکر بیارای جنگ برزم آمدی چیست چندین درنگ ؟ فردوسی . سپهدار توران برآراست جنگ گرفتند کوپال و زوبین بچنگ ... فردوسی . و میمنه و میسره و قلب و جناح آن را بحقوق صحبت و ممالحت و سوابق دوستی و مخالصت بیاراسته . (کلیله و دمنه ). - آراستن خلعت ؛ دادن یا آماده و حاضر ساختن آن : سزاوار او شهریار زمین یکی خلعت آراست با آفرین . فردوسی . یکی خلعت آراست شاه جهان کز او خیره ماندند یکسر مِهان . فردوسی . یکی خلعت ازبهر مهران ستاد بیاراست کآن کس ندارد بیاد. فردوسی . بفرمود تا خلعت آراستند فرستاده را پیش او خواستند. فردوسی . - آراستن خویشتن ؛ تصنع. (دهّار). - آراستن زبان به ؛ تکلم کردن با آن . گفتن چیزی . متکلم و گویا کردن . گویا، گوینده کردن . رطب اللسان شدن به . ترطیب لسان به : همه فرّ دارا همی خواستیم زبان را به نام وی آراستیم . فردوسی . بزرگ آن کسی کو بگفتار راست زبان را بیاراست و کژّی نخواست . فردوسی . بزرگان داننده برخاستند بخوبی زبان را بیاراستند. فردوسی . کنون ما یکایک تو را خواستیم زبان را به پندت بیاراستیم . فردوسی . همه پای مردان چو برخاستند زبان را بنفرین بیاراستند. فردوسی . - آراستن ِ زن ْ خود را ؛ تشوف . جلوه کردن . آرایش کردن . - آراستن سخن و پاسخ و امثال آن ؛ ادا کردن . گفتن . در میان نهادن . به ادب گفتن : یلان پیش او پاسخ آراستند بگفتار او دل بپیراستند. فردوسی . جوانان ورا پاسخ آراستند دل هوشمندی بپیراستند که ما بندگانیم پیشت بپای همیشه بنیکی ترا رهنمای . فردوسی . سران یک بیک پاسخ آراستند همه خوبی و آشتی خواستند. فردوسی . هرآنگه که باشی تو با رای زن سخنها بیارای بی انجمن . فردوسی . نگه کرد لهراسب برپای خاست بخوبی بیاراست گفتار راست به آواز گفت ای سران سپاه ... فردوسی . چوناسفته گوهر سه دخترْش بود... زبهر شما هر سه را خواستم سخن های بایسته آراستم . فردوسی . یا سخن آرای چو مردم بهوش یا بنشین چون حیوانان خموش . سعدی . سخن به پیش تو آراستن چنان باشد که تحفه بر در سحبان برد سخن باقل . ابن یمین . - آراستن سخن و جز آن ؛ ترقیش . - آراستن لشکر ؛ بصف کردن . تعبیه ٔ آن . مسلح کردن . بساز کردن . بصفوف کردن . صف راست کردن : چو از هر دو سو لشکر آراستند یلان کینه از یکدگر خواستند. فردوسی . بیاراسته لشکری چون بهار برفتند نزدیک آن نامدار. فردوسی . به پیمان بداند درم خواستن چو جنگ اوفتد لشکر آراستن . فردوسی . چپ و راست لشکر بیاراستند دلیران همه رزم و کین خواستند. فردوسی . بگویم کنون رزم و کین خواستن همان رستم و لشکرآراستن . فردوسی . بیاراست رستم یکی رزمگاه که از گرد اسبان زمین شد سیاه . فردوسی . بدرد دل از جای برخاستند چپ شاه ایران بیاراستند. فردوسی . سپه را بیاراست و خود برنشست یکی گرز پرخاش دیده بدست . فردوسی . بسی برنیامد که طائفه ای از بزرگان گردن از طاعت او بپیچانیدند و ملوک از هر طرف منازعت خواستن گرفتند و بمقاومت لشکر آراستن . (گلستان ). - در چشم کسی آراستن چیزی را ؛ تسویل . تمویه .

در بعض فرهنگها به معنی آرستن یعنی توانستن نیز ضبط کرده اند. مصدر دوم آن آرایش است : آراست . بیارای . - امثال : آراستن سرو به پیراستن است . عنصری . اگر راستی کارت آراستی . بر مشاطه عروس آراستن بود . (از قرةالعیون ).